اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

جلسه ۱۴۶

0
اسفار
اسفار

فصل(5) في أن واجب الوجود واحد

جلسه ۱۴۶

2
  • مرحوم آخوند جوابى مى‌فرمایند و توضیحى نسبت به این قضیه مى‌دهند ایشان می‌فرمایند: هر وصفى را كه شما بخواهید از ذات انتزاع كنید باید یك منتزع‌ٌعنه خارجى و مَحكى براى این انتزاع وجود داشته باشد والاّ انتزاع این وصف از این ذات بدون انتزاعش با سایر موضوعات دیگر ترجیح‌بلامرجّح است. اگر شما بخواهید وصف بیاض را از این كاغذ انتزاع كنید، درحالى‌كه همین وصف بیاض را از شى‌ء مباین با این هم بخواهید انتزاع كنید، دراین‌صورت ترجیح‌بلامرجّح لازم مى‌آید. یا اینكه آن وصف نباید از این شى‌ء انتزاع بشود همان‌طورى كه از سایر مماثلین و متباینین با او انتزاع نمى‌شود، یا اگر انتزاع بشود باید یك مابازاء خارجى داشته باشد. من‌باب‌مثال وقتى که بیاض را شما انتزاع مى‌كنید و بعد به این كتاب مى‌گویید: ابیض، باید مابازاء خارجى داشته باشد تا از سایر مماثلین و متباینین با خود فرق داشته باشد. بنابراین وقتى که شما وصف واجب الوجود را از حقایق متباینۀ بالذات انتزاع مى‌كنید، به چه لحاظ این وصف را انتزاع مى‌كنید؟ چرا به آنها ممكن الوجود نمى‌گویید؟! چرا به آنها ممتنع الوجود نمى‌گویید؟! اینكه واجب الوجود از آنها انتزاع مى‌شود بدون محكى خارجى، این واضح البطلان است. این انتزاع واجب الوجود، یا باید از خود ذات باشد، یعنى خود ذات مقتضى اتّصاف به این وصف باشد بدون ملاحظۀ امر دیگر، این اقتضاى ذاتى است. یعنى ذات من حیث هى هى بدون لحاظ علّت دیگر و بدون لحاظ حیثیّت تقییدیه یا حیثیّت تعلیلیۀ خارجیه، خود او مولّد این صفت باشد، بگوید: من بى نیاز از غیر، خودم این صفت را از خودم تولید مى‌كنم. من‌باب‌مثال ـ البته سابقاً بحث کردیم و بعداً هم خواهد آمد ـ در اجزاء صغار ذى مقراطیسیّه صحبت در این است كه بعضى‌ها قائل‌اند بر اینكه صورت كه علت صورى براى جسم است، این صورت متّصل است. این اتصال زاییدۀ صورت است من حیث هى هى بلاملاحظةِ أمرٍ آخر، چطور اینکه اگر شما مثلث را تصور كنید، نفس تصور مثلث اقتضاى زوایاى ثلاث را مى‌كند بدون حیثیّت تقییدیه یا تعلیله، چه تصور مثلث را بکند یا نکند، مثلث زوایاى‌ ثلاث را دارد. و همین‌طور صورت جسمیه اقتضاى اتصال را مى‌كند نه اقتضاى افتراق و انفصال را، آن مادّه است كه قابل براى افتراق است و شما آن را به اجزاء كوچك تقسیم مى‌كنید اما آن صورت جسمیّه این‌طور نیست. یا بنا بر قول به اجزاء صغار ذى مقراطیسیه و به ذرات صغار، بالاخره آن نهایت ذرّه‌اى كه دیگر بعد از آن ذرّه‌اى تصّور نمى‌شود، باز آن صورتش صورت متّصله است، این اتصال را ما از ذات این انتزاع مى‌كنیم اوّلاً بلااوّل و بلاملاحظةِ أمرٍ آخر و بلاملاحظةِ حیثیّةٍ أخرى. اما همین اتصال را شما از ماده هم انتزاع مى‌كنید، مى‌گویید: المادةُ متّصلةٌ. به چه لحاظ؟ به‌لحاظ صورتى كه دارد. چون الان این صورتى كه حاكم بر این مادّه است متصل است، شما مادّه را به‌لحاظ آن صورت، متصل مى‌گیرید و گاهى‌اوقات هم منفصل مى‌گیرید.