اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر

آموزه‌های معرفت ج 4

شرح دعای ابو حمزه ثمالی

1٬869
جلد ها

شرح فقره و أعلَمُ أنّک للرّاجِی بِمَوضِعِ إجابَةٍ و لِلمَلهوفینَ بِمَرصَدِ إغاثَةٍ از دعای ابوحمزه ثمالی که در سال 1422 هجری قمری ایراد شده

آموزه‌های معرفت ج 4

96
  • 1

  •  چرا همان دَم در نیامد این کار را بکند؟ یا وقتی که می‌خواستند بیایند از او بیعت بگیرند، چرا آن‌موقع شمشیرش را نیاورد بگذارد در مسجد مدینه و بگوید: حالا هر کسی می‌تواند بیاید در این مسجد! یک نفر می‌تواند بیاید دیگر!

  •  می‌توانست، نه‌اینکه نمی‌توانست؛ امّا نکرد! این، علی را علی کرده است. اگر یک میلیاردم این مسائل نصیب ما بشود، دیگر عرش و فَلک و مَلک و همه را

    1. ← بیَدِه لَئِن رُمتَ و أصحابُکَ شیئًا مِن ذلکَ لَأسقیَنّ الأرضَ مِن دِمائِکُم، فَإن شِئتَ فَاعرِض یا عُمَر.“
      فتَلَقّاهُ أبوبکرٍ فَقالَ: یا أباالحسنِ، بِحَقِّ رَسولِ اللَهِ و بِحَقّ مَن فَوقَ العَرشِ إلّا خَلّیتَ عَنه، فَإنّا غَیرُ فاعِلینَ شَیئًا تَکرَهُه.
      قالَ: فَخَلّیٰ عَنه و تَفَرّقَ النّاسُ و لَم یَعودوا إلیٰ ذلِک‌.»
      ترجمه: «[پس از آنکه امیرالمؤمنین علیه السّلام بدن حضرت فاطمۀ زهرا سلام اللَه علیها را شبانه و مخفیانه دفن نمود، چون مردم هنگام صبح مطّلع شدند بسیار تأسّف خوردند... ؛ والیان امر گفتند که زنانی بیایند و آن چهل قبری را که در بقیع برای مخفی‌ماندن قبر حضرت زهرا کنده بودند نبش قبر نمایند و بدن حضرت را بیابند تا بر آن نماز گذارند و قبرش را زیارت نمایند] چون خبرِ این سخن به امیرالمؤمنین علیه السّلام رسید، غضبناک و با چشمانی برافروخته و سرخ بیرون آمد، رگ‌های گردنش بیرون زده بود و قبای زرد‌ رنگش را که در جنگ و شدائد در بر می‌کرد پوشیده بود و بر ذوالفقارش تکیه زده بود تا در بقیع وارد شد. شخصی نزد مردم رفت و ایشان را بیم داد که: این علیّ بن ابی‌طالب است که این‌چنین و با این حال بدینجا آمده است و سوگند می‌خورَد که اگر یک سنگ از این قبرها از جایش تکان بخورد این شمشیر را بر گردن امرکنندگان [بدین عمل] خواهد زد! در این حال عمَر با اصحاب خود به نزد حضرت شتافت و گفت: ”تو را چه شده است ای أبا الحسن؟! به خدا قبرش را می‌شکافیم و بر جنازه‌اش نماز می‌خوانیم!“
      حضرت امیر با دست خود او را از لباسش گرفت و تکانی داد و بر زمین کوفت و به او فرمود: ”ای پسر زن سیاه‌چهره، من [در ماجرای خلافت] از حقّ خویش گذشتم؛ زیرا ترسیدم مردم مُرتَد شوند و از دین برگردند! ولی به‌خدا سوگند که اگر تو و یارانت بخواهید دربارۀ قبر فاطمه عملی [و اهانتی] انجام دهید، زمین را از خونتان سیراب می‌سازم؛ پس اگر می‌خواهی از این عمل منصرف شو!“
      پس ابوبکر نزد حضرت شتافت و گفت: ”ای أبا الحسن، تو را به حقّ رسول خدا و آن خدایی که بر فراز عرش است سوگند می‌دهم که او را رها کن؛ هرگز آنچه تو نمی‌پسندی انجام نمی‌دهیم!“
      پس حضرت او را رها نمودند و مردم نیز متفرّق شدند و دیگر به این جریان بازنگشتند.» (محقّق)
/ 0