جلسه ۱۴۸
7فنقولُ لو تعدَّدَ الواجبُ بالذاتِ لا یكونُ بینَهما علاقةٌ ذاتیةٌ لزومیةٌ كما مرَّ مِن أنّ الملازمةَ بینَ الشیئینِ لا تنفَكُّ عن معلولیةِ أحدِهما للآخرِ أو معلولیةِ كلٍّ منهما لأمرٍ ثالثٍ، فعلىٰ أیِّ واحدٍ مِن التقدیرین فیَلزَمُ معلولیةُ الواجبِ و هو خرقُ فرضِ الواجبیةِ لهما فإذن لكلٍّ منهما مرتبةٌ مِن الكمالِ و حظٍّ مِن الوجودِ و التحصّلِ لا یكونُ هو للآخرِ و لا منبعثًا عنه و مترشّحًا مِن لدنه فیكونُ كلُّ واحدٍ منهما عادمًا لنشأةٍ كمالیةٍ و فاقدًا لمرتبةٍ وجودیةٍ سواءٌ كانت ممتنعةَ الحصولِ له أو ممكنةً فذاتُ كلِّ واحدٍ منهما بذاتِه لیست محضَ حیثیةِ الفعلیةِ و الوجوبِ و الكمالِ بل یكونُ ذاتُه بذاتِه مصداقًا لحصولِ شیءٍ و فقدِ شیءٍ آخرَ مِن طبیعةِ الوجودِ و مراتبِه الكمالیةِ فلا یكونُ واحدًا حقیقیًا و التركیبُ بحسبِ الذاتِ و الحقیقةِ یُنافی الوجوبَ الذاتی فالواجبُ الوجودُ یَجِبُ أن یكونَ مِن فرطِ التحصُّلِ و كمالِ الوجودِ جامعًا لجمیعِ النشئاتِ الوجودیةِ و الحیثیاتِ الكمالیةِ التی بحسبِ الوجودِ بما هو وجودٌ للموجودِ بما هو موجودٌ فلا مكافىءَ له فی الوجودِ و الفضیلةِ بل ذاتُه بذاتِه یَجِبُ أن یكونَ مستندَ جمیعِ الكمالاتِ و منبعَ كلِّ الخیراتُ.
«میگوییم: اگر واجب بالذات متعدد باشد، واجب بالذاتى كه بین اینها علاقۀ ذاتى لزومى نیست، یعنى یكى علّت براى دیگرى نیست یا هر دو معلول براى علت ثالثى نیستند، همانطور که گذشت از اینکه ملازمۀ بین دو شىء جداى از این نیست: یا یكى معلول دیگری است یا هر دو معلول براى امر ثالثى هستند. بنا بر هر كدام از دو تقدیر، معلولیّت واجب لازم میآید و این با واجبیّت منافات دارد. پس بین اینها علاقۀ لزومیّه نیست. حالا كه علاقۀ لزومیّه نشد خود اینها هر كدامشان یك مرتبهاى از كمال و حظّى از وجود و تحصّل و تشخّص را دارند. این براى خودش است و آن هم براى خودش، و منبعث از دیگرى نیست، والاّ معلول میشود، و از پیش دیگرى نیست. پس هر كدام از این دو واجب الوجود یك نشئه و یك مرتبۀ از كمال را ندارند و فاقدند و عادم است. فاقد است به مرتبۀ وجودیهاى كه در دیگری است؛ حالا فرقی نمیکند که برایش ممتنع الحصول باشد یا ممكن باشد، بالاخره ندارد. پس ذات هر كدام از این دوتا دیگر ذات واحد نخواهد بود، ذات بسیط نخواهد بود، محض فعلیّت و وجوب و كمال نیست، بلكه ذاتش ذاتاً بذاته، یعنى خود ذات بهتنهایى نه بهواسطۀ شىء دیگر، خود این ذات بذاته و تنهایى مصداق براى یک جنبۀ وجودى و یك جنبۀ عدمى است، بهخاطر حصول شیئی و فقد شیء دیگرى از طبیعت وجود و مراتب كمالیّۀ وجود. پس این دیگر واحد نخواهد بود بلكه مركّب است. تا شما تركیب را در ذات و در حقیقت بدانید، با وجوب ذاتى تنافى پیدا مىشود چون تركیب اقتضاى امكان را مىكند و امكان با وجوب ذاتى منافات دارد. بنابراین واجب الوجود باید از زیادى تحصّل و از زیادى تشخّص و از زیادى استجماع جمیع كمالات وجود جامع باشد جمیع نشئات وجودیّه را.

