
آموزههای معرفت ج 4
شرح دعای ابو حمزه ثمالی
شرح فقره و أعلَمُ أنّک للرّاجِی بِمَوضِعِ إجابَةٍ و لِلمَلهوفینَ بِمَرصَدِ إغاثَةٍ از دعای ابوحمزه ثمالی که در سال 1422 هجری قمری ایراد شده
آموزههای معرفت ج 4
157یک ایرانی از دوستان ما که به هند رفته بود و در آنجا بهعنوان شاگرد یکی از تجّار هند مشغول به کار شده بود، بعد از اینکه مراجعت کرد این قضیّه را برای من تعریف میکرد. میگفت:
ما رفتیم آنجا و آنقدر مورد اعتماد این شخص تاجر هندی قرار گرفتیم که تمام دفتر و دستک و همه چیزش را به ما سپرد و ما بهجای او معامله میکردیم و طرفِ قرارداد بودیم و خیلی زیاد مورد اعتماد ایشان قرار گرفتیم و دیگر اصلاً ما در منزل و اطاق خواب این شخص تاجر هم رفت و آمد میکردیم.
تا اینکه یکمرتبه در آنجا طاعون آمد و دولت اعلام کرد که هر کسی بگیرد، باید قوم و خویشهایش فوراً بیایند این را اطّلاع بدهند وإلاّ چه میشود؛ یا اینکه اگر اطّلاع ندادند باید این شخص متعهّد بشود که اگر مُرد، دولت تمام داراییاش را ضبط میکند! دولت هم افراد را میگرفت و زود از بین میبرد که این بیماری دیگر سرایت نکند. افراد همینطور میمردند و جنازهها بود که میآمد!
این تاجر یکدفعه مبتلا به این بیماری شد و تا خانوادهاش متوجّه شدند، فرار کردند و رفتند و گفتند که این هم گرفته است. وقتی دولت آمد که این شخص را ببرد، او حاضر نشد که برود در تحتِ معالجه قرار بگیرد و امضا کرد درصورتیکه من مُردم، دولت تمام دارایی من را ضبط کند. گفت: این خانوادۀ ما که همه گذاشتند فرار کردند و دور و برِ ما را خالی کردند!
امّا من نرفتم و پیشش ماندم! هرچه گفت که تو برو برای چه نمیروی؟ گفتم: «من نمیروم!» و پیش او ماندم و به او غذا میدادم و حتّی در همان اطاق در کنارش میخوابیدم! آنچه به من گفت که تو بلند شو برو، این بیماری مُسری است، من گوش نکردم و گفتم: «نه، من نمیروم! این خلافِ مردانگی و خلافِ مروّت و خلافِ لوطی منشی است که ما اینهمه از کنار تو بهرهمند بودیم، حالا که مریض شدی برویم!»
چند روزی از گیاهان و این چیزها به او میدادیم و آن زن و بچّهاش هم گذاشتند رفتند که رفتند و اصلاً دیگر بهطور کلّی پیدایشان هم نشد.
تا اینکه کمکم حالش خوب شد و کمکم آثار صحّت و سلامت ظاهر شد و اصلاً بهطور عجیبی حالش خوبِ خوب شد و قشنگ یک فرد عادی شد!
