جلسه ۱۵۳
5بهانهگیری در پذیرش حق، از نشانههای اهل باطل و کفر
اگر قرار است بهانه بگیرند مىگیرند. اگر قرار به بهانه گرفتن باشد به این مسائل نیست. اگر هم قرار است بهانه نگیرند، هرچه هست قابل توجیه میشود. اگر قرار باشد از كسى بهانه بگیرند، از خندیدن امیرالمؤمنین علیهالسلام بهانه مىگیرند و او را از خلافت كنار مىاندازند. به چه دلیل او را کنار زدید؟ او دُعابه است میخندد.1 خب بندهخدا دارد مىخندد، چه كند؟! آیا اخم كند؟! خب مىخندد! اگر امیرالمؤمنین این خنده را هم نمىكرد شما دیگر چه مىگفتید؟ آن سطوت و صلابت را كه داشت و همه جایشان را خیس مىكردند، اگر این دوتا خنده را هم نمىكرد دیگر چه میشد! وقتى که حجر بن عدى پیش معاویه رفت، معاویه سؤال كرد: «شما با علی چگونه بودید؟» شروع به صحبت کردن میکند، او طورى صحبت مىكند که اشك معاویه را درمىآورد. بعد مىگوید: ما وقتی كه در مقابل او بودیم، «كأنّ علىٰ رؤوسنا» از صلابت و سطوتش ما اینطور بودیم، درعینحال هیچ فرقى با ما نداشت! یعنى درعین اینكه از نقطه نظر رفت و آمد و... هیچ فرقى با افراد دیگر نداشت، با همه مىنشست، با همه مىخندید، با همه بلند مىشد، با همه شوخى مىكرد. حالا كه قرار بر است که بیایند و بهانه بگیرند، این خندۀ على هم بهانه مىشود، اما اگر قرار است كه هر بهانه را توجیه كنند، اگر آن ابوبكر و آن عمر كفر ابلیس را بگویند، جواب مىدهند كه نه، «إنَّ أصحابى كالنّجوم بأیّهم اقتدَیتم اهتدَیتم»2 پیغمبر فرمودند: «خطاى اینها را بر ما بگذارید ثواب اینها را بر خودشان بگذارید، ما را به اینها چه كار؟!» چطور شد خندۀ على مانع شد؟! حالا طرف مىرود و با زن مالك بن نمیره زنا مىكند، زناى محصنه هم مىكند، طرف میگوید: «شمشیرى را كه خدا برعلیه دشمنان ما از نیام كشیده من در نیام نمىكنم.»3 عجب! چه شد؟! مگر زناى محصنه حد ندارد؟! مگر زنا رجم ندارد؟! حالا چون رفیقتان است اینطور میگویید؟! خالد بن ولید مىگوید، همه هم كه شهادت دادند، همه گفتند! حتى خود عمر هم گفت! حالا اینکه با هم خردهحساب داشتند نمىدانم!! والا عمرى كه بیاید و حضرت زهرا سلام الله علیها را بكشد نمىآید شهادت بدهد! معلوم است كه باهم خردهحساب داشتند! بعد ابوبكر دید كه نه، او را لازم دارد! تمام دعوا سر چیست؟ سر این است كه اگر منافع اقتضا بكند، زناى محصنه بكند مشكل نیست، اگر حضرت زهرا را بكشند هیچ مشكل نیست، اگر بچهاش را سقط كردند هیچ اشكال ندارد، براى اسلام است! باید براى اسلام دختر پیغمبر بمیرد! نوۀ پیغمبر باید سقط شود! اما وقتی كه على مىگوید: نمىخواهم بیعت كنم، مىگویند: آیا نمىخواهى بیعت كنى؟! با طناب تو را به مسجد مىكشیم تا بیعت كنى! امیرالمؤمنین مىگوید: نمىخواهم بیعت كنم چه کار دارید؟! نه شمشیر برعلیه شما مىكشیم و نه لشكر جمع مىكنیم، هیچ چیز نمىخواهیم، بروید بهدنبال خودتان و حكومت خودتان! گفتند: نهخیر، بیخود كردى! معاویه دارد که مىگوید: و لقد كنتَ تُساقُ إلى البیعةِ كالجملِ المخشوشِ؛ «مثل آن شترى كه بینىاش را سوراخ كردند و چیزى رد كردند تا اینكه او را به مسلخ ببرند و نمىرود، تو را اینطور براى بیعت بهطرف مسجد مىكشاندند!» حضرت در جواب معاویه مىگوید: «مىخواستى مرا قدح كنى درحالىكه تعریف من را كردى!»4 یعنى من دست به ظلم و كفر ندادم تا اینکه اینطورى مرا برداشتند و بهسمت مسجد بردند. آخر حضرت را كشیدند، ریسمان به كمر حضرت بستند و كشیدند! تاریخ، تاریخ سیاهى است! خیلی عجیب است! همیشه همینطور بوده، تا وقتى كه منافع اقتضاء مىكند چیزی نیست و وقتى كه منافع اقتضا نمىكند عیب و ایراد درمىآید و مىجوشد و بیان مىشود.
- . الأمالی، شیخ طوسی، ص 131:
«قال: كان عمرو بن العاصِ یقول: ”إنّ فی علیٍّ دُعابَةً“. فبَلَغَ ذلك أمیرالمُؤمنین علیهالسّلام فقال: ”زَعَمَ ابنُالنّابِغَةِ أنّی تَلعابَةٌ، مَزّاحَةٌ ذو دُعابَةٍ، أُعافِسُ و أُمارِسُ، هیهاتَ یَمنَعُ مِن العِفاسِ و المِراسِ ذِكرُ المَوتِ و خَوفُ البَعثِ و الحِساب“.» - . الکشاف، ج 3، ص 390.
- . تاریخ الطبری، ج 3، ص 278 ـ 280. امام شناسی، ج 2، ص 62 ـ 66 و ج 12، ص 41 ـ 43.
- . وقعة صفین، ص 87، با قدری اختلاف:
« ... تُقادُ إلى كُلٍّ منهم كما یُقادُ الفَحلُ المَخشوشُ حتّى تُبایِعَ و أنت كارِه ... .»
؛ امام شناسی، ج 2، ص 166، تعلیقه 1:
«ابنابىالحدید در شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 455 الى ص 457 كه این نامه را نقل كرده و در مقام شرح برآمده گوید كه: من از ابوجعفر نقیب یحیى بن زید راجع به این نامه سؤال كردم او گفت حضرت امیرالمؤمنین دو كاغذ در جواب دو كاغذ معاویه نوشتند. كاغذ اوّل را كه معاویه فرستاد در آن لفظ كالجمل المخشوش نیست بلكه در آن این الفاظ هست: حسدت الخلفاء و بغیت علیهم، عرفنا ذلك من نظرك الشّزر و قولك الهجر و تنفّسك الصعداء و ابطائك عن الخلفاء. و این نامه را به وسیله ابومسلم خولانى به حضور امیرالمؤمنین فرستاده است. چون حضرت جواب او را نوشتند نامه دیگرى بهوسیله ابوالقاسم باهلى فرستاد و در آن این لفظ كالجمل المخشوش موجود است. (ابو جعفر نامه معاویه را بر ابنابى الحدید املا كرده و او نوشته است ص 456) و حضرت جواب این نامه را همانطور كه در نهج البلاغه ملاحظه مىشود نوشتهاند. ابوجعفر نقیب گوید كه: بسیارى از مردم از دو نامه معاویه اطلاع ندارند و گمان مىكنند كه فقط نامهاى را كه فرستاده است همان نامه اول است و اشتباها لفظ كالجمل المخشوش را در آن گذاردهاند و این اشتباه است. و علامه امینى در ج 7، ص 78 از الغدیر در پاورقى مىگوید كه: این جمله كالجمل المخشوش را در العقد الفرید، ص 285، صبح الاعشى، ج 1، ص 228، شرح ابنابىالحدید ج 3، ص 407 آوردهاند.»
- . الأمالی، شیخ طوسی، ص 131:

