جلسه ۱۶۲
7خطر بیماری منفیبافی و لزوم دوری کردن از شخص منفیباف
دیدید که بعضىها منفىبافاند، مثلاً اگر به او بگویید: فلانى این كار را انجام داده، دو حالت دارد: یكوقت ممكن است آدم یك كارى را انجام داده و این یك مسئلۀ عادى است، یكوقت این كار را انجام داده بهخاطر اینكه ریا كند. اینكه آمده و حكم به ریا كرده، این منفىبافى است، این از كجا ناشى مىشود؟ خب تو مىتوانستی این طرف قضیه را ثابت كنی! طرف کاری را نسبت به او انجام داده است خب او دو حال دارد: یكوقت ممكن است این كار را بهخاطر اینكه خواسته به او خدمتى كند انجام داده است اما یكوقت مىگوید: این كارى كه براى من الآن انجام داده براى این است كه دو ماه دیگر كارش پیش من گیر پیدا مىكند و من در رودربایستى او بمانم، حالا بدبخت اصلاً یكهمچنین چیزى به ذهنش نیامده است، او آمده یك خدمتى به تو بكند. این منفىبافى است! و این منفىبافى واقعاً یك درد است! اگر به هر كسى رسیدید و دیدید كه منفىباف است اصلاً از ده فرسخى او فرار كنید! این آدم درستشدنى نیست! آدم منفىباف وجودش واقعاً خیلى خطری است، مگر اینكه خدا نجاتش بدهد! همیشه با افرادى برخورد كنید كه اینها همیشه مثبتبافاند نه منفىباف! همیشه حمل به صحت در آنها هست. پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: «مؤمن باید حمل به صحت كند!»1 و واقعاً این یك ناراحتى است. یكى از ناراحتىهاى روانى در روانپزشكى و در روانكاوى مطرح است، منفىبافى مىباشد و اینكه همیشه مسائل را بر طرف منفى انداختن. یك اشكال خیلى مهمى است كه راههایى برای درمانش مطرح مىكند.
حالا در این قضیۀ ذهنى ما مرحوم آخوند مىخواهند بفرمایند كه بالأخره این قضیۀ ذهنى اگر قرار باشد بر اینکه همینقدر تحقق ذهنى داشته باشد و یكى از این قضایا بر دیگرى مترتب باشد، این مشكل هم در اینجا پیش مىآید، پس شما این مشكل را حل نكردید. مگر اینکه از راه خودمان وارد شوید كه بین قضیۀ خارجى و قضیۀ ذهنى، لحاظ، لحاظ آلى و استقلالى است، دراینصورت تسلسل منقطع مىشود، حالا ذهن بیاید و ضرورتى را مترتب بكند یا نكند مشكلى پیش نمىآید. ولى در مسئلۀ ترتب نظرى بر بدیهى، ذهن نمىتواند بگوید: من اینجا را تصور نمىكنم، باید دنبالش را بگیرد! مگر نمىخواهد قضیه برایش روشن شود؟! اگر بخواهد این قضیه برایش روشن شود باید به جایى برسد. پس ذهن نمىتواند بگوید كه از یك طرف این قضیۀ نظرى براى من روشن شده است و از یك طرف بگوید: من در ترتّب امور نظرى بر بدیهى به یك حدّ یقفى نرسیدم، این تسلسل مىشود و تسلسل محال است. اگر یك قضیۀ نظرى براى شما بدیهى شده است باید به یك نقطۀ بدیهى رسیده باشید، نمىشود به هیچ نقطۀ بدیهى نرسیده باشید؛ حداقل به یك نقطۀ قابل قبول رسیده باشید. ممكن است به خیلى از مسائل نرسیده باشید ولى براى روشن شدن قضیۀ نظرى باید به حداقل رسیده باشید. منبابمثال آیا تابهحال سؤال كردهاید كه جسم در خارج چه است؟ آیا جسم، جزء لا یتجزّى است یا غیر قابل تجزى است یا قابل تجزیه است؟ آیا مىشود آن را تقسیم كرد؟ هنوز کسی پاسخ این سؤالات را آن طور باید و شاید نتوانسته بدهد که اصلاً جسم چه هست؟ تجزیۀ آن چه هست؟ آیا با مسائل و فرمولهاى امروزى سازگار است یا سازگار نیست؟ آیا مثلاً در تبدل ماده و انرژى و امثالذلك كه این بحثها مربوط به منظومه بود و مقدارى از آن عرض شد، در آنجا بحث قطع مىشود یا باز در آنجا اضافه مىشود؟ آیا تبدل ماده به مادۀ دیگر است؟ باز آیا انرژى در آنجا قابل براى تجزیه است و یا قابل براى تجزیه نیست؟ اینها چیزهایى است كه در بحث ماده و بحث جزء لا یتجزى مطرح مىشود. درهرصورت اشكال مرحوم آخوند به محقق دوانى وارد است. البته یك اشكالى بر این قضیه شده كه آن را فردا عرض مىكنم.
- . بحار الأنوار، ج 72، ص 201:
«و قد قالَ صلی الله علیه و آله و سلم: ”إنّ اللهَ تَعالَى حَرَّمَ مِن المُسلِمِ دَمَهُ و مالَهُ و أن یُظَنَّ به ظَنَّ السَّوءِ“.»
؛ همان، ص 196:
«قالَ النَّبی صلی الله علیه و آله و سلم: ”أحسِنوا ظُنونَكُم بإخوانِكم تَغتَنِموا بها صَفاءَ القَلبِ و نَقاءَ الطّبعِ“.»
؛ همان، ص 195:
«هارونُ عن ابنِزیادٍ عن جعفرٍ عن أبیهِ قالَ النّبی صلی الله علیه و آله وسلم: ”إیّاكُم و الظَّنَ فإنّ الظَّنَ أكذَبُ الكَذِبِ“ الخَبَرَ .»
- . بحار الأنوار، ج 72، ص 201:

