جلسه ۱۴۷
1درس یکصد و چهل و هفتم
اثبات وحدت واجب تعالی (1)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
جهات اشتراک ماهیات متخالفه
و ظنّی أنّ مَن سَلُمَت فطرَتُه الّتی فَطَرَ علیها عن الأمراضِ المغیّرةِ لها عن استقامتِها یَحكُمُ بأنّ الأمورَ المتخالفةَ مِن حیثُ كونِها متخالفةً بلا حیثیةٍ جامعةٍ فیها لا یكونُ مصداقًا لحكمٍ واحدٍ و محكیًا عنها به.
«اینطور به نظر من مىرسد: كسى كه فطرتش بر آن فطرت مفطور است، سالم باشد از امراضى كه مغیّر آن فطرت است و از آن استقامت خودش تغییر نكرده باشد، اینطور حكم مىكند به اینکه امورى كه با همدیگر مخالفت دارند، حقایقى كه با همدیگر از حیث مخالفتشان تخالف دارند بدون اینكه حیثیت جامعى در میان اینها وجود داشته باشد ممكن است كه بهواسطۀ آن حیثیّت جامع، مشترك باشند. اما اگر حیثیّت جامعى در میان آنها نباشد این امور متخالفه مصداق براى حكم واحد نیستند و بهواسطۀ آن مصداق واحد، محكى از آن امور متخالفه بشوند.»
نعم یَجوزُ ذلك إذا كانت تلك الأمورُ متماثلةً مِن جهةِ كونِها متماثلةً كالحكمِ علىٰ زیدٍ و عمروٍ بالإنسانیةِ مِن جهةِ اشتراكِهما فی تمامِ الماهیةِ لا مِن حیثُ عوارضِها المختلفةِ المشخصةِ أو كانت مشتركةً فی ذاتی مِن جهةِ كونِها كذلك كالحكمِ علَى الإنسانِ و الفرسِ بالحیوانیةِ مِن جهةِ اشتمالِهما علىٰ تلك الحقیقةِ الجنسیةِ أو فی عرضیٍ كالحكمِ على الثلجِ و العاجِ بالأبیضیّةِ مِن جهةِ اتصافِهما بالبیاضِ أو كانت تلك الأمورُ المتباینةُ متفقةً فی أمرٍ خارجٍ نسبیٍ كالحكمِ علىٰ مقولاتِ الممكناتِ بالوجودِ مِن حیثُ انتسابِها إلى الوجودِ الحقِّ تعالى عندَ مَن یَجعَلُ وجودَ الممكناتِ أمرًا عقلیًا انتزاعیًا و موجودیتَها باعتبارِ نسبتِها إلى الوجودِ القائمِ بنفسِه.
«بله، جایز است كه مصداق واحدى براى اینها تصور كرد، (درصورتىكه این امور متماثل باشند، از جهت تماثلشان مىشود یك مصداق براى حكم واحد در میان همۀ اینها پیدا كرد.) مانند اینکه ما بر زید و عمرو حكم به انسانیّت بكنیم، و آن انسانیّت مابهالإشتراك بین زید و عمرو باشد، هم به زید انسان بگوییم [و هم به عمرو،] چون مصداق براى انسان، عوارض مختلف و مشخص است. زید یك عوارضى دارد و عمرو هم یك عوارضى دارد؛ از نظر قد، از نظر شكل، از نظر خصوصیّات كه ممیّز بین زید و عمرو است، اینها عوارض مختلفى دارند، از حیث عوارض، اینها مصداق انسانیّت نیستند بلكه از حیث نفس ماهیّت، آن نفس حقیقت حیوانیّت و انسانیّت، مصداق براى انسان است. یا اینكه این حقائق مشترك در یك ذاتى باشند از جهت اینكه آنها اینطور هستند، یعنى از جهت اشتراك در یك ذاتى ما یك امر را بر همۀ آن موارد مختلف حمل مىكنیم. مانند اینکه حیوانیّت ذاتى انسان و فرس است. (آن بالا انسانیّت تمام الحقیقة بود، اینجا جزء الحقیقة است، حیوانیّت جزء براى ماهیّت انسان و فرس است لذا ما هم به انسان حیوان مىگوییم و هم به فرس حیوان مىگوییم، هر دو مصداق براى حیوانیّت هستند و آن حیوانیّت مشترك بین این دو حقیقت مختلفه است) چون هر دوى اینها بر این حقیقت جنسیه مشتملاند. یا اینكه اینها مشترك در یك امر عرضى هستند مانند بیاض. شما هم بر یخ و هم بر عاج حكم بر ابیضیّت مىكنید، چون هر دو متصف به بیاض هستند، پس در بیاض با هم شریكاند. یا اصلاً این امور متبایّنه در یك امر خارج از ذاتِ آنها متفق هستند كه آن امر، امر نسبى است مثل اینکه شما حكم به وجود مىكنید بر مقولاتى كه آنها ممكنات هستند، و به تمام مقولات موجودٌ مىگویید. (چرا مىگویید: موجودٌ، درحالىكه آن موجودٌ خارج از حقیقت اینها است. وجود خارج از حقیقت این مقولات است، به جهت اینكه مقولات ماهیّات هستند و وجود، خارج از اینها است. حالا شما به اینها موجودٌ مىگویید، چون این مقولات به وجود حق و به وجود وسیع منتسب است، از این نقطه نظر به همۀ اینها اطلاق لفظ واحد را مىگوییم) از نظر انتسابش به وجود حق متعال، البته پیش افرادى كه قائل به اصالة الماهیّة هستند، وجود ممكنات را امر عقلى انتزاعى مىدانند، و موجودیتش را به اعتبار نسبت اینها به وجود، قائم بنفسه مىدانند.»

