جلسه ۱۵۰
2و هر معلولی ممكن لذاته است، ذاتاً معلول براى علّتش است، ممكن براى علّتش است، هر ممكن لذاته، بهواسطۀ علّتش واجب مىشود. پس وجوب دیگرى بر این وجوب مقدم مىشود و تسلسل لازم مىآید. چون هر ممكن لذاتهاى وقتى كه به او افاضۀ علّت بشود، واجب مىشود، آنوقت افاضۀ علّت باید از ناحیۀ وجود باشد دیگر. آن وجود مىخواهد وجوب را به این افاضه كند و این واجب بشود. اینكه مىخواهد واجب بشود، معلول براى وجود خودش مىشود، وقتى كه معلول مىشود دوباره ممكن لذاته مىشود، دوباره از ناحیۀ وجود مىخواهد علّت بر این بشود، دراینصورت وجوبات و وجودات علّى لاالىنهایة پیش مىرود.»
بنابراین حلّ شما این است كه واجب را از دایرۀ تقسیم بیرون بیاورید تا اینكه به این محذور برنخورید. دیگر نمىتوانید بگویید: واجب الوجود. البته خودش جواب داده، منتها در اینجا مرحوم آخوند جواب خود خواجه نصیر را بیان كردهاند.
و الجوابُ علىٰ ما ذَكَرَه الحكیمُ الطوسیُ1 أنّه لا یلزَمُ مِن كونِ الوجوبِ لازمًا كونُه معلولاً فإنّ الحقَّ أنّ الوجوبَ و الإمكانَ و الامتناعَ أمورٌ معقولةٌ تحصُلُ فی العقلِ.
«جواب شبهه بنا بر آنچه حکیم طوسی بیان کرده این است: ما قبول داریم كه وجوب لازم براى وجود است و وجود ملزوم وجوب است، خب باشد اشكال ندارد. حالا كه اینطور است لازم نمىآید که معلول وجود باشد. سخن حق اینکه وجوب و امكان و امتناع امور معقوله از معقولات ثانی فلسفى هستند كه وجود اینها فقط در ذهن هست نه در خارج، (تا اینكه شما بگویید: وجود خارجى علّت براى وجوبش است. بلكه وجود خارجى اگر به مرحلۀ تاكّد بیاید ما اسمش را وجوب مىگذاریم).»
درواقع ما یك انتزاعى كردیم و اسم این انتزاع خود را وجوب گذاشتیم، والا این وجود خارجى وجود دارد، چه شما به او وجوب بگویید یا وجوب نگویید. منبابمثال این لیوان در اینجا با اتصاف به واجب الوجود شدن، دو گرم به آن اضافه نمىشود. چند نفر پیش ما آمدند و گفتند: فلان كس اینطور است و آنطور است و... . گفتم: خب منظور شما چیست؟ شما از من چه مىخواهید؟ گفتند: شما بگویید كه قضیه اینطور است. گفتم: اگر به گفتن ما طرف اینطور مىشود خب من میگویم و امضا هم مىكنم. اگر به اینكه بگویم: در این لیوان آب هست، داخل این لیوان خالى آب درست مىشود، بسیار خوب، من میگویم: این آب دارد!! بسیار خوب، من مىنویسم و امضا مىكنم که این لیوان آب دارد، عیب ندارد! یا عكسش را مینویسم! چند شب پیش در یك جایى بودیم، یكى مىگفت: فلان كس به اینجا آمد و دو ساعت تلاش كرد كه تو را تخریب و خرابت كند و خلاصه سنگ تمام گذاشت. گفتم: خب، تو چه گفتى؟ گفت: من گفتم كه اصلاً فرض مىكنیم که فلانی مرده است، چرا راجع به او بحث مىكنیم؟! الان او وجود خارجى ندارد، این دو ساعتى كه شما صحبت كردید چه شد؟! هیچ! حالا بیاییم و راجع به مسائل دیگر صحبت بكنیم. گفتم: نه، اینطور نمىگفتى، یكطور دیگر مىگفتى، مىگفتى: اگر به تنجیس فلانى یكى دیگر تطهیر مىشود، عیبى ندارد ما حاضریم!! اگر به تخریب ما یكى دیگر درست بشود، عیب ندارد!! ولى ظاهراً اینطور نیست. هر شخصى براى خودش حكم علیٰحدهاى دارد و این قابل تسری نیست دیگر.
- . نقد المحصّل، ص 93 ـ 95، بالطبع الجدید.

