
آموزههای معرفت ج 4
شرح دعای ابو حمزه ثمالی
شرح فقره و أعلَمُ أنّک للرّاجِی بِمَوضِعِ إجابَةٍ و لِلمَلهوفینَ بِمَرصَدِ إغاثَةٍ از دعای ابوحمزه ثمالی که در سال 1422 هجری قمری ایراد شده
آموزههای معرفت ج 4
1781
نکته توجّه میکند و میخواهد بگوید: وقتی که قرار است انسان در این واقعه نظرش را بیندازد، چرا نظرش را بر حُسن نیندازد و بر قبح بیندازد؟! در اینجا دو نفر نشستهاند: هم امام حسین نشسته و هم اینطرف عمر سعد نشسته است؛ حالا که شما میخواهی چشمت را باز کنی و حالا که قرار است یک عکس در چشم شما برود، چرا عکس امام حسین نرود و عکس عمر سعد برود؟! وقتی قرار بر این است که انسان توجّه کند، چرا به عمر سعد توجّه کند؟! خب به امام حسین توجّه کند!
اهمّیت توجّه صِرف به ذوات مقدّسۀ معصومین در اعتاب مقدّسه و جریانات مستحدثه
یادم است یک وقت من پیش مرحوم آقا بودم و افرادی که میخواستند به مکّه بروند آمدند پیش ایشان و سؤال کردند: «آقا، این ابوبکر و عمَر کجا هستند؟» یکی از مطالبی که ایشان میفرمودند این بود:
- ← نجاح و معاملۀ پُر بها و ابتیاع اشیاء نفیسه و جواهر قیمتی در برابر خَزَف بوده است. آن کشتن مرگ نبود؛ عین حیات بود. انقطاع و بریدگی عمر نبود؛ حیات سرمدی بود.میفرمودند: شاعری وارد بر مردم حَلَب گفت:
گفت: آری، لیک کو دور یزید *** کِی بُد است آن غم، چه دیر اینجا رسید در دهۀ عاشورا حضرت آقای حدّاد بسیار گریه میکردند، ولی همهاش گریۀ شوق بود. و بعضی اوقات از شدّت وَجد و سرور، چنان اشکهایشان متوالی و متواتر میآمد که گویی ناودانی است که آب رحمت باران عشق را بر روی محاسن شریفشان میریزد.»روح مجرّد، ص ٥٤٦ و ٥٤٧:«[میفرمودند]: ...ولایت را ما میشناسیم، نه این گوسپندان که نامی از آن بر زبان دارند؛ عزاداری واقعی را ما میکنیم؛ زیارت حقیقی را ما مینماییم؛ شناسایی و معرفت ائمّه علیهم السّلام وجداناً و شهوداً و عقلاً و علماً اختصاص به ما دارد، نه اینها که ولایت را جدا میدانند. ولایت عین توحید است و توحید عین ولایت است!اشک ما بر اباعبداللَه الحسین علیه السّلام از درون قلب ما و از سویدای دل ما جاری است و با آن اشک میخواهیم قالب تهی کنیم، چرا که آن اشک با نفس ما و روح ما بیرون میریزد؛ نه این اشکهایی که از خیال و پندار ایشان میآید، و روزی هم همینها سیّدالشّهدا را میکُشند، آنگاه مینشینند و اقامۀ عزا مینمایند و در ماتمش سینه میزنند.»چشم کوران آن خسارت را بدید *** گوش کرّان این حکایت را شنید
- ← نجاح و معاملۀ پُر بها و ابتیاع اشیاء نفیسه و جواهر قیمتی در برابر خَزَف بوده است. آن کشتن مرگ نبود؛ عین حیات بود. انقطاع و بریدگی عمر نبود؛ حیات سرمدی بود.میفرمودند: شاعری وارد بر مردم حَلَب گفت:
