
آموزههای معرفت ج 4
شرح دعای ابو حمزه ثمالی
شرح فقره و أعلَمُ أنّک للرّاجِی بِمَوضِعِ إجابَةٍ و لِلمَلهوفینَ بِمَرصَدِ إغاثَةٍ از دعای ابوحمزه ثمالی که در سال 1422 هجری قمری ایراد شده
آموزههای معرفت ج 4
61مضارّ است؛ مصالح، مصالح است؛ مصلحت، مصلحت است؛ امّا چرا این شخص اینطور است؟!
[ما در بین خودمان] میگوییم: «بنازم همّتش را؛ چه همّتی دارد!» حافظ ـ رحمة اللَه علیه ـ هم میفرماید: «غلام همّت آنم... .» یعنی بندۀ همّت و امید آن کسی هستم که در زیر این چرخ کبود از هرچه که رنگ تعلّق میپذیرد، آزاد است؛ هرچه که میآید و میخواهد او را قدری از او جدا کند، آزاد است.
حکایت التجاء علاّمه طهرانی به امام زمان برای استخلاص از مسئلۀ مرجعیّت
ظاهراً در همان اواخر حکومت امیرعبّاس هویدا، نخست وزیر شاه که بین ایران و عراق صلح شده بود و برای زیارت عراق دو هفتهای میرفتند، مرحوم آقا هم چون اقامت عراق داشتند، میتوانستند بیشتر بمانند و ظاهراً یک ماه سفرشان طول کشید. میفرمودند:
رفتم نجف و میخواستم بروم با آقای خوئی راجع به مسئلۀ هلال و اتّفاق افق و عدم اتّفاق افق در ترتّب شهر، صحبت کنم. گفتند که ایشان در کوفهاند. (ظاهراً ایّام تابستان بود.) ما رفتیم دیدیم که عجب، مگر میتوانیم صحبت کنیم! اوّلاً: ایشان حال حرف زدن ندارند؛ بعد هم اینقدر نامه برای ایشان آمده که اصلاً ایشان در این نامههایی که برایشان آمده گم شده بودند و همینطوری مدام به این نامهها و به این مسائل نگاه میکردند. (دقّت کنید، عبارت ایشان این بود!)
نشستیم، ایشان سرش را بلند کرد و گفت: «بهبه، سلامٌ علیکم آقای آقا سیّد محمّدحسین!» بعد عبارت آقای خوئی این بود: «کجایی که بیایی حال ما را ببینی؟ رفتی راحت شدی!»
من اصلاً دیدم نمیتوانم راجع به این قضیّه با ایشان صحبت کنم. بعد رفتم پیش آقا سیّد علی سیستانی (چون با هم هم مباحثه بودند) و به ایشان گفتم: شما برو با آقای خوئی راجع به قضیّۀ اشتراک افق بحث کن. (حالا نمیدانم ایشان بحث کرد یا نه!)
بعد وقتی که از منزل آقای خوئی آمدم بیرون، رفتم مسجد کوفه و در آن محرابی که امیرالمؤمنین را در آن محراب ضربت زدند، ایستادم دو رکعت
