اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر

سير علوم‌ و تاريخ‌ شيعه‌ در عصر امام‌ رضا عليه‌السّلام

15٬464

سير علوم‌ و تاريخ‌ شيعه‌ در عصر امام‌ رضا عليه‌السّلام

6
  • هنگامی که‌ مأمون‌ با کيد و مکر و خورانيدن‌ سمّ به‌ امام‌ رضا عليه‌السّلام به‌ مراد خويشتن‌ فائق‌ آمد، به‌ بنی عبّاس‌ در بغداد نوشت‌: إنَّ الَّذِی أنْکرْتُمُوهُ مِنْ أمْرِ عَلِيِّ بْنِ موسَی قَدْ زَالَ وَ إنَّ الرَّجُلَ قَدْ مَاتَ. «آنچه‌ را که‌ شما از امر ولايتعهد علی بن‌ موسی ناپسند میدانستيد از ميان‌ برداشته‌ شد، و آن‌ مرد بمرد!»1

  • دأب‌ و عادت‌ مأمون‌ اين‌ بود که‌ علما را حاضر میکرد تا با امام‌ رضا عليه‌السّلام مناظره‌ کنند، و به‌ همين‌ گونه‌ نيز با فرزندش‌ امام‌ جواد عليه‌السّلام عمل‌ مینمود. و بدين‌ کار به‌ مردم‌ وانمود میکرد که‌ میخواهد مراتب‌ فضل‌ آن‌ دو را نشان‌ دهد. وَلَکنَّهُ یدُسُّ السَّمَّ فِی الْعَسَلِ. «وليکن‌ او با اين‌ عمل‌ سمِّ جانکاه‌ را در ميان‌ عسل‌ شيرين‌ مرموزانه‌ پنهان‌ میکرد.» چون‌ منظور او از اين‌ مجالس‌ مناظرات‌ آن‌ بود که‌: گرچه‌ مرتبۀ واحده‌ای هم‌ اتّفاق‌ بيفتد، برای آن‌ امامان‌ لغزشی در گفتار پيدا گردد، و در جواب‌ مسأله‌ای فرومانند، به‌ اميد آنکه‌ آن‌ را وسيلۀ تنزّل‌ مقامشان‌ از کرامت‌، و شکستن‌ ارزش‌ و قدر و قيمت‌ آنان‌ در برابر مردم‌ و شيعيان‌ قرار دهد.

  • و از همين‌ راه‌ اميدمند بود که‌ مردم‌ از ولايتشان‌ و محبّتشان‌ رفع‌ يد کنند، امّا برخلاف‌ آن‌، مباحثات‌ و مناظرات‌ آن‌ دو امام‌ چنان‌ بود که‌ موجب‌ زيادی مرتبت‌ و علوّ مکانتشان‌ میگشت‌، و برای جميع‌ مردم‌ به‌ وضوح‌ میپيوست‌ که‌ آن‌ دو، مَعْدِن‌ علم‌ و اهل‌ خلافت‌ الهی هستند، و دو شاخۀ بلند و والائی از درخت‌ نبوّت‌ میباشند.

  • مأمون‌ در نظر داشت‌ با آن‌ مناظراتِ علما و دانشمندان‌، از درجه‌ و منزلت‌ امام‌ کاهش‌ دهد، و به‌ جهت‌ قبول‌ ولايت‌عهد قدر و مرتبتش‌ را تنزّل‌ دهد، و به‌ مردم‌، درست‌ نشان‌ دهد که‌: دنيا به‌ او بیرغبت‌ است‌ و اگر وی به‌ دنيا بیرغبت‌ بود ولايت‌عهد را قبول‌ نمیکرد. اما جريان‌ امر بر خلاف‌ پندار مأمون‌ واقع‌ شد. به‌ علّت‌ آنکه‌ آن‌ محاجّه‌ها و مباحثات‌، آوازۀ علمی امام‌ رضا را بالا برد، و صيت‌ او همگان‌ را گرفت‌ و مردم‌ پيوسته‌ سر میکشيدند و در انتظار روزی به‌ سر میبردند که‌ در آن‌ روز کليدهای امور ولايت‌ به‌ دست‌ او سپرده‌ گردد.

