
مطلع انوار ج13
مواعظ رمضان المبارک 1370 هجری قمری
جلد سیزدهم از موسوعۀ گرانسنگ «مطلع انوار» اثر حضرت علامه آیةالله حاج سید محمدحسین حسینی طهرانی قدّس سرّه، مشتمل بر متنِ مواعظِ مؤلّف در ماه رمضان سال 1370 ه. ق در مسجد قائم طهران میباشد که به اهتمام خود مؤلف به رشتۀ تحریر درآمده است. عمق مباحث مطروحه، شیوایی و روانیِ سخن برای پویندگان معرفت، جاذب و راهگشا میباشد. اهمّ مطالب مندرجه در این مجلّد: • مباحثی مختصر دربارۀ حقیقت دین؛ عدم تحریف قرآن، تحریف کتب مقدّس ادیان؛ عصمت انبیاء و پاسخ به شبهات. • مباحثی درباره عقل و عقلانیت؛ مباحثی درباره فضیلت علم و علماء. • مباحثی در مورد دنیا، مرگ، برزخ و قیامت، معادجسمانی. • مباحثی در مورد انفاق؛ نیت و اخلاص؛ حقیقت توکل و فضیلت آن؛ امر به معروف و نهی از منکر و شرایط آن.
مطلع انوار ج13
214...1
- [ادامه تعلیقه صفحه قبل] قدری که گذشت ناگهان دیدم که ماری از در وارد شد و یکسره به سمت آن مرد رفت و نیشی زد و برگشت و از اطاق خارج شد. آن مرد از درد نیش مار، صورتش متغیّر شد و قدری بههم برآمد، و کمکم حالش عادی و بهصورت اوّلیه برگشت. سپس باز شروع کردند با یکدیگر سخن گفتن و احوالپرسی نمودن و از گزارشات دنیا از آن مرد پرسیدن.
ساعتی گذشت، دیدم برای مرتبۀ دیگر آن مار از در وارد شد و به همان منوال پیشین او را نیش زد و برگشت. آن مرد حالش مضطرب و رنگ چهرهاش دگرگون شد و سپس به حالت عادی برگشت.
من در این حال سؤال کردم: ”آقا شما کیستید؟! اینجا کجاست؟! این قصر متعلّق به کیست؟! این مار چیست؟! چرا شما را نیش میزند؟!“
گفت: ”من همین مردهای هستم که هماکنون شما در قبر گذاردهاید، و این باغ بهشت برزخی من است که خداوند به من عنایت نموده است، که از دریچهای که از قبر من به عالم برزخ باز شده است پدید آمده است. این قصر مال من است؛ این درختان باشکوه و این جواهرات و این مکان که مشاهده میکنید، بهشت برزخی من است؛ من آمدهام اینجا. این افرادی که در اطاق گرد آمدهاند ارحام من هستند که قبل از من بدرود حیات گفته و اینک برای دیدن من آمدهاند و از بازماندگان و ارحام و اقربای خود در دنیا احوالپرسی نموده و جویا میشوند، و من حالات آنان را برای اینان بازگو میکنم.“
گفتم: ”این مار چرا تو را میزند؟!“
گفت: ”قضیّه از این قرار است که من مردی هستم مؤمن، اهل نماز و روزه و خمس و زکات؛ و هرچه فکر میکنم از من کار خلافی که مستحقّ چنین عقوبتی باشم سر نزده است ـ و این باغ با این خصوصیّات نتیجۀ برزخی همان اعمال صالحه من است ـ مگر آنکه یکروز در هوای گرم تابستان که در میان کوچه حرکت میکردم، دیدم صاحب دکانی با یک مشتری خود گفتگو و منازعه دارند. من رفتم نزدیک برای اصلاح امور آنها، دیدم صاحب دکان میگفت: سیصد دینار (شش شاهی) از تو طلب دارم، و مشتری میگفت: من پنج شاهی بدهکارم. من به صاحب دکّان گفتم: تو از نیم شاهی بگذر، و به مشتری گفتم: تو هم از نیم شاهی رفعِ ید کن و به مقدار پنج شاهی و نیم به صاحب دکّان بده. صاحب دکان ساکت شد و چیزی نگفت؛ ولی چون حق با صاحب دکّان بوده و من به قدر نیم شاهی به قضاوت خود ـ که صاحب دکّان راضی بر آن نبود ـ حقّ او را ضایع نمودم، به کیفر این عمل خداوند عزّوجلّ این مار را معیّن نموده که هریک ساعت مرا بدین منوال نیش زند، تا در نفخ صور دمیده و خلائق برای حساب در محشر حاضر شوند، و به برکت شفاعت محمّد و آل محمّد علیهم السّلام نجات پیدا کنم.“
چون این را شنیدم برخاستم و گفتم: ”عیال من در خانه منتظر است، من باید بروم و برای آنان افطاری ببرم.“ همان مردی که در صدر نشسته بود، برخاست و مرا تا در بدرقه کرد. از در که خواستم بیرون آیم یک کیسۀ برنج به من داد؛ کیسۀ کوچکی بود، و گفت: ”این برنج خوبی است، ببرید برای عیالاتتان.“ من برنج را گرفته و خداحافظی کردم و آمدم بیرون باغ. از دریچهای که داخل شده بودم خارج شدم، دیدم داخل همان قبر هستم و مرده هم به روی زمین افتاده و دریچهای نیست.
از قبر بیرون آمدم و خشتها را گذارده و خاک انباشتم و به صوب منزل رهسپار شدم و کیسه برنج را با خود آورده و طبخ نمودیم. و مدّتها گذشت و ما از آن برنج طبخ میکردیم و تمام نمیشد، و هر وقت طبخ میکردیم چنان بوی خوشی از آن متصاعد میشد که محلّه را خوشبو میکرد. همسایهها میگفتند: این برنج را از کجا خریدهاید؟!
بالأخره بعد از مدّتها یکروز که من در منزل نبودم، یک نفر به میهمانی آمده بود، و چون عیال از آن برنج طبخ میکند و آن را دَم میکند، عطر آن فضای خانه را فرا میگیرد؛ میهمان میپرسد: ”این برنج از کجاست که از تمام اقسام برنجهای عنبر بو خوشبوتر است؟!“اهل منزل، مأخوذ به حیا شده و داستان را برای او تعریف میکنند. پس از این بیان، آن مقداری از برنج که مانده بود، چون طبخ کردند، دیگر برنج تمام میشود.»
- [ادامه تعلیقه صفحه قبل] قدری که گذشت ناگهان دیدم که ماری از در وارد شد و یکسره به سمت آن مرد رفت و نیشی زد و برگشت و از اطاق خارج شد. آن مرد از درد نیش مار، صورتش متغیّر شد و قدری بههم برآمد، و کمکم حالش عادی و بهصورت اوّلیه برگشت. سپس باز شروع کردند با یکدیگر سخن گفتن و احوالپرسی نمودن و از گزارشات دنیا از آن مرد پرسیدن.
