
مطلع انوار ج3
احوالات و آثار بزرگان و عرفاء باللَه
جلد سوم از موسوعۀ گرانسنگ «مطلع انوار» اثر حضرت علامه آیةالله حاج سید محمدحسین حسینی طهرانی قدّس سرّه، قسمت دوم از موضوعِ «احوالات و آثار بزرگان و عرفاء بالله» میباشد که برای استفادۀ هر چه بیشترِ جامعۀ علم و معرفت از احوالات و حکایات بزرگانِ اهل معرفت، به رشتۀ تحریر درآمده است. • اهم مباحث این مجلّد، شاملِ مختصری از ترجمه و تذکرۀ برخی دیگر از اولیای الهی و بزرگانِ علم و معرفت همچون آیت الله ملاحسینقی همدانی و آیت الله سید احمد کربلائی و دیگر عرفا ـ قدّس الله اسرارهم ـ بوده، و همچنین شاملِ شرح احوالِ برخی بزرگان و شخصیتهای تأثیر گذار در جامعه و تاریخ، همچون سید جمال الدین اسد آبادی و احمد شاه قاجار و غیره میباشد. اهم مباحث این جلد: ترجمه و تذکرۀ عدّهای از بزرگان و علماء و برخی از شخصیّتهای تأثیرگذار در جامعه و زمان خود.
مطلع انوار ج3
141و مراجعات مردم رسیدگی میکرده است. در پشت این دو اطاق پستوئی بوده مانند پُشتک که از اطاق چند پلّه میخورده و به آنجا راه داشته است. و این منزل در نهایت سادگی و بیآلایشی بوده به طوری که دیده هر بیننده را خیره و از زهد و صفای آخوند متعجّب میشده است.
یکی از معاریف شهر زنجان که شغل تجارت داشته است قربةً الی الله تعالی اوقات خود را وقف انجام کارهای مرحوم آخوند نموده، و پیوسته در منزل آن مرحوم حاضر و برای رسیدگی به کارهای مردم و خدمت به مرحوم آخوند اوقات خود را مصروف میساخته است. آن شخص معروف که از موثّقین شهر زنجان است برای من (حاجی ملاّ آقاجان) نقل کرد که:
من روزی در آن پستو بودم و مشغول به کارهای لازم، که ناگاه دیدم زنی طفل شیرخوار خود را که در حدود پنج شش ماه بیشتر نداشت در آغوش خود گرفته و به نزد مرحوم آخوند آورد و گفت: آن مِلکی را که شما چند روز قبل طبق دعاوی و شهود بعضی، برای فلان کس حکم کردهاید، مالِ این طفل یتیم من است و من شهود هم ندارم و از قبالۀ آن نیز خبر ندارم، فقط میدانم که متعلّق به این طفل است و در روز قیامت این طفل از شما مؤاخذه خواهد نمود.
مرحوم آخوند رو به زن نموده و گفتند: بچّه را همینجا بگذار و از اطاق بیرون برو! بُرو بُرو بُرو!
زن، طفل را گذارد و از اطاق بزرگ و طویل مرحوم آخوند بیرون رفت و آخوند بدون اینکه متوجّه باشند که من در این پستو هستم رو به قبله نشستند و قنداقۀ طفل را رو به قبله نموده و مقداری دست به پیشانی خود کشیدند و گفتند: ای طفل! تو را به خداوند سوگند میدهم که برای من بیان کنی که این مِلک متعلّق به تو است یا نه؟!
طفل با زبان فصیح و گویا مشغول تکلّم شد و گفت: این مِلک از آنِ من