    1. طبری در «تاريخ‌ الاُمم‌ و الملوک‌» از طبع‌ دارالمعارف‌ مصر، ج‌ ٨ ص‌ ٥٦٤ تا ص‌ ٥٦٨ و ابن‌اثير در «الکامل‌ فی التاريخ‌» طبع‌ ادارة‌ الطّباعة‌ المنيريّة‌ ج‌ ٥ ص‌ ١٩١ تا ص‌ ١٩٣ و ابن‌ کثير در «البداية‌ و النهاية‌» ج‌ ١٠ ص‌ ٢٤٨ تا ص‌ ٢٥٠ در حوادث‌ سنۀ ٢٠٢ و ٢٠٣ ذکر نموده‌اند که‌: حضرت‌ علی بن‌ موسی عليهما‌السّلام به‌ مأمون‌ خبر داد که‌ از هنگامی که‌ برادرش‌ محمد کشته‌ شده‌ است‌ مردم‌ در فتنه‌ و کشتار بسر میبرند و فضل‌ بن‌ سهل‌ اخبار را از او پنهان‌ میدارد و بنیعباس‌ که‌ اهل‌ بيت‌ مأمون‌ به‌ شمار میآيند چيزهائی را بر او اشکال‌ میگيرند و میگويند: مأمون‌ مسحور و مجنون‌ شده‌ است‌ و چون‌ اين‌ مطالب‌ را ديده‌اند با عمويت‌: ابراهيم‌ بن‌ مهدی به‌ خلافت‌ بيعت‌ کرده‌اند. مأمون‌ گفت‌: با او به‌ خلافت‌ بيعت‌ ننموده‌اند فقط‌ او را امير خود برای ادارۀ امورشان‌ کرده‌اند بنابر آنچه‌ که‌ فضل‌ به‌ من‌ خبر داده‌ است‌. حضرت‌ به‌ مأمون‌ فهماندند که‌: فضل‌ به‌ او دروغ‌ گفته‌ و غشّ نموده‌ است‌ و الآن‌ آتش‌ جنگ‌ در ميان‌ ابراهيم‌ و حسن‌ بن‌ سهل‌ شعله‌ور است‌، و مردم‌ چند چيز را بر تو ايراد دارند: منصب‌ امارت‌ او را در بغداد، و منصب‌ وزارت‌ برادرش‌ سهل‌را و منصب‌ مرا و منصب‌ بيعتی را که‌ برای من‌ پس‌ از خودت‌ گرفته‌ای! مأمون‌ گفت‌: از اهل‌ لشکر من‌ کسی هست‌ که‌ از اين‌ وقايع‌ باخبر باشد؟ حضرت‌ فرمود: يحيی بن‌ معاذ و عبدالعزيز بن‌ عمران‌ و عده‌ای از وجوه‌ سپاهيان‌! مأمون‌ گفت‌: آنان‌ را بر من‌ وارد کن‌ تا بپرسم‌ از آنها آنچه‌ را بيان‌ نمودی! حضرت‌ ايشان‌ را وارد ساخت‌ و عبارت‌ بودند از يحيی بن‌ معاذ، و عبدالعزيز بن‌ عمران‌، و موسی، و علی بن‌ أبی سعيد (خواهرزادۀ فضل‌) و خَلَف‌ مصری. مأمون‌ از آنان‌ پرسيد از مطالب‌ مشروحه‌. همگی از گفتن‌ امتناع‌ نمودند مگر آنکه‌ مأمون‌ از ناحيۀ گزند سهل‌ برای ايشان‌ امان‌ نامه‌ بنويسد. مأمون‌ ضامن‌ شد و برای هر يک‌ از آنها جداگانه‌ به‌ خط‌ خود أمان‌ نامه‌ نوشت‌ و به‌ آنها داد. آنان‌ از جميع‌ فتنه‌های واقعه‌ او را مطلع‌ کردند و مشروحاً بيان‌ نمودند، و به‌ او خبر دادند که‌ اهل‌ او (عباسيون‌) و موالی او و سرلشگران‌ او بسيار از چيزها را ايراد گرفته‌ و در غضب‌ آمده‌اند. و خبر دادند به‌ او که‌ فضل‌ امر هَرْثَمَه‌ را بر او تدليس‌ کرده‌ است‌. هرثمه‌ آمده‌ است‌ که‌ مأمون‌ را نصيحت‌ کند و او را از اموری که‌ بر عليه‌ او صورت‌ میگيرد مطّلع‌ گرداند که‌ اگر مأمون‌ تدارک‌ امر خود را ننمايد خلافت‌ از دست‌ او بيرون‌ میرود.
