جلسه ۱۶۵
4بناءًعلیهذا مرحوم آخوند مىفرماید: در انطباق این قاعدۀ صحیح با ما نحن فیه شما دچار خبط شدهاید. در قضیۀ ممكنه كه شما مىگویید: «زیدٌ كاتبٌ بالإمكان»، چون در اینجا امكان آوردید مصحّح این نمىشود كه بگویید: زید هم مىشود باشد و هم مىشود نباشد، یا اینكه چون در اینجا قضیۀ ما قضیۀ ممكنه است بنابراین ممكن است زیدى وجود نداشته باشد. ما بر زید ذهنى خودمان كتابت را حمل مىكنیم. بر این زید ذهنى شما صرف نظر از خارج، اوصافى حمل مىشود كه ذاتى او است، نهاینكه اوصاف خارجى او در اینجا بر این زید حمل مىشود، آن اوصاف خارجى بر انسان بما هو انسان حمل مىشود نه این انسان خارجى. اوصافى كه در ذهن هست و وجود و عدم آن در خارج دخالتى در ترتب حكم ندارد، ظرف وعائش در ذهن است. بنابراین كتابت را در وقتى شما مىتوانید بر موضوع حمل كنید كه آن موضوع را موضوع خارجى بدانید، وقتى که موضوع خارجى شد، مثل زیدِ خارج، آنوقت مىتوانید بگویید: این اوصاف بر آن حمل مىشود یا بر آن حمل نمىشود. این اشكالى بود كه مرحوم آخوند در اینجا كردند.
بهواسطۀ این، در مانحنفیه كه ما میخواهیم لزومات متعدده را به یك وجود خارجى برگردانیم و آن وجود خارجى را منشأ انتزاع براى لزومات ذهنى خود قرار بدهیم، در اینجا بر طبق همین مدعاى مرحوم محقق دوانى، چون این لزومات به موضوع برمىگردند نه بهلحاظ خارج بلكه بهلحاظ ذهن، این اقتضاء مىكنند وجود موضوعات را در ذهن بهنحو ما لا نهایت، و این اشكال در اینجا لازم مىآید. چون در اینجا این لزوم بما هو لزومٌ ـ نه بما هو جهةٌ فى القضیة الخارجیة ـ چون لزوم را بما هو مفهومٌ مستقلٌ یُمكِن أن یُحكَمَ علیه بالزوم، چون این لزوم در اینجا فقط ظرف وعاء ذهن است و آن لزومى كه در خارج هست آن فقط ربط است و جنبۀ آلى دارد، بنابراین وجودى كه بر این لزوم در اینجا تعلق مىگیرد وجود ذهنى خواهد بود نه وجود خارجى، و چون وجودش وجود ذهنى است پس همین تسلسل إلىمالانهایه در اینجا بنا بر مطلب شما لازم مىآید. مگر اینكه ما آن حرف را بزنیم كه ذهن خودش در اینجا، هم مىتواند به تسلسل ادامه بدهد و هم مىتواند قطع تسلسل كند. یعنى ذهن است كه قضیه مىسازد، نهاینكه قضیهاى مترتب بر قضیۀ دیگر است؛ ذهن مىسازد، خب نسازد، آدم بیكار است خب نسازد! فرض كنید كه قضیهاى مترتب بر قضیۀ دیگر نیست. منبابمثال ذهن شما راجع به این پارچ دارد یك قضیه مىسازد که مثلاً این پارچ سفید است، این یك قضیه است، بعد ذهن مىآید و یكى دیگر درست مىكند که مثلاً این پارچ چون جسم است سفید است، دست شما درد نكند! باز هم ذهن مىآید و در اینجا یك قضیۀ دیگر درست مىكند مىگوید: چون این پارچ داراى صورت و ماده است بنابراین مثلاً سفید است، بعد مىآید و یك قضیۀ دیگر درست مىكند مىگوید: صورت این به شكل خاص چینى است، این هم یكى دیگر، بعد این چینى مترتب بر این است كه این سنگ باشد، این را هم درست مىكند، و این سنگ مترتب بر این است كه در كوه باشد، این هم یك قضیه دیگر، این كوه مترتب بر این است كه خاك باشد، این یكى دیگر، و این قبلش باید فلان باشد، همینطور جلو میرود میگوید: این كره زمین تبدیل به آتش میشود و جلوتر مىرود، تبدیل به دخان میشود، باز هم جلو مىرود تبدیل مىشود و... . شما شاید تا یك سال دیگر هم بنشینى و همینطور سلسلۀ تكون این چینى را به اولش نرسانى، بعد مىرسى به اینكه این ماده است و تبدیل به ماده میشود، بعد مجرد میشود، معلول براى مثال است، این چینى بهصورت مثالی برمىگردد، از آن هم بالاتر مىرود به سلسلۀ علل میرسد، تا به ذات و انوار اسپهبدیه میرسد! خب شما مجبور نیستى که بنشینى و ببافى! بگو: این جسم و سفید است، تمام شد و رفت! نهاینکه حالا بنشینى و پشت سر هم قضایا درست بكنى! یكوقت در مقام تجزیه و تحلیل فلسفى هستى آن یك مطلب دیگرى است، ولى یكوقت كار و زندگى دارى و مىخواهى مثلاً جنس را به مشترى بفروشى و مشتری دوم آمده است که اگر بخواهى برایش [تحلیل] كنى مشترى دوم از مغازه بیرون میرود! اگر بگویی: این پارچى كه شما دارید نگاه مىكنید الآن سفید است، این عرَضى است كه بر این موضوع در اینجا عارض شده و این موضوع لازمهاش این است كه قبل از وجود عرض، وجود خارجى داشته باشد، مىگوید: بگو قیمت پارچ چند است؟! من كار دارم باید بروم بچهام در خانه دارد گریه مىكند! مىگویی: بایست ببین چه چیزی دارم به شما مىدهم، الآن قدر این را شما باید بدانید! این از كوه گرفته شده، كوهش در فلان جا هست! مشترى دوم از آنجا مىرود مىگوید: بروم از یك جای دیگر بگیریم.

