جلسه ۱۶۳
5لأنّ اللزومَ بمجرّدِ كونِه صحیحَ الانتزاعِ عن شیءٍ بالقوةِ مِن غیرِ أن یصیرَ منتزعًا بالفعلِ لا یصِحُّ أن یقَعَ موضوعًا للإیجابِ و یُحكَمُ علیه باللزومِ أو اللالزومِ لأنّه بهذا الاعتبارِ مِن الروابطِ الغیرِ المستقلةِ فی الملحوظیّةِ.
«چون لزوم بهمجّرد اینكه قابل انتزاع است از یك شیئى بالقوه، ما مىتوانیم لزوم را انتزاع كنیم بدون اینكه این انتزاع، انتزاع فعلى بشود و مفهوم استقلالى پیدا كند. نمىشود موضوع براى قضیۀ ذهنى ما قرار بگیرد و بر او به لزوم یا لا لزوم حكم شود. (تا وقتى كه لزوم بهعنوان لحاظ آلى در «الله موجودٌ» وجود دارد، اگرچه قابلیت دارد ما از این لزوم، لزوم دیگرى را انتزاع كنیم و حكم بكنیم ولى تا انتزاع نكردیم موضوع براى قضیۀ موجبۀ ذهنیۀ ما واقع نمىشود.) بهخاطر اینکه به این اعتبار، از روابط غیر مستقلۀ در ملحوظیّت است. (در ملحوظیت اصلاً به این توجه نمىشود. وقتى كه بگوییم: «الله موجودٌ» ضرورتى كه بین الله و بین موجودٌ هست، آن ضرورت، منطوى و در شكم الله و موجودٌ هست، لحاظ استقلالى به او نمىشود.)»
و إذا لوحِظَ بالفعلِ و حُكِمَ علیه باللزومِ ... .
و اگر ما بهعنوان استقلال و به عنوان اینكه مفهومى از مفاهیم است و جداى از مسئلۀ الله و موجودٌ بخواهیم به این نگاه كنیم، و لزوم را محمول براى این لزوم قرار دهیم و بگوییم: ضرورت در قضیۀ «الله موجودٌ» ـ همینكه بگوییم: «ضرورت در این قضیه»، یعنی مفهوم استقلالی ـ ضرورت دارد، این جنبه فعلى شد و از جنبۀ ربطى خارج شد دیگر و دو قضیه شد و شما نمىتوانید بگویید: از آن منتزع شده است، این دیگر ارتباطش را با خارج قطع كرد و گفت: من دیگر براى خودم حكومت مستقل تشكیل دادم، من دیگر با خارج ارتباط ندارم. تا وقتى كه مىگفتید: «الله موجودٌ بالضرورة» آن ضرورت خودش را در انقیاد حكومت الله و موجودٌ مىدانست ولى همینكه گفتید: ضرورتى را كه در این قضیه گفتم، این ضرورت بیرون آمد و گفت: أنا رجلٌ، دیگر من از وجود ربطى بیرون آمدم و به وجود استقلالى رسیدم، وجود من دیگر فعلى شده و از قوه بیرون آمده است، این مىتواند موضوع براى او قرار بگیرد. تا وقتى که شما بگویید: «سِرتُ من البصرة إلى الكوفة»، این «مِن» نه میتواند مبتدا واقع شود و نه میتواند خبر واقع شود، بلكه وجود او وجود فىغیره است در «سرت» و «بصرة»، ولى همینكه گفتید: «مِن للإبتدا»، چرا شما گفتید: «سرتُ من البصرة إلى الكوفة» و چرا نگفتید: «سرتُ عن البصرة»، چرا نگفتید: «سرتُ فى البصرة إلى الكوفة» چرا «فى» نیاوردید و «مِن» آوردید؟ مىگوییم: مگر شما سواد ندارید؟! مگر ملاّ محسن نخواندهاید؟! «مِن لإبتداء الغایة» اینكه مىگویم: «مِن لإبتداء الغایة» دیگر از «سِرت من البصرة» درآمد و دیگر بحث بصره و بحث كوفه نیست، «مِن» یك أنا رجلٌ براى خودش شد، وقتى أنا رجلٌ شد شما این را مبتدا قرار مىدهید مثل اینكه مىگویید: مِن، براى ابتدا است. پس «مِن» مبتدا شد، «لإبتداء الغایة» خبر است. پس نگویید: حروف مبتدا واقع نمىشوند، حروف هم مبتدا واقع مىشوند. همۀ اینها مفهوم استقلالى دارند.

