جلسه ۱۴۵
6پس این وجود، در تعیّن اوّلیِ خودش احتیاج به چیزى ندارد. خودش مىگوید: من هستم و نیاز به هیچكس هم ندارم، نه كارخانهدار دارم و نه سرمایهدار دارم، خودم براى خودم تشریف دارم. حالا میگوییم: در مسئلۀ تعین دوم چه؟ در مبدعات چه؟ در عقول چه؟ در صور مجرده چه؟ در عالم صور چه؟ در عالم كون و فساد و صور و ماده چه؟ میگوید: نه، آن یك مسئلۀ دیگر است، اینطور نیست که آن چیزى كه در خارج هست اقتضاى ذاتیاش تعین باشد. اگر اقتضاى ذاتیاش تعین باشد، چرا امروز هست و فردا نیست؟! چرا امروز هست و دیروز نبود؟! منبابمثال این پارچ اگر مقتضاى ذاتىاش تعین در خارج است باید از ازل وجود داشته باشد. و همینطور اگر مقتضاى ذاتى آن تعین است، خب وقتى كه من یك سنگ مىزنم نباید شكسته شود بلکه باید سرجایش بایستد.
بنابراین تعین دوم، معلل است. خب علت آن چیست؟ تعین اول است. پس تعین اول است كه تعین دوم را مىسازد. پس تعیّنِ اول، نفس تعین و نفس فاعل را در خودش دارد ـ فاعل با اصل ماده به عبارت ما است و این غلط است، چون او مجرد است و در مجرد ماده معنی ندارد ـ در آنجا فاعل و معطى براى تعین، با ذات خود متعین یكى است ولى در صورت دوم، فاعل تعیّن جداى از ذات متعیّن است، فاعل، تعین را افاضه مىكند. خیال نمیکنم که خیلی مشکل باشد.
و إما أن یكونَ خارجًا عن الحقیقةِ فیلزَمُ أن یكونَ الواجبُ فی تعیّنِه محتاجًا إلى غیرِه لأنّ تعیّنَ الشیءِ إذا كان زائدًا علىٰ حقیقتِه عرضیًا لها یَلزَمُ أن یكونَ معلّلاً لأنّ كلَّ ما هو عرضیٌ لشیءٍ فهو معلَّلٌ إما بذلك الشیءِ و هو ممتنعٌ لأنّ العلةَ بتَعَیُّنِها سابقٌ على المعلولِ و تعینِه فیَلزَمُ تقدّمُ الشیءِ علىٰ نفسِه و إما بغیرِ ذلك الشیءِ فیكونُ محتاجًا إلیه فی وجودِه كما فی تعیُّنِه إذ التعیّنُ للشیءِ إما عینُ وجودِه أو فی مرتبةِ وجودِه و الاحتیاجُ فی الوجودِ یُنافی كونَ الشیءِ واجبًا بالذات.

