
امکان اخص و تساوی طرفین در فلسفه اسلامی
بررسی نسبت امکان با ضرورت ذاتی و وصفی
امکان اخص و معنای تساوی طرفین محور اصلی این جلسه از مباحث فلسفی آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی است. ایشان ابتدا تفاوت امکان اخص با امکان عام و امکان خاص را توضیح میدهد و بیان میکند که در امکان اخص، محمول نه ضرورت ذاتی دارد، نه ضرورت وصفی و نه ضرورت وقتی. سپس با مثالهایی مانند کتابت برای انسان، خسوف و حرکت انگشتان هنگام نوشتن، نسبت میان امکان، ضرورت و شرط محمول را بررسی میکند و نشان میدهد که چگونه برخی اوصاف در شرایط خاص به قضیه ضروریه تبدیل میشوند. در ادامه، پاسخ مرحوم آخوند ملاصدرا به اشکالِ بازگشت امکان اخص به ضرورت مطرح میشود و تفاوت جهت قضیه با علل خارجی توضیح داده میشود. بخش پایانی جلسه نیز به روش حکیمانه مرحوم علامه طباطبایی در سخن گفتن، احتیاط در اظهار نظر، و ضرورت تکیه بر یقین و مبانی برهانی در مسائل فکری و اعتقادی اختصاص دارد.
امکان اخص و تساوی طرفین در فلسفه اسلامی
1درس یکصد و شصت و نهم
معانی امکان (3)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
تساوی الطرفین، قسم سوم از معانى امكان
ثمّ قد یُستَعمَلُ و یُرادِ به ما یُقابِلُ جمیعَ الضروراتِ ذاتیةً كانت أو وصفیةً أو وقتیةً و هو أحقُّ باسمِ الإمكانِ مِن المعنیین السابقین لأنّ هذا المعنى مِن الممكنِ أقربُ إلىٰ حالِ الوسطِ بینَ طرفَی الإیجابِ و السلبِ كالكتابةِ للإنسانِ لتساوی نسبةِ الطبیعةِ الإنسانیةِ إلىٰ وجودِها و عدمِها له.1
قسم سوم از معانى امكان عبارت است از تساوى الطرفین. آن تساوی الطرفین بهمعناى تساوى الطرفینى نیست كه ممكن است با ضرورت هم بسازد، یا ممکن است در بعضى از شرایط، این تساوى تبدیل به امتناع یا تبدیل به ضرورت شود. در این قسم از امكان، اصلاً بحث از سلب ضرورت از جانب مخالف و عدم توجّه به جانب موافق در قضیۀ ثبوتیه یا قضیۀ سلبیه ندارد، بلكه در این امکان، نظر روى اوصافى است كه آن اوصاف در بعضى از حالات و در بعضى از شرایط براى موضوع حاصل مىشود. و بهواسطۀ این مسئله، هم ضرورت ذاتیه در این امكان جایى ندارد مانند آن حالات و اوصافى كه از لوازم ذات است که ما در این امكان، آن اوصاف و حالات و لوازم ذات و ذاتیات موضوع را نمىتوانیم بیاوریم. و همینطور ضرورت وصفیه هم از این محل خارج مىشود، بهجهت اینكه در ضرورت وصفیه، خود آن محمول براى موضوع ضرورت دارد درصورتىكه وصفى وجود داشته باشد، مانند حركت براى اصابع در وقت كتابت. و همینطور ضرورت وقتیه هم منتفى مىشود مانند خسوف یا كسوف، كه در هنگام ضرورت در «حیلولةُ القمرِ بین الأرض و بین الشّمس» كسوف حاصل مىشود.
