اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

جلسه ۱۴۵

0
اسفار
اسفار

فصل(5) في أن واجب الوجود واحد

جلسه ۱۴۵

8
  • «قیل: هاهنا بحثٌ» در اینجا بعضى‌ها مطلبى را گفته‌اند، و آن مطلب این بود كه نمى‌گویند: واجب الوجود در وجوبِ وجود مشترك است ـ این حرف را نمى‌زنیم ـ چون اگر بگوییم: در وجوب الوجود مشترك است این بحث پیش مى‌آید که مابه‌الامتیازشان چیست؟ مابه‌الامتیازشان یك امر خارج است، آن امر یا داخل در حققیت واجب الوجود است یا خارج از آن حقیقت است. اگر داخل باشد تركیب لازم مى‌آید و اگر خارج از حقیقت و عرَضى باشد، یا این عرَضى معلّل به خود این شی‌ء است كه تقدم الشی‌ء علىٰ نفسه لازم مى‌آید، یا خارج از حقیقت شی‌ء است كه احتیاج واجب الوجود به علت خارج از ذات پیش مى‌آید، و علت، ممكن را اقتضا مى‌كند و ممكن با واجب الوجودى منافات دارد. برگشت تمام اینها به این است كه ما وجوب وجود را مشترك بین دو واجب الوجود بدانیم كه همین‌طور است. یعنى وقتى كه دو واجب الوجود را در نظر بگیریم، وجوب وجود بین هر دو مشترك خواهد بود.

  • اما ایشان در اینجا مطلب را از راه دیگرى وارد مى‌شوند كه با این مشكل برنخوریم. مى‌گوییم: واجب الوجود یك مسئلۀ انتزاعى است و یك مسئلۀ اعتبارى است، و نگوییم كه حقیقت موجودَین خارجَین را تشكیل مى‌دهد. زید و غنم و بقر و ابل، یك حقیقت مشترك فیمابین دارند كه اسم آن حقیقت مشترك فیمابین حیوانیّت است. مى‌گوییم: زید و غنم و بقر در حیوانیت باهم مشترك هستند. آن‌وقت سراغ ممیّزاتشان می‌آییم می‌گوییم: این ممیزش ناطقیت است، آن ممیزش صاهلیت است و امثال‌ذلك. در اینجا تركّب در ماهیت لازم مى‌آید، اما در مورد واجب الوجود ما مى‌توانیم از این قضیه فرار كنیم به‌این نحو که مى‌گوییم: واجب الوجود یك امر انتزاعىِ از یك حقیقت است كه در اینها است، اما نه‌اینكه خود اینها فى‌حدنفسه داراى یك حقیقت مشترك باشند. شما دو حقیقت متخالفۀ به تمام معنی را درنظر مى‌گیرید، این دو حقیقت، به تمام معنی با هم مخالف هستند ولى بالأخره هر دو هستند و هیچ‌گونه ارتباطى بین اینها نیست. بله، از اینكه هردو هستند شما وجوبِ وجود را انتزاع مى‌كنید، اما نه‌اینكه واجب الوجود یك حقیقتى باشد كه در هردو تزریق شده باشد؛ مثل یك آمپولى كه شما هم در این و هم در آن تزریق كنید و بگویید: هر دوى اینها چنین آمپولى را دارند و چنین ماده‌اى را دارند. نه، اینها دو حقیقت متخالفۀ به تمام معنی هستند. من‌باب‌مثال ظلمت با تمام شرایط خودش و نور با تمام شرایط خودش هیچ ارتباطى به هم ندارند، ولى از اینكه مى‌بینیم ظلمت هست و نور هست ما انتزاع وجوبِ وجود مى‌كنیم، نه‌اینكه یك حقیقتى مشترك بین هر دوى اینها هست، و آن حقیقت مشترك در اینجا موجب مابه‌الاشتراك شده است، و آن مابه‌الاشتراك، مابه‌الامتیاز مى‌خواهد، مابه‌الامتیاز یا داخل است كه تقدّم الشى‌ء على نفسه لازم مى‌آید و یا خارج است كه احتیاج به خارج لازم مى‌آید. نه، ما این حرف‌ها را به شما نمى‌زنیم، ما مى‌گوییم: این دو حقیقت كاملاً با هم مخالف هستند و هیچ ارتباطى با هم ندارند. ما نگاه به این دو مى‌كنیم مى‌گوییم: حالا كه هستند پس اینها واجب الوجود هستند و باید باشند. یعنی اثر صفتِ وجودى اینها این است كه ما واجب الوجود را انتزاع مى‌كنیم. واجب الوجود به‌عنوان یك اثر صفت خارجى و یك مفهوم انتزاعى است، اما نه‌اینكه واقعاً یك ماهیتِ مشتركى در وجود اینها باشد. این را شما چطورى جواب مى‌دهید؟! این دیگر مابه‌الامتیاز، معیِّنِ آنها نیست، معیِّن آنها امر دیگرى است. خود آن ظلمت، آلهۀ ظلمت، خودش به تمام معنی حقیقتش یك مسئلۀ مخالفى است و نور هم یك مسئلۀ كاملاً مخالفى است. و اصلاً خود آن حقیقتش، مابه‌الامتیاز بین دو حقیقت را تشكیل مى‌دهد؛ اصلاً مابه‌الاشتراكى بین هر دو وجود ندارد. ولى از اینكه بالاخره اینها هستند و باید باشند، شما مسئلۀ وجوب وجود را انتزاع مى‌كنید.