
آموزههای معرفت ج 4
شرح دعای ابو حمزه ثمالی
شرح فقره و أعلَمُ أنّک للرّاجِی بِمَوضِعِ إجابَةٍ و لِلمَلهوفینَ بِمَرصَدِ إغاثَةٍ از دعای ابوحمزه ثمالی که در سال 1422 هجری قمری ایراد شده
آموزههای معرفت ج 4
31یعنی در آنموقع من به نفس آنها احاطه پیدا کردم؛ در آن وقتی که آن مَلکِ موت داشت اینها را قبض روح میکرد، من یکدفعه بر آن حالت اینها إشراف پیدا کردم: دیدم این خواست چشمش را ببندد، تمام شد؛ و او خواست چشمش را باز کند، تمام شد! خدا میخواست به من نشان بدهد.
این مَلک، مَلکِ موت است؛ یعنی یکهمچنین قدرتی دارد، چشم را نمیگذارد ببندیم یا باز کنیم، همینطوری که هستیم [قبض میکند]. حالا این باز و بسته بودنش فرقی نمیکند، بلکه درست بودنش فرق میکند؛ آدم در موقعِ رفتن درست باشد، شاد باشد و به قول مرحوم آقا بِشکن زنان برود؛ یا اینکه آخ آخ آخ، بیا و بعضی از اینها را تماشا کن!
حکایتی از بیعملی و اضطراب یک مدرّس اخلاق
شخصی بود که از علما و معاریف و مدرّسین درس اخلاق هم بود و من هم پیش ایشان میرفتم. مرد فاضل و درس خواندهای بود و مجتهد هم بود. ما از ایشان خیلی صحبتها شنیدیم: «بله، انسان باید همیشه آماده باشد؛ تا گفتند برو، بیاید برود!» میگفت: «باید آدم خودش جلو جلو برود!» گفتیم: خیلی خوب، حالا ببینیم!
ایشان درس اخلاق میداد و حدود دویست، دویست و پنجاه نفر هم میآمدند و کتاب و چیزهایی هم نوشته است. این بنده خدا مبتلا به سرطان ـ ظاهراً سرطان خون ـ میشود. یک ماه بود که اطبّا به او گفته بودند و در یکی از شهرستانها بود. وقتی که رفتیم برای دیدنِ او، اصلاً نمیشد به او نگاه کرد؛ یعنی انگار دنیا بر سر این آقای مدرّس اخلاق که میگفت: آدم باید جلو جلو برود، خراب شده بود! اوّلاً اصلاً کسی را در منزلش راه نمیداد و ما به زور گفتیم که آقا میخواهیم بیاییم دیدنتان تا خلاصه گفتند بیایید! بعد آنجا نه مجال حرف زدن بود و نه چیزی، فقط و فقط چشمش به این دوا بود که یک وقت این دواها از دسترس دور نشود!
خلاصه ما مشغول صحبت شدیم و مدام میخواستیم یک خُرده آمادهاش کنیم و یک خرده نرمش کنیم: آقا، تو این حرفها را زدهای، تو خودت به ما اینها را میگفتی که آدم باید جلو برود، فرسخها جلوتر برود، عزرائیل دنبالش بگردد؛ حالا عزرائیل دارد دنبال شما میگردد و پیدایت نمیکند! حالا عزرائیل از اینطرفی دارد
