اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر

آموزه‌های معرفت ج 4

شرح دعای ابو حمزه ثمالی

1٬869
جلد ها

شرح فقره و أعلَمُ أنّک للرّاجِی بِمَوضِعِ إجابَةٍ و لِلمَلهوفینَ بِمَرصَدِ إغاثَةٍ از دعای ابوحمزه ثمالی که در سال 1422 هجری قمری ایراد شده

آموزه‌های معرفت ج 4

107
  • ولی الآن این شخص باید از این حال دربیاید! آن‌وقت ما بلند می‌شویم چه‌کار می‌کنیم؟ شروع می‌کنیم حیله تراشیدن! نامه را می‌گیریم و می‌آییم داخل [و با خود می‌گوییم]: «الآن قدری سرم درد می‌کند، شاید هوا هم یک خُرده سرد باشد، بله شاید مناسب نباشد، إن‌شاءاللَه فردا اوّلِ وقت می‌رویم؛ حالا یک نماز شبی بخوانیم.» و شروع می‌کنیم این‌طرف کردن و آن‌طرف کردن: «بله، منظور ایشان قطعاً نبایست این باشد! الآن خواب هستند و درب خانۀ مردم را زدن شرعاً اشکال دارد، مسئله شبهه دارد!» نفس می‌آید شروع می‌کند، شروع می‌کند تا یک‌مرتبه [غالب می‌شود]. و این مطالب اتّفاق افتاده است.

  • حکایت ذوالنّون مصری و شخص طالب اسم اعظم

  •  نقل می‌کنند می‌گویند: شخصی آمد پیش ذوالنّون مصری ـ که از عرفا بود ـ و به او گفت: «اسم اعظم می‌خواهم؛ به من اسم اعظم تعلیم بده!» گفت: «اسم اعظم می‌خواهی چه‌کار کنی؟!» گفت: «اسم اعظم را می‌خواهم بخوانم تا رفع گرفتاری‌ها بشود، ظلم از مظلوم برداشته بشود.» هر ظالمی را چپ کنیم، راست کنیم و... ! او هم گفت: «حالا برو!» هرچه اصرار کرد [قبول نکرد تا اینکه] یک روز به او گفت: «خب فردا بیا! من فردا این مسئله را به شما می‌دهم!» فردا که رفت گفت:

  • این جعبه را بردار ببر فلان شهر برسان به دست فلان شخص و این هم آدرسش.

  •  شخص بلند شد جعبه را برداشت تا به آنجا ببرد. حالا در راه که می‌رود [با خودش می‌گوید]: «ببینیم در این جعبه چه چیزی است؛ سبک است، خیلی چیز سنگینی نیست.» یک خُرده که رفت، گفت: «نه، نمی‌شود؛ انسان نمی‌تواند خیانت در امانت بکند!» دوباره یک خُرده که رفت، گفت: «خب حالا آهسته و مخفیانه درش را باز می‌کنیم!» آن جعبه هم قفل و بَست نداشت. بعد باز یک‌دفعه نفسش گفت: «نکند این عمل، خلاف تلقّی بشود!» باز رفت جلو و بالأخره بعد از یکی دو ساعت دید داخل این جعبه یک تکان‌هایی می‌خورد! گفت: «ببینم در این جعبه چیست؟ شاید یک چیز مهمّی است؛ حالا باز می‌کنیم، او که به ما نگفت باز نکن!» باز که کرد یک موش از داخل جعبه پرید و در رفت! گفت: «عجب، من را فرستاده یک موش

/ 24