      فضل‌ کسی را گماشته‌ تا هرثمه‌ را بکشد و مطلب‌ او پنهان‌ بماند. چون‌ مطلب‌ بر مأمون‌ محقّق‌ شد امر کرد تا به‌ سمت‌ بغداد کوچ‌ کنند وقتی که‌ امر مأمون‌ به‌ حرکت‌ به‌ بغداد صادر شد. سهل‌ از بعضی از جريانها مطلع‌ گرديد و بر آنان‌ که‌ به‌ مأمون‌ خبر داده‌ بودند سخت‌ برآشفت‌ تا به‌ جائی که‌ بعضی را تازيانه‌ زد و بعضی را زندان‌ کرد و موهای محاسن‌ بعضی را کند. مأمون‌ از شهر مرو به‌ سرخس‌ آمد. در آنجا چهار تن‌ از لشکريان‌ مأمون‌ در حمام‌ سرخس‌ به‌ اسامی: غالب‌ مسعودی أسود، و قسطنطين‌ رومی، و فرج‌ ديلمی، و موفّق‌ صقلبی بر سهل‌ هجوم‌ آوردند و با شمشيرها آنقدر به‌ او زدند تا بمرد. آنها فرار نمودند و مأمون‌ در طلبشان‌ فرستاد و برای کسی که‌ آنها را بياورد ده‌ هزار دينار جايزه‌ قرار داد. عباس‌ بن‌ هيثم‌ بن‌ بزرگمهر دينوری ايشان‌ را به‌ حضور مأمون‌ آورد. آنها به‌ مأمون‌ گفتند: تو ما را امر به‌ کشتن‌ او کردی! مأمون‌ امر کرد تا گردنهايشان‌ را زدند..... سپس‌ فرستاد دنبال‌ عبدالعزيز بن‌ عمران‌، و علی، و موسی، و خلف‌ و از کشته‌ شدن‌ سهل‌ استعلام‌ کرد. آنان‌ همگی اظهار بیاطّلاعی نمودند. مأمون‌ قبول‌ نکرد و هر چهار نفرشان‌ را بکشت‌ و سرهايشان‌ را به‌ واسط‌ به‌ سوی حسن‌ بن‌ سهل‌ فرستاد، و به‌ وی اعلام‌ نمود که‌ چه‌ مصيبتی در اثر کشته‌ شدن‌ سهل‌ به‌ او رسيده‌ است‌! و حسن‌ را به‌ جای سهل‌ وزير خود ساخت‌ و نامۀ مأمون‌ به‌ دست‌ حسن‌ رسيد و او را حالت‌ هيجان‌ و آشفتگی دست‌ داد به‌ طوری که‌ او را در قيد میبستند و در اطاق‌ آهنين‌ نگه‌ میداشتند. و چون‌ مأمون‌ از سرخس‌ بيرون‌ آمد متوجه‌ طوس‌ گرديد و چند روزی را در کنار قبر پدرش‌ بسر آورد. حضرت‌ علی بن‌ موسی الرّضا انگور بسياری خورد و ناگهانی از دنيا رفت‌ و اين‌ در آخرين‌ روز از ماه‌ صفر بوده‌ است‌. مأمون‌ امر کرد تا او را در کنار بدن‌ رشيد دفن‌ کردند (سه‌ روز مأمون‌ در کنار قبر خيمه‌ زد و در آن‌ خيمه‌ بسر میبرد و غير از آب‌ و نان‌ و نمک‌ نسائيده‌ غذا نمیخورد، و پابرهنه‌ در دنبال‌ جنازۀ حضرت‌ حرکت‌ مینمود و گفت‌: مَنْ لی بَعدک‌ يا أباالحسن‌؟! «ای أبوالحسن‌!! من‌ بعد از تو بیکس‌ شده‌ام‌!» مأمون‌ حضرت‌ امام‌ رضا را خاک‌ کرد و در ماه‌ ربيع‌ الاوّل‌ به‌ حسن‌ بن‌ سهل‌ نامه‌ نوشت‌ و او را از مرگ‌ علی بن‌ موسی بن‌ جعفر: با خبر کرد و او را مطلع‌ نمود از مقدار غم‌ و مصيبتی که‌ در فوت‌ او برای