
مطلع انوار ج1
احوالات شخصی، حکایات و قصص، مکاتبات
جلد اول از موسوعۀ گرانسنگ «مطلع انوار» اثر حضرت علامه آیةالله حاج سید محمدحسین حسینی طهرانی قدّس سرّه، در موضوعِ «احوالات شخصی، حکایات و قصص»، و در نهایت «منقولات و مکاتبات» به زیور طبع آراسته شده است. اهم مباحث این مجلّد: • ذکر احوالات شخصی ایشان اعم از نام مصنّفاتِ نوشته شده یا نشده، هجرت به مشهد مقدس، تاریخ رحلت نزدیکان و آشنایان و بزرگان، وصیتنامه حضرت آیت الحق حاج سید هاشم حداد و وصیتنامه حضرت علامه طهرانی قدس سرهما، • رساله «تفریق صلوات» در اثبات استحبابِ اکیدِ اقامه نماز در 5 وقت، نگارش یافته توسط معلق محترم، فرزند علامه • نقل حکایاتی دلنشین و تنبّه آور در اخلاق و عرفان؛ اعم از داستانهایی آموزنده از اهل بیت علیهم السلام و حکایاتی از بزرگان اهل معنی • نقل حکایاتی آموزنده از امور تاریخی و اجتماعی؛ همچون برداشتهایی از کتاب «برادران امیدوار» • مکتوب برخی ملاقاتها، نامه ها و مکاتباتِ علامه با برخی علماء و فقهاء و برخی بستگان و اقارب، که مشتمل بر توصیههای اخلاقی و سلوکی و برخی دیدگاههای علمی و فقهی میباشد.
مطلع انوار ج1
45هنگام خروج و بوسیدن در کفشداری مسجد اتّفاق افتاده بود، مفصّلاً بیان میکردند، و از اوّل قضیّه تا آخر داستان همینطور اشک میریختند، و سپس با بَشاشَت و خرسندی اظهار نمودند که: الحمد للّه فعلاً در میان روحانیّون افرادی هستند که اینطور علاقهمند به شعائر دینی و عرض ادب به ساحت قدس ائمّۀ أطهار باشند؛ و اسمی از آن روحانی نیاوردند، ولیکن از قرائن، من اینطور استنباط کردم که شما بوده باشید؛ آیا اینطور نیست؟!
من گفتم: بلی، این قضیّه راجع به من است؛ و آنگاه دانستم که سکوت و تفکّر علاّمه علامت رضا و امضای کردار من بوده است، که شرح جریان را توأماً با گریه بیان میفرمودهاند؛ رحمة الله علیه رحمةً واسعةً.1
[علت انتساب مرحوم علاّمه طهرانی قدّس الله نفسه و خانواده ایشان به سادات حسنی]
مستشار عبدالحلیم جُندی در کتاب الإمام جعفر الصادق، صفحه ٨٢ و ٨٣، آورده است:
روی الإمام الصّادق ما کان بعد أن هَدَأتِ الأحوال، قال: (لَمّا قُتِلَ إبراهِیمُ بْنُ عَبدِ اللهِ بنِ الحَسَنِ [بن عبدالله] بِباخَمْری) و حُشِرنا مِن [حسرنا عن] المَدینَةِ و لَم یُترَکْ فیها مِنّا [فینا] مُحْتَلِمٌ حَتّی قَدِمْنا الکوفَةَ؛ فَمَکَثْنا فیها شَهْرًا نَتَوَقَّعُ فیها القَتلَ.
ثُمَّ خَرَجَ إلَینا الرَّبیعُ الحاجِبُ، فَقالَ: أینَ هؤُلاءِ العَلَویَّةُ؟ أدخِلوا عَلی أمیرالمؤمنین رَجُلَیْنِ مِنکُمْ مِن ذَوِی الحِجَی!
قالَ: فَدَخَلْنا إلَیهِ أنا و حَسَنُ بنُ زَیدٍ؛ فَلَمّا صِرتُ بَینَ یَدَیهِ قال لِی: أنتَ الّذِی تَعلَمُ الغَیبَ؟! [فلمّا دخلنا علیه قال: ءَأنت الّذی تعلم الغیب؟!]
- جنگ ١٥، ص ٥١.
