
امکان بالقیاس الی الغیر و تفاوت آن با وجوب و امتناع بالغیر
بررسی نسبت علیت، معلولیت و قوام دین به ولایت
امکان بالقیاس الی الغیر محور اصلی این جلسه است. آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی پس از تبیین تفاوت میان اوصاف ذاتی و اوصاف حاصل از نسبت با غیر، اقسام وجوب بالغیر، امتناع بالغیر و امکان بالقیاس الی الغیر را بررسی میکند و نشان میدهد که این مفاهیم چگونه از نوع رابطه میان اشیا ناشی میشوند. در ادامه، نسبت این اقسام با علیت و معلولیت توضیح داده میشود و تفاوت میان ضرورت ناشی از علت و امکان ناشی از صرف مقایسه میان دو موجود روشن میگردد. سپس با استفاده از نمونههای اجتماعی و دینی، این نکته تبیین میشود که حقیقت دین و ولایت به اشخاص محدود نیست، بلکه به حقیقتی فراتر از ظهورات فردی بازمیگردد. حاصل بحث، فهم دقیقتر اقسام امکان و ضرورت و رفع برخی سوءبرداشتها درباره نقش اشخاص در قوام دین و نظام هستی است.
امکان بالقیاس الی الغیر و تفاوت آن با وجوب و امتناع بالغیر
6قوام دین به ولایت است نه به شخص
حالا اگر این واجب الوجود بیاید و بگوید که تو اگر حکومت خودت را انجام بدهی و به ما کار نداشته باشی ما هم با تو کاری نداریم. ما یک واجب الوجود هستیم با تو کاری نداریم. این هم به او میگوید: اگر تو هم در عالم خودت ـ فرض است دیگر! ـ بخواهی دخل و تصرف و داد و ستد کنی و به ما کار نداشته باشی ما هم با تو کاری نداریم. تو بهشت و جهنم خودت، ما هم برای خودمان هستیم. پس هر کدام از اینها به قیاس به دیگری امکان بالقیاس الی الغیر را دارند. یعنی اگرچه خودش فیحدذاته واجب است اما در مقایسه با دیگری وجود و عدمش علیالسویه است و فرق نمیکند. این واجب الوجود اگر بمیرد او نمیمیرد، او سر جایش هست. آخر ما خیال میکنیم اگر واجب الوجود بمیرد عالم خراب میشود! بعد میبینیم نه نشد. فرض کنید که واجب الوجودهایی هستند.
اینطور جا انداختهاند که واجب الوجودند نه ممکن الوجود، بعد ما میبینیم این واجب الوجودها میمیرند و آب از آب تکان نمیخورد! و این بهخاطر این است که ما خیال میکنیم اینها واجب الوجودند! والا اینها همه ممکن الوجودند. از اول درست واجب الوجود تبیین نشده است. بهاصطلاح قضایا سر جایش است، چون این واجب الوجودها، واجب الوجودهای قلابی هستند. آمدهاند و به دروغ لباس واجب الوجودی به خود پوشیدهاند. واجب الوجود واقعی او است. او اگر بمیرد همه چیز خراب میشود. بله، این را قبول نداریم. قبول هم نداریم اما به ما میقبولانند! آنجا قبولاندنی است! آخر ممکن الوجود دیگر قلابی نیست. این که دیگر واقعی است. اما خب بالاخره همین چیزها را اینطور به ما تصور دادهاند که خلاصه واجب الوجود است و اگر این نباشد، نباشد.
یک بنده خدایی در یکی از این کشورها از دنیا رفته بود. من یادم هست. وقتی که یک بندهخدایی برایش مرثیه میخواند و گریه میکرد و بر سرش میزد میگفت: دیگر آن بیچارههای آن طرف دنیا چه کنند؟! بیچارههای این طرف دنیا چه کنند؟! اینها چه کنند؟! خب طوری نشد! هم آن طرف سرجایشان هستند و هم اینها دارند روزیشان را میخورند و کارهای روزمرهشان را انجام میدهند. این تصور، تصور غلطی است؛ تصوری که اینطور باشد که با رفتن یک شخص کلّ یک جریان عوض میشود، این تصور غلط است! پیغمبرش از دنیا رفت قضیه طوری نشد! من این را به شما تضمین بدهم، خیال نکنید پیغمبر از دنیا رفت همه چیز خراب شد! هیچ چیز خراب نشد! پیغمبر وجود و عدمش یکسان است. او میآید و راهی را میرود، درعینحال میداند که همین نامردی که دارد آب وضو را به صورتش میکشد همین بعد پشت به علی میکند! پس بود و نبود پیغمبر فرقی نمیکند، صورت برای ما روشن میشود. یعنی ما میفهمیم همین نامردها که هستند. موقعیت ندارند، وقتی موقعیت بهدست آوردند برای ما روشن میشود. والا در زمان پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلم آیا پیغمبر منافقین را نمیدید؟! آیا نمیشناخت؟! جلساتی که تشکیل میدادند نمیدانست کجا دارند تشکیل میدهند؟! نمیدانست منتظر چه هستند؟! آیا نمیدانست؟! چرا فرق نکرد؟! آن احاطۀ پیغمبر و اشراف پیغمبر و عظمت و جلال پیغمبر بود که نمیگذاشت. پس کاری که پیغمبر میکرد فقط یک ستار و یک پوششی روی مسئلۀ منافقین و خلاف انداخت، والا تبدل پیدا نشد، تغییر پیدا نشد.