وی رخ‌ نموده‌ است‌ و نامه‌ای هم‌ به‌ بنی عباس‌ و موالی و اهل‌ بغداد نوشت‌ و آنان‌ را از موت‌ علی بن‌ موسی آگاه‌ کرد. و گفت‌: اينک‌ داخل‌ در اطاعت‌ من‌ آئيد چرا که‌ آن‌ کس‌ که‌ شما اطاعتش‌ را بعد از مردن‌ من‌ مکروه‌ میداشتيد الآن‌ از دنيا رفته‌ است‌. ما در اينجا از مقدار و کيفيّت‌ غَدر مأمون‌ به‌ خوبی اطلاع‌ میيابيم‌ که‌ چگونه‌ فضل‌ بن‌ سهل‌ را در حمام‌ سرخس‌ میکشد و برای إخفاء جرم‌ و جنايت‌ خود چهار قاتل‌ او و سپس‌ چهار نفر بیگناه‌ دگر را میکشد و به‌ عنوان‌ قاتل‌ سرهايشان‌ را به‌ نزد برادر مقتول‌: حسن‌ بن‌ سهل‌ میفرستد و او را وزير خود مینمايد و خود را در کشته‌ شدن‌ سهل‌ مصيبت‌ زده‌ و غمدار میداند. همچنين‌ در موت‌ حضرت‌ امام‌ رضا که‌ به‌ واسطۀ انگور مسموم‌ او را میکشد آنگاه‌ در پشت‌ جنازۀ وی: مَنْ لِی بَعْدَک يا أباالحسن‌ سر میدهد! در اينجا مناسب‌ است‌ داستانی را از مأمون‌ پس‌ از کشتن‌ برادرش‌: محمدامين‌ در اينجا بياوريم‌ که‌ چگونه‌ بعد از اين‌ واقعه‌ او به‌ ديدن‌ مادر محمد: زبيده‌ رفت‌ و هر دو گريستند و مأمون‌ جدّاً خود را از قتل‌ وی تبرئه‌ میکرد و آن‌ زن‌ فهميده‌ چه‌ اشعاری را به‌ کنيزکان‌ محمد ياد داده‌ بود که‌ در حضور مأمون‌ تغنّی کنند: محمود جاراللَه‌ زمخشری در کتاب‌ «ربيع‌ الابرار و نصوص‌ الاخبار»، ج‌ ٤ ص‌ ٢٦٤ گويد: مأمون‌ بر زبيده‌ وارد شد که‌ او را بر کشته‌ شدن‌ پسرش‌: أمين‌ تسليت‌ گويد. مدّتی هر دو با هم‌ گريستند، و مأمون‌ خودش‌ را از قتل‌ وی تبرئه‌ کرد. زبيده‌ او را سوگند داد تا نهار را بماند ونزد او صرف‌ کند. چون‌ مأمون‌ از صرف‌ نهار فارغ‌ گرديد، کنيزان‌ مغنّية‌ محمد را نزد مأمون‌ آورد تا برای وی تغنّی کنند و اشاره‌ به‌ يک‌ نفر از آنها نمود. آن‌ کنيزک‌ به‌ اشعار وليد بن‌ عقبه تغنّی کرد:
      هُم‌ قَتَلوه‌ کی يکونوا مَکانَه ** کمَا غَدَرَتْ يوماً بِکسْری مَرَازِبُه‌ (١)
      فَإلاّيکونوا قاتليه‌ فإنَّه ** سَوَاءٌ علينا مُمْسِکاه‌ و ضاربُه‌ (٢)
      ١- «ايشانند که‌ عثمان‌ را کشتند تا بجايش‌ نشينند همان‌ طور که‌ کسری خسروپرويز را آلتها و شمشيرهای خود او کشتند، و خواصّ و ملازمان‌ به‌ او غدر کردند (چون‌ کشندۀ او پسرش‌ شيرويه‌ بود با شمشير خاصّ او که‌ سلطان‌ هند برای او هديه‌ فرستاده‌ بود).
      ٢- و اگر ايشان‌ مباشرةً متصدّی قتل‌ او نشده‌اند برای ما تفاوتی وجود ندارد ميان‌ آن‌ دو نفری که‌ او را گرفتند و ميان‌ آن‌ يک‌ نفری که‌ به‌ او ضربت‌ زد.»
/ 380