
آموزههای معرفت ج 4
شرح دعای ابو حمزه ثمالی
شرح فقره و أعلَمُ أنّک للرّاجِی بِمَوضِعِ إجابَةٍ و لِلمَلهوفینَ بِمَرصَدِ إغاثَةٍ از دعای ابوحمزه ثمالی که در سال 1422 هجری قمری ایراد شده
آموزههای معرفت ج 4
83شکلش عوض میشود.
یک بچّه وقتی که میخواهد بازی کند چهکار میکند؟ باز هم صد رحمت به بچّه که اصلاً نفس ندارد! یک جوان بیست ساله، سی ساله در تفکّراتش و در عالم ذهنش چه میگذرد؟ همین پرداختن به لذّات و امور دنیا و شهوات و امثال این مسائلی که طبعاً برای او است. اگر منبابمثال به او بگویند: «آقا، ما به تو ریاست میدهیم، ریاست یک کشور را به تو میدهیم، ولی زن به تو نمیدهیم!» میگوید: «برو آقا، من ریاست را میخواهم برای چه؟ برای اینکه به منافعش برسم؟ به من یک میز بدهند بگویند: ”برو پشتش بنشین“؟! من صد سال نمیخواهم! به من ده تا بیست تا [از آنچه میخواهم] بدهید، ریاست نمیخواهم بدهید!» میگوید دیگر! اگر به یک جوان سی ساله بگویند: «فلان علم را به تو میدهیم که بدانی در پشت این کوه چه خبر است یا در صد سال پیش چه بوده است»، میگوید: «من اینها را میخواهم چهکار کنم؟ من میخواهم به مطالبی برسم که الآن با مقتضیات نفس من تطبیق میکند و اینها آن مطالب نیست.»
امّا یک مردی که به سنّ شصت سال و هفتاد برسد، دیگر آن لذّاتی که به مقتضای دوران شباب است برای او معنا ندارد؛ بخواهد هم دیگر نمیتواند! آنجا مقتضیات نفس به یک مرحلۀ دیگری برمیگردد و بهطور دیگری تطوّر پیدا میکند. آن مقتضیات چیست؟ ریاست، ارادت، إشراف بر اموال و أعراض و نفوس، اطاعت و انقیاد خلق! این اقتضای نفس در آنموقع است. برای او یک بار پشت میز نشستن از هزار مرتبه بهترین غذا را خوردن لذّتش بیشتر است! اگر هم بخواهد غذا بخورد، دل درد میگیرد؛ اصلاً نمیتواند بخورد! این جناب عمر که نان و سرکه میخورد، نه بهخاطر زهد بود و نه بهخاطر اینکه از دنیا گذشته بود. اگر راست میگویی و از دنیا گذشتهای بیا خلافت را دست حقّش بسپار، دست مردش بسپار! چرا نمیسپاری؟! اینها کلک و حقّه سوار کردن سر مردم است!
برای افراد کوته بین که عقلشان به چشمشان است و مسائل و حقایق را از دریچۀ احساس نگاه میکنند، اینها مفید است! میگویند: «ببینید، فلان کس نان و پنیر
