
آموزههای معرفت ج 4
شرح دعای ابو حمزه ثمالی
شرح فقره و أعلَمُ أنّک للرّاجِی بِمَوضِعِ إجابَةٍ و لِلمَلهوفینَ بِمَرصَدِ إغاثَةٍ از دعای ابوحمزه ثمالی که در سال 1422 هجری قمری ایراد شده
آموزههای معرفت ج 4
97میخواهیم به هم بریزیم: «ما چه کردیم؛ چهکاری از ما ساخته شد؛ چه چیزی از ما درآمد!» حالا بقیّۀ مسائل و بقیّۀ کارهایش بماند؛ مطالبی که اصلاً برای افراد قابل فهم نیست و باور نمیکنند، یعنی از شدّت تعجّب و از شدّت ناباوری اصلاً مسئلۀ واقعی تاریخی را رد میکنند!
عمَر چند سالش بود؟ شصت سال سنّش بود دیگر؛ یک مرد شصت ساله، آنهم با این وضع و با این اوضاع آمده پیش امیرالمؤمنین: «یا علی، باید دخترت کلثوم را به من بدهی!» یک مرد شصت ساله با ریش سفید؛ حالا به سایر مسائلش کار نداریم. اصلاً میشود یکهمچنین قضیّهای را باور کرد؟! حضرت فرمودند: «آخر اینکه نمیشود من بیایم او را به تو بدهم؛ اصلاً قبول نمیکند!» میگوید: «من این حرفها سرم نمیشود؛ باید این دختر را راضی کنی!» حضرت میگویند: «اگر راضی نشد چه؟» میگوید: «بشود یا نشود! اگر میدهی، میدهی؛ وإلاّ به جرم دزدی اعلام میکنم فردا بیایند دستت را ببُرّند!»1 حالا دوباره اینجا یک قضیّۀ دیگر پیش میآید. امیرالمؤمنین دوباره میتواند فردا وقتی که اعلام میکند، این شمشیر را دربیاورد و بگذارد زمین: «حالا هر که میآید بیاید دستم را ببُرّد!» میتواند یا نمیتواند؟ آنوقت ببینیم کدام فرد میتواند بیاید به امیرالمؤمنین فقط چپ نگاه کند؛ حالا جلوتر نه! بلند میشوند میروند از دور و یک کیلومتری با دوربین نگاه میکنند و نمیآیند جلوتر که یک وقت [ضربهای نخورند]! امّا این امیرالمؤمنین باز اینجا هم باید ساکت بنشیند!
اصلاً این قضیّه اینقدر عجیب است و اینقدر وقیح است و اینقدر شرمآور
- رجوع شود به الکافی، ج ٥، ص ٣٤٦ و ج ٦، ص ١١٥؛ فضائل الصّحابة، احمد حنبل، ج ٢، ص ٧٧٥ ـ ٧٧٧؛ الطّبقات الکبری، ج ٨، ص ٣٣٨ ـ ٣٤٠؛ العقد الفرید، ج ٧، ص ٩٧؛ نسب قریش، ص ٣٤٩؛ جمهرة نسب قریش، ج ٢، ص ٧٨٢؛ تاریخ الطّبری، ج ٤، ص ١٩٩ و ٢٠٠؛ الإستیعاب، ج ٤، ص ١٩٥٤ ـ ١٩٥٦؛ الکامل فی التّاریخ، ج ٤، ص ١٢؛ تاریخ الخمیس، ج ٢، ص ٢٨٤ و ٢٨٥؛ مناقب آل أبیطالب علیهم السّلام، ج ٣، ص ٣٠٤؛ السّرائر، ج ٣، ص ٦٣٧.
