جلسه ۱۶۴
4منبابمثال این كتابى كه در جلوى من هست، این قرطاس است، یك مادهاى و یك صورتى دارد، این كه الآن دارید مىبینید صورتِ آن است و مادهاش را نمىبینید، البته لمس مىكنید و لكن این لمسى كه مىكنید صورتِ جسمیتش را لمس مىكنید ولى مادهاش را نمىتوانید لمس كنید، حالا كه این كتاب و این قرطاس به این شكل است، این بهخاطر این است كه یک مادهای در این بهصورت قطنیّت درآمده و آن قطنیت هم بهصورت قرطاسیّت درآمده است، حالا شما این قرطاس را دارید مشاهده مىكنید. پس اگر ما به عقب برگردیم كه قبل از این قرطاس چه بوده است؟ برمىگردیم به قطنیّت. قبل از قطنیّت چه بوده؟ مادهاى بوده مخلوط از خاك و املاح و آب و هوا. اگر به آنها برمىگردید، تبدیل به یك مادهاى مىشود كه مادة المواد است. پس یك مادهاى در اینجا هست كه مادۀ جسمیت مىباشد، آن ماده جسمیّت است ـ حالا به آن اولىهایش كار نداریم كه خیلى كار خراب مىشود ـ همین كه الان در دست ما هست، این قطنیت كه الآن تبدیل به قرطاس شده است، آن مادۀ براى قرطاس را تشكیل مىدهد، این قرطاس را كه از آب نریختید، مادۀ براى قرطاس چیست؟ آن قطنیت است. آیا شما میتوانید بگویید که این قطنیت متصف به كتابت است؟! قطنیت كه متصف به كتابت نیست، قرطاس متصف به كتابت است. منبابمثال این كه دارید مىبینید «ثمّ إنّ فى كلامِه بعضًا مِن مواضعِ الأنظارِ و... » این وصفى است كه روى قرطاس آمده است، روى قطنیّت آن نیامده است بلكه روى صورت قرطاسیّت آمده است.
پس اوصاف خارجى كه براى موضوعات مىآورید، این اوصاف خارجى بهلحاظ صورت خارجى موضوع هستند نه بهلحاظ مادۀ خارجى موضوع. ماده كه قابل براى حمل وصف نیست، مادۀ بدون صورت که نمىشود وصفى از اوصاف را بر آن حمل كنید و عرضى از عوارض را بر او بار کنید. ماده باید صورت بهخود بگیرد تا اینكه بیاض را بر او حمل كنید، كتابت را بر او حمل كنید، علم را بر او حمل كنید و سایر چیزها را بر آن حمل كنید. مادۀ بدون صورت عبارت است از هیولا، عبارت است از استعداد. استعداد وصفى را بهخود نمىگیرد، چون جنبۀ عدمى دارد. آن چیزی كه جنبۀ وجودى دارد، صورتى است كه بر ماده عارض مىشود و آن ماده را از استعداد بیرون مىآورد و به فعلیت مىرساند. روىاینحساب اشكالى كه مرحوم آخوند بر محقق دوانى از این نقطه نظر مىگیرد اگر این باشد درست است، اما اگر منظور محقق دوانى این نباشد و ما در مقام [دفاع] از مرحوم دوانى همانطور كه مرحوم سبزوارى فرمودند بگوییم: منظور محقق دوانى ماده بهعنوان استعداد نیست، بلكه وقتى مىگوییم: «الحدید حارٌّ»، صورتِ حدیدى مورد نظر ما است، منتها این صورت حدیدى كه مورد نظر ما است، خود آن حدید بودن بهلحاظ جزئى كه دارد، به آن لحاظ مىشود كه انسان بگوید: «الحدید حارٌّ» و توجّهى به آن جزء دیگر نداشته باشد. یعنى در اینجا مثلاً از باب مسامحۀ عرفى، عرف نمىآید بگوید: این طرف حدید حارٌّ و آن طرف حدید باردٌ و وسط الحدید لیس بحارٍّ و لیس بباردٍ! اینقدر مداقه نمىكند و براى آوردن اوصاف اینقدر دقت نمیكند بلکه مىگوید: الحدید حارٌّ، اینكه مىگوید: «الحدید حارٌّ» بله، به مداقۀ عقلى این حدید بهلحاظ فعلیتى كه پیدا كرده است بهواسطۀ این عرض حارّ است و این فعلیت در طرف دیگر بهواسطۀ برودت است، این فعلیت که در وسطش مىباشد بهواسطۀ عدم برودت و حرارت است، ولى عرف نسبت به این قضیه لحاظ نمىكند و این موضوع در ضمن این قسمت تحقق پیدا مىكند. مثال هم در این زمینه زیاد است.

