
بخشهایی از زندگانی پر برکت حضرت صدّیقۀ طاهره سلام اللَه علیها و اصل تولّی و تبرّی
بخشهایی از زندگانی پر برکت حضرت صدّیقۀ طاهره سلام اللَه علیها و اصل تولّی و تبرّی
27«بعد از وفات حضرت فاطمه علیها السّلام عائشه به خانه فاطمه آمد، أسماء دختر عمیس او را راه نداد. عائشه به پدرش أبوبکر شکایت کرد و گفت:این زن خَثْعَمیه میان ما و میان دختر رسول خدا فاصله انداخته است.
أبوبکر آمد و درِ خانه فاطمه ایستاد و گفت: اى أسماء! چه موجب شده است که زنهاى پیغمبر را از ورود بر دختر پیغمبر منع مىکنى، و براى او هودجى ساختهاى؟ أسماء گفت: فاطمه به من امر کرده است که به هیچ کس اجازه ورود بر جنازه او را ندهم، و او مرا امر کرده است که این هودج و صورت تابوت را براى او بسازم. أبوبکر گفت: آنچه فاطمه امر کرده است بجاى بیاور. و علىّ بن أبىطالب و أسماء، حضرت فاطمه را غسل دادند.»
ابن قُتَیبه دِینَوَرى متوفّى ٢٧٦ هجرى می گوید: پس از آنکه از على در مسجد نتوانستند بیعت بگیرند، فَلَحِقَ علىٌّ بِقَبْر رسولِ اللَه صلّى اللَه علَیه [و ءالِه] وسلّم یصیحُ و یبکى و ینادى: یابْنَ امِّ إنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِى وَ کادُوا یقْتُلُونَنَى.1 «على خود را به قبر رسول خدا رسانیده و خود را برروى قبر انداخت و فریاد مىزد و گریه مىکرد و با صداى بلند مىگفت: اى رسول خدا! اى فرزند مادرم! امّت تو مرا حقیر و ضعیف شمردند و نزدیک بود که مرا بکشند.»
تاریخ جنایات خلیفۀ اول و دوم را از یاد نخواهد برد
و نیز می گوید: چون على از آمدن براى بیعت خوددارى کرد، قام عمرُ، فمَشَى معهُ جماعةٌ حتّى أتَوا بابَ فاطمة، فَدَقُّوا البابَ، فلمّا سَمِعتْ أصواتَهم نادَت بأعلَى صوتِها: یا أبَتِ! یا رَسُولَ اللَه، مَاذَا لَقِینَا بَعْدَک مِنِ ابْنِ الْخَطَّابِ و ابْنِ أَبِى قُحَافَةَ 2. «در این هنگام عمر برخاست و با او جماعتى حرکت کردند تا به خانه فاطمه رسیدند. در را کوفتند، چون حضرت فاطمه صداى آنان را از پشت در شنید، با صدائى هر چه بلندتر فریاد زد: اى پدر من! اى رسول خدا! چه بسیار مصائب و آزارهائى که بعد از تو از عمر بن الخطّاب و أبوبکر به ما رسید.»
- همان مصدر
- «الإمامة والسّیاسة» ج ١، ص ١٣