این ضرورات ثلاثه، از مسئله خارج است. و فقط یك حال مىماند كه آن عبارت است از بعضى از اوصاف خارجى از ماهیت كه اوصاف وجود است، و این هیچگونه ضرورتى براى ذات و همینطور ضرورتی بهشرط وصف و ضرورتی بهشرط وقت ندارد، مثل «زیدٌ كاتبٌ بالإمكان». این امكانى كه در اینجا مىآوریم، این امکان به یك حالى مىخورد كه آن حال كتابت براى زید است. و هیچ ضرورتى در وراء حمل كتابت بر زید وجود ندارد. به این امكان، امكان أخص مىگویند. در امكان أخص، اصلاً مسئله به ماهیّت من حیث هى نیست، بلكه مسئله به ماهیت موجوده است، ولكن این ماهیت موجوده، اوصافى كه بر آن مترتّب مىشوند، این اوصاف به یك قسمى هستند كه اصلاً هیچگونه ضرورتى را شما نمیتوانید براى آنها حمل كنید؛ نه ضرورت ذاتی را، مثل اینکه كتابت ذاتی براى زید نیست، زید در خیابان راه مى رود و كتابت نمىكند، و نه ضرورت وصفى را، مثل اینکه کتابت در چنین حالِ بهخصوصى براى زید ضرورت ندارد. حالا حركت انگشتان براى زید ضرورت دارد در وقتی که دارد مینویسد، اما كتابت براى زید در چه شرایطی ضرورت دارد؟! در هیچ شرایطی! مگر اینكه دست زید را بگیرند و او را مجبور به نوشتن كنند، كه این خارج از آن موضوع است. دراینصورت موضوع کاتب، خود زید نیست بلكه شخص دیگرى است. این فاعل، فاعل بالجبر است، یعنى زید، این عمل را بالجبر دارد انجام مىدهد. و بهشرط وقت هم نیست كه در یك وقت براى زید ضرورت داشته باشد. اینطور نیست، بلكه نفس این كتابت بدون هیچ شرطى، در بعضى از أحیان، وصف براى زید واقع مىشود. به این امكان، امكان أخص میگویند. امكان أخص نزدیكتر است به امكان. یعنى هیچگونه علت و سببى در این وصف لحاظ نمىشود كه بهواسطۀ آن علت و بهواسطۀ آن سبب در اینجا این وصف تحقق پیدا كند، یا موصوف ما متصف به این وصف شود. حالا اگر شخصی بگوید: این كتابت را كه الان براى زید میآورید و مىگویید: «زیدٌ كاتبٌ بالإمكان الأخص»، اگر موضوع را بهشرط محمول قرار بدهید، دراینصورت مسئلۀ امكان أخص، برگشتش به قضیّۀ ضروریه است. به جهت اینكه در اتّصاف موضوع به یك وصفى، یا آن موضوع را مِن حیث هو هو لحاظ مىكنیم یا بهشرطِ كتابت. زیدِ در حال کتابت را شما چگونه تصور مىكنید؟ در «زیدِ در حال کتابت» مىگوییم: آیا كتابت براى او ضرورت دارد یا باز بالإمكان است؟ در اینجا مىگوییم: ضرورت دارد. این میشود ضرورت بهشرط محمول. وجود موضوع را بهلحاظ كتابتى كه این موضوع متصف به آن است لحاظ مىكنیم، بنابراین در اینجا قضیۀ امكان أخص به یك قضیّۀ ضروریه متبدل مىشود. دیگر شما در اینجا نباید بگویید: وصف در هر حالى بالنسبه به موضوع استواء الطرفین دارد. در اینجا وصف را آوردیم و گفتیم: «زیدٌ كاتبٌ»، ولى چون موضوع را بهشرط كتابت درنظر گرفتیم، یعنی الان زیدی که دارد مینویسد آیا میگوییم: «زیدٌ كاتبٌ بالإمكان أو بالضرورة»؟ خب الان بالضرورة است دیگر. یعنی الان ضرورت دارد این نوشتن براى او بهشرط كتابت. یعنى اگر زید را درحال كتابت تصور كنیم، دیگر معنی ندارد بگوییم: باز بالإمكان است. مگر بهلحاظِ خود ماهیّت؛ یعنى صرف نظر از علت و علل و عوامل كتابت. ولى الان این كاتبى كه دارد مینویسد، شما مىتوانید بگویید كه الان فلان شخص كاتبٌ بالضّرورة. پس این كتابت، یک امكان اخص براى زید نشد، چون كتابت الان در اینجا عنوان ضرورت بهخود گرفته، تاج ضرورت بر سر گذارده است.
- . الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 151.
