
آموزههای معرفت ج 4
شرح دعای ابو حمزه ثمالی
شرح فقره و أعلَمُ أنّک للرّاجِی بِمَوضِعِ إجابَةٍ و لِلمَلهوفینَ بِمَرصَدِ إغاثَةٍ از دعای ابوحمزه ثمالی که در سال 1422 هجری قمری ایراد شده
آموزههای معرفت ج 4
68ای فدایت هم دل و هم جان *** وی نثار تو هم این و هم آن1 میگفت: اگر دنیا برود یک مو از سرِ تو کم نشود؛ غیر از تو هیچ چیز در خاطر ما نیست؛ غیر از تو هیچ چیز در قلب ما نیست؛ غیر از تو چه و از این حرفها! آن معشوقه هم بالأخره مسئله را با او طیّ میکرد.
یک روز برای کوه نوردی به بالای کوه رفته بودند و در جای بلند و پرتگاهی نشسته بودند که او دوباره شروع کرد از محبوبۀ خودش تعریف کردن: «در قلب من غیر از تو قرار ندارد؛ در ذهن من غیر از تو خاطری نمیگذرد؛ در سرّ من غیر از تو مسئلهای نیست!» معشوقه گفت: «جدّی میگویی؟» گفت: «بله!» گفت: «تو چطور به من محبّت میورزی و به من عشق میورزی؟! من یک خواهری دارم که از من خیلی قشنگتر است، الآن هم او است که دارد میآید!» گفت: «کو؟» سرش را که بلند کرد، آنچنان پسِ گردنش زد که از آن بالای کوه به پایین پرتش کرد!2
حالا به راست و دروغ قضیّه کار نداریم، به جنبۀ سنبُلیکش و به آن نتیجهای که از این مسئله است کار داریم. واقعاً ما خودمان را بیازماییم، خودمان را بسنجیم که در مدّعای خود نسبت به محبوب و مطلوب حقیقی تا چقدر صادقیم و تا چقدر پا در
- دیوان هاتف اصفهانی، ص ٩٧:
ای فدای تو هم دل و هم جان *** وی نثار تو هم این و هم آن دل فدای تو چون تویی دلبر *** جان نثار تو چون تویی جانان - مثنوی طاقدیس، ص ١٢٨:
بر لب بام یکی عاشق نشست *** دیده بر دیدار آن معشوق بست محو شد در یار و از خود بیخبر *** گفت معشوقش که آن سو کن نظر بین جمال آن نگار نازنین *** کن تماشا قدرت حُسنآفرین خوبرو گر اوست پس من چیستم؟ *** بلکه او گر هست پس من نیستم عاشق مسکین نظر آنسو فکند *** تا ببیند آن نگار ارجمند دست زد معشوقش افکندش ز بام *** گفت: رو رو، عاشقی بر تو حرام نام عشق و عاشقی بر خود منه *** تو هوسناکی سرت بر خاک نه!
- دیوان هاتف اصفهانی، ص ٩٧:
