جلسه ۱۴۵
7«[و یا این است که وجوب وجود، خارج از حقیقت واجب میباشد. بنابراین لازم میآید که واجب در تعینش نیازمند به غیر خودش باشد، برای اینکه تعین شیء اگر زائد بر حقیقتش باشد عارض بر او میباشد،] لازم مىآید اینكه معلّل باشد (یعنى این علت، خارج از حقیقتش باشد.) هر چیزى كه عارض بر شیء دیگر بشود، عرَضى براى شیء دیگر باشد و این معلّل است، (یعنى از ناحیۀ غیر آمده است.) یا به این شىء است كه ممتنع است، (چون فرض بر این است كه این تعین كه برای حق است موجب تشخّص خارجى او است و اگر تعین نباشد، تشخص خارجى هم نیست درحالىكه عرَضى براى یك شیئى، متأخر از آن شىء است. خود شما مىگویید: شیئى بهنام موضوع باید باشد تا امر دیگرى بر او عارض بشود.) چون علت بهواسطۀ تعینش سابق بر معلول و تعینش است. لازم مىآید كه تقدم شیء بر نفسش باشد و خودش متقدّم بر خودش باشد، (چون ما مىگوییم: نفس این شیء موجب تعین او است، پس نفس این شیء علت براى تعینش است. اگر نفس این شیء علت براى تعینش است درحالىكه تعیّن، شرط براى تحققش است، بنابراین خود شىء مقدم بر خودش است، و شیء علت براى تعین است، و تعین هم علت براى تحققش است، پس شىء علت براى تحقق خودش مىشود كه تقدم الشیء على نفسه لازم مىآید.) یا تعین شیء، بهواسطۀ خود این شیء نیست بلكه بهواسطۀ فاعلى خارج از حقیقت شىء است، [دراینصورت در وجود و تعین خودش محتاج و نیازمند به او میباشد] همانطورى كه در وجودش محتاج به خارج است، همچنین در تعینش احتیاج به امر خارج دارد. (یعنی در وجود، احتیاج به امر خارج دارد، همانطور که در تعین اینطور خواهد بود، چون تعین مىآید و به او وجود مىدهد.) زیرا تعین براى شىء، یا عین وجود اوست كه وجود حق متعال است، تعین عین وجود حق است، یا تعین عین وجود نیست بلكه در مرتبۀ وجود است همانطورى كه در ممكنات اینطور است كه تعین، نفس آن وجود نیست بلكه مرتبۀ آن وجود است. (یعنى در هر مرتبۀ وجودى یك تعینى لازم است تا شیء محقق شود.) احتیاج در وجود، با وجوب بالذات شىء منافات دارد.»

