
مطلع انوار ج10
مباحث تاریخی، سیاسی ـ اجتماعی
جلد دهم از موسوعۀ گرانسنگ «مطلع انوار» اثر حضرت علامه آیةالله حاج سید محمدحسین حسینی طهرانی قدّس سرّه، یادداشتها و برداشتهای مؤلف از آثار مختلف، در موضوعات «تاریخ سیاسی ـ اجتماعی اسلام» و «ابحاث سیاسی ـ اجتماعی» میباشد که گردآوری چنین مجموعهای جهت آشنایی با ابحاث سیاسی ـ اجتماعی اسلام برای متخصصین و علاقمندان مزید فایده خواهد بود. اهم مباحث این مجلّد: • بخش اول در موضوع «ابحاث تاریخی» شامل مباحثی از «حکومتها و نهضتها» اعم از حق و باطل (از قبیل حکومت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و خلفای ثلاثه) و نشو و نما، کیفیت رویکار آمدن و چگونگی مواجۀ آنها با جامعۀ اسلامی، میباشد. همچنین از موضوع «تشیّع و کیفیتِ گسترش آن در بلاد» و «اماکن خاص و زیارتگاهها» مطالبی نقل شده است. • بخش دوم در موضوع «ابحاث سیاسی ـ اجتماعی» به نقل مطالبی در مباحثی چون «رهبری و تشکیل حکومت اسلامی» و «جنایات و خیانتهای استعمار» پرداخته شده است. • همچنین در این بخش عین متن نامۀ ارسالیِ علامه طهرانی به رهبر کبیر انقلاب (ره) آمده است که در موضوع پیشنویس قانون اساسی بوده و حاوی نکاتی بدیع و ظرائفی دقیق در خصوص تدوین و اصلاح قانون اساسی میباشد.
مطلع انوار ج10
120انتقال خلافت به عثمان، و گفتار ابوسفیان به بنیامیه: «تلقَّفوها تلقُّف الکُرة»، و اعتراض عمار و مقداد
در کتاب شیعه در اسلام سبط، جلد 1، صفحه 52 در پاورقی گوید:
«مسعودی در مروج الذّهب، جلد 1، صفحه 439 گوید:
و قد کان عمّارٌ حین بویع عثمانُ، بلَغه قولُ أبیسفیان صَخْرِ بن حَربٍ فی دارِ عثمان عَقِیبَ الوقتِ الّذی بویع فیه عثمانُ و دخَل دارَه و معه بنوأمیَّة!
فقال أبوسفیان: ”أ فیکم أحدٌ مِن غیرکم و قد کان أعمَی؟“ قالوا: ”لا!“ قال: ”یا بنیأمیَّةَ! تلقَّفوها تلقُّفَ الکُرَةِ! فوالّذی یَحلِف به أبوسفیان، ما زِلتُ أرجوها لکم! و لتَصیرَنَّ إلی صِبیانِکم وِراثةً.“ فانتَهَرَه عثمانُ و ساءَه ما قال!
و نَمیٰ هذا القولُ إلی المهاجرین و الأنصار و غیر ذلک من الکلام؛ فقام عمّارٌ فی المسجد فقال: ”یا معشرَ قریشٍ! أما إذا صَرَفتم هذا الأمرَ عن أهلِ بیت نبیِّکم هٰهنا مرّةً و هٰهنا مرّةً، فما أنا بآمِنٍ أن یَنزِعَه اللهُ فیَضَعه فی غیرِکم، کما نَزَعتُموه مِن أهلِه و وَضَعتُموه فی غیر أهله.“
و قام المقداد فقال: ”ما رأیتُ مثلَ ما أُوذِیَ به أهلُ هذا البیتِ بعد نبیِّهم!“ فقال عبدُالرّحمن بن عوفٍ: ”و ما أنت و ذاک یا مقدادُ بن عمرو؟“
فقال: ”إنّی والله لَأُحِبُّهم بحبِّ رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم [إیّاهم]، و إنّ الحقَّ معهم و فیهم یا عبدالرّحمن! أ عَجَبٌ من قریشٍ و أنت تطوّلهم علی النّاس بفَضل أهل هذا البیت قد اجتمعوا علی نَزعِ سلطان رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم بعده من أیدیهم! أما و أیْمُ اللهِ یا عبدَالرّحمن، لو أجِدُ علی قریش أنصارًا لقاتَلتُهم کقتالی إیّاهم مع رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم یومَ بدرٍ! ـ الخ.“1
- . مروج الذهب, ج 2, ص 342.
