جلسه ۱۴۳
2لا بمعنى أنّ نوعَه منحصرٌ فی شخصِه علىٰ ما توُهِّمَ إذ لا نوعَ لحقیقةِ الوجودِ كما مرّ فمجردُ كونِه متشخَّصًا بنفسِ ذاتِه لا یوجَبُ استحالةَ واجبِ الوجودِ الآخرِ مِن دونِ الرجوع إلى البرهانِ.1
«منظور ما از وحدت واجب الوجود این نیست كه یك نوعى داشته باشد و آن نوع منحصر در شخص واجب الوجود باشد همانطور كه اینطور تصویر شده است، زیرا همانطور که گذشت براى حقیقت وجود، نوع قابل تصور نیست، (چون وجود مافوق ماهیت است و مافوق حدود و مافوق رسوم است و هر چیزى كه داخل در حد نگنجد نمىتواند مقوّم ماهیت باشد و ماهیت از او تركیب شده باشد.) اینكه ما مىگوییم: بنفس ذاته تشخص دارد و تشخص او احتیاج به غیر ندارد، مجرد تشخص این ذات واجب الوجود بهتنهایى كفایت نمىكند كه ما بىنیاز از برهان باشیم بلكه ممكن است كه واجب الوجود تشخص بذاته را داشته باشد.»
درعینحال شخصى ـ لقائلٍ أن یقول ـ بگوید: ما یك واجب الوجود دیگرى هم داشته باشیم، آن هم تشخص بذاته داشته باشد. یعنى همانطورى كه این واجب الوجود، متشخص به ذات است و محتاج به غیر نیست و از ناحیۀ غیر براى او تشخص نیامده است [یک واجب الوجود دیگری هم داشته باشیم که تشخص بذاته داشته باشد.] چون تشخص براى ما از ناحیۀ غیر مىآید و از ناحیۀ علت مىآید اما در واجب الوجود، تشخص واجب الوجود و تعینش بنفس ذاته است؛ یعنى به این معنی كه نفس تصور وجود اقتضاى استغنای او را از غیر مىكند، یعنى نفس تصور وجود، مقتضى براى تشخص است ولى در ما اینطور نیست، نفس تصور ماهیت ما اقتضای تشخص را نمىكند، تا مادامى كه وجود نیاید و در خارج به او ضمیمه نشود. حالا وجود هم كه مىخواهد بیاید و به ماهیت ضمیمه بشود ـ ضمیمه شدن، بهمعناى اصطلاحى نیست که شیئى قبلاً باشد، بلکه یعنى این وجود بیاید و این ماهیت را محقق كند ـ افاضۀ این وجود باز نیاز به علت دارد.
- . الحکمة المتعالیه، ج 1، ص 129.

