اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

جلسه ۱۴۵

0
اسفار
اسفار

فصل(5) في أن واجب الوجود واحد

جلسه ۱۴۵

9
  • قیل: هاهنا بحثٌ لأنّ معنَى قولِهم: وجوبُ الوجودِ نفسُ حقیقةِ واجبِ الوجود أنه یَظهَرُ مِن نفسِ تلك الحقیقةِ أثرُ صفةِ وجوبِ الوجودِ لا أنّ تلك الحقیقةَ عینُ هذه الصفةِ فلا یكونُ اشتراكُ موجودَین واجبَی الوجود فی وجوبِ الوجود إلا أن یظهَرَ مِن نفسِ ذاتِ كلٍّ منهما أثرُ صفةِ وجوبِ الوجودِ فلا منافاةَ بینَ اشتراكِهما فی وجوبِ الوجودِ و تمایُزِهما بتمامِ الحقیقةِ.

  • «[گفته شده که اینجا بحثی است،] چون معناى قول اینها كه مى‌گویند: وجوب الوجود، نفس حقیقت واجب الوجود است، اینكه از حقیقت واجب الوجود، از آن خدا، از الهۀ متعدده و از آن حقایقی که ما اسم آن را آلهه می‌گذاریم، از آن حقیقت، یك اثر صفت براى وجوب وجودى ظاهر مى‌شود. (وقتى كه ظلمت هست ما كشف مى‌كنیم كه بالأخره ظلمت هست؛ نه‌اینكه این هستى داخل در ذاتش است كه مابه‌الاشتراك و مابه‌الامتیاز باشد. وقتى نور هست بالأخره ما مى‌بینیم كه نور هست، و این كه باید باشد اسم آن را وجوب مى‌گذاریم، ولى درواقع در ذات این و ذات آن، یك حقیقت مشتركه‌اى و یك تعین وجود ندارد. یك اثرِ صفتِ وجوبِ وجود ظاهر مى‌شود.) نه‌اینكه این حقیقت عین این وجوب وجود است. (این حقیقت اصلاً به وجوب وجود كارى ندارد، این حقیقت هركدام براى خودشان یك چیز جدایى هستند.) پس اشتراك دو موجود مختلف كه هردو واجب الوجود هستند، در وجوب وجود لازم نمى‌آید، مگر اینكه این‌طورى باشد که وقتى هر دوى اینها هستند، از نفس ذات هر كدام آنها یك اثر صفت وجوب وجودى ظاهر مى‌شود، یك اثرى ظاهر مى‌شود كه اسم آن اثر را ما وجوب وجود مى‌گذاریم. منافاتى نیست كه هركدام اینها در وجوب وجود مشترك باشند، اما حقیقت آنها را كه نگاه مى‌كنى هیچ ارتباطى به هم نداشته باشد.»

  • یعنى ما اشتراك اینها را در واجب الوجود، به‌معناى اشتراك در جزء از حقیقت تلقى نمى‌كنیم، حالا كه واجب الوجود به اینها اطلاق مى‌شود پس در حقیقت باید اینها با همدیگر مشترك باشند، حالا كه ما به زید جنبنده مى‌گوییم و هم به وزغ جنبنده مى‌گوییم، بنابراین باید بین این دوتا یك حیوانیت‌ مشترك باشد! نه، این‌طور نیست. ما اصلاً من‌باب‌مثال مى‌بینیم که بین سیاهى و سفیدى اشتراك نیست، اصلاً به تمام معنی بین آنها [تباین است] ولى درعین‌حال هم به سیاهى مى‌گوییم: هست و هم به سفیدى می‌گوییم: هست، و اصلاً اینها به هم ارتباطى ندارند. بله، جاعل اینها را در اینجا و در آنجا قرار داده، اما از نقطه نظر ذاتشان هیچ ارتباطى به هم ندارند، هیچ به همدیگر مربوط نیستند! یعنى اصلاً حقیقت سواد با حقیقت بیاض به هیچ نحو من الوجوهى با همدیگر هیچ‌گونه ارتباطى ندارند! بله، ما از اینكه هر دو روى این موضوع هستند یك جنبۀ عرَضیتى را انتزاع مى‌كنیم و مى‌گوییم: این عارض بر این موضوع شده است همان‌طوری که آن عارض بر این موضوع شده است. و این هم از باب ناچارى است، مى‌بینیم كه جلویمان هست، حالا كه جلویمان هست دیگر نمى‌توانیم آن را انكار بكنیم! اما نه‌اینكه این وصفى را كه ما انتزاع كردیم موجب بشود كه هردو با هم یك مابه‌الاشتراكى داشته باشند و مابه‌الاختلافى داشته باشند و مابه‌التمایزى داشته باشند. این را از باب مقربیت عرض مى‌كنم تا تقریب كنم. این هم همین‌طور است؛ دو حقیقت متخالفۀ به تمام معنی هستند، اما از تحقق خارجى‌شان ما كشف وجوب وجود مى‌كنیم.‌