اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر

آموزه‌های معرفت ج 4

شرح دعای ابو حمزه ثمالی

1٬869
جلد ها

شرح فقره و أعلَمُ أنّک للرّاجِی بِمَوضِعِ إجابَةٍ و لِلمَلهوفینَ بِمَرصَدِ إغاثَةٍ از دعای ابوحمزه ثمالی که در سال 1422 هجری قمری ایراد شده

آموزه‌های معرفت ج 4

50
  • «چرا نیامدی؟» می‌گفتند: «آقا، مشتری آمد و هرچه می‌خواستیم بیاییم ول نمی‌کرد و خلاصه دیر شد.» بسیار خب، این یکی. دیگری می‌آمد و او هم دیر کرده بود؛ [می‌گفت]: «آقا، در ترافیک گیر کرده بودیم و هرچه کردیم نشد.» حالا ترافیکی هم نبود! یا بعضی‌ها می‌آمدند و همین‌که پنج دقیقه صحبت آقا شش دقیقه می‌شد، یک‌دفعه چشم‌ها کم‌کم روی هم می‌رفت و یک خُرده که می‌گذشت صدای خُر و پُف بلند می‌شد! حالا طرف از اوّل هم قشنگ می‌رفت جایش را آماده می‌کرد و به ستون تکیه می‌داد که راحت این زمزمه و لالایی آقا او را در یک خواب خوبی قرار بدهد و استراحت کند که وقتی می‌خواهد برود منزل سرِ حال باشد! این مسائل بوده است.

  •  یک روز ما در خدمت مرحوم آقا یک سفری به همدان رفتیم. ایشان داشتند در همان مجلس راجع به این قضایا صحبت می‌کردند. مجلسِ ده بیست نفری بود که چند تا از دوستان همدان هم بودند. خدا رحمت کند مرحوم آقای بیات را که به منزل ایشان وارد می‌شدیم و رفقای دیگرِ آن‌موقع هم می‌آمدند که همه به رحمت خدا رفته‌اند و بعضی‌هایشان هستند.

  •  یک‌وقت ایشان گاهی راجع به اینکه انسان باید همّت داشته باشد، عمل داشته باشد و چه داشته باشد صحبت می‌کردند. وقتی صحبتشان تمام شد، همین آقایی که دَم ستون مسجد خُرخُر می‌کرد، آمد پیش ایشان نشست و گفت: «سلامٌ علیکم!» فرمودند: «علیکم السّلام!» گفت: «آقا، بنده یک سؤال دارم: ما از اوّلی که آمدیم پیش شما تا حالا چند سال است؟» آقا فرمودند: «خب ببینید چند سال است!» گفت: «ده سال است. خب ما این ده سال چه شدیم؟!» آقا هیچ نگفتند و ساکت شدند. سرشان را پایین انداختند و هیچ حرفی نزدند.

  •  من آنجا نشسته بودم، گفتم: «بلند شو بیا اینجا جوابت را من می‌دهم!» خب رفیق بودیم دیگر؛ می‌گفتیم، می‌خندیدیم. گفتم: «شما می‌خواهید چه بشوید؟ شما ده سال خُرخُرهایت را برای آقا آوردی! یادت می‌آید می‌رفتی جلوی ستون می‌نشستی خُرخُر می‌کردی؟! آقا که یک‌دفعه می‌فرمودند: ”آقای فلان، حال شما خوب است؟“

/ 12