اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

نقد اشکالات علامه طباطبایی بر تعریف امکان و تبیین حقیقت فقر ماهیت

بررسی لااقتضایی ماهیت نسبت به وجود و عدم

0
اسفار
اسفار

امکان ماهوی، محور اصلی این جلسه است. آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی ابتدا اشکال دوم علامه طباطبایی به مرحوم آخوند را بررسی می‌کند؛ اشکالی که بر اساس آن، امکان اگر تنها از سلب ضرورت وجود و سلب ضرورت عدم تشکیل شده باشد، دیگر حقیقتی مستقل در برابر وجوب و امتناع نخواهد داشت. سپس توضیح می‌دهد که از نفی هر دو ضرورت، وصفی برای ماهیت ثابت می‌شود و آن فقر، فاقه و لااقتضایی ذاتی ماهیت نسبت به وجود و عدم است. در ادامه اشکال سوم علامه مطرح می‌شود و نسبت میان امکان به‌معنای سلب ضرورتین و امکان به‌معنای اقتضا مورد تحلیل قرار می‌گیرد. استاد همچنین دیدگاه آخوند دربارهٔ تساوی الطرفین، لوازم ماهیت و تفاوت لوازم اصطلاحی با لوازم شایع را تبیین کرده و نشان می‌دهد که حقیقت امکان نه یک امر متحصل، بلکه مرتبه‌ای از فقر محض و قوه صرف است که منشأ احتیاج ماهیت به علت می‌شود.

نقد اشکالات علامه طباطبایی بر تعریف امکان و تبیین حقیقت فقر ماهیت

2
  • جواب اشکال دوم مرحوم علامه

  • با توجه به عدم خلوّ مسئله در عالم خارج از أحد الطرفین به‌عنوان منفصلۀ حقیقیه که یا در عالم خارج شىء موجود است و یا معدوم، بنابراین مسئلۀ امتناع و مسئلۀ وجوب به امر خارج برمى‌گردد. اما مسئلۀ امکان به امر خارج برنمى‌گردد بلکه به امر ماهیت بما هى هى برمى‌گردد، یعنى ماهیت بما هى هى صرف نظر از تعلق علّت بر او، یا صرف نظر از تعلق عدم علّت بر او یعنى عدم تعلق علّت بر او، این ماهیت فى‌حدنفسه و فى‌حدذاته اقتضاى وجود و اقتضاى عدم را نمى‌کند، از نفى هر دوی اینها این مسئله ثابت مى‌شود که وقتى مى‌گوییم: عدم ضرورى الوجود و عدم ضروریّ العدم، وقتى که هر دو ثابت شد این معنی روشن مى‌شود که خود ماهیت فى‌حدنفسه وصف او عدم الوصفیة است، یعنى همین قدر که این اتصاف وجودى را به‌نحو ضرورت یا اتصاف به عدم را به‌نحو ضرورت ندارد، یعنى وصف او عدم الاتصاف به این إحداهما در اینجا مى‌باشد، یعنى لازمۀ سلب ضرورت وجود و لازمۀ سلب ضرورت‌ عدم معاً، لازمه‌اش این است که ماهیت در ذات خودش داراى فقر و داراى فاقه و داراى قوۀ محضه است. پس بالاخره یک صفتى را براى ماهیت مى‌توانیم ثابت کنیم. به‌واسطۀ دو عدم، یک صفتى براى این ماهیت ثابت مى‌شود که آن وصف، وصف اطلاقى است. همان‌طورى که عرض کردم شبیه طبیعت مهمله در مقسَم به آن کیفیّت در اینجا ثابت مى‌شود. این هم جواب از اشکال دوم.

  • اشکال سوم علامه بر مرحوم آخوند و جواب آن

  • و اما اشکال سومى را که مرحوم علامه بر آخوند وارد مى‌کنند این اشکال به نظر مى‌رسد که صحیح باشد. البته این اشکال این است که مرحوم آخوند در فصل قبلى این امکان را به‌معناى اقتضاء گرفتند و در اینجا به‌معناى سالبۀ محصله مى‌گیرند، ولکن ما مى‌توانیم این مطلب را در اینجا بگوییم که تقریباً هر دوى این مطلب به یک امر واحد برمى‌گردد، چطور است که خود مرحوم علامه هم در توضیحى که در اینجا مى‌فرمایند، درواقع با توضیح خودشان جواب این اشکالات را مى‌دهند. ایشان مى‌خواهند این را بفرمایند: ـ یعنى همین مطلبى را که من همین الان به آن اشاره کردم و عرض کردم ـ گاهى اوقات در سالبۀ محصله منظور سلب بسیط نیست، یعنى سالبۀ محصله یجتمع مع ألف شرط است. در سالبۀ محصلۀ بسیطه منظور فقط نفى محض است، فقط سلب علقه است، سلب ربط است، حالا ما کارى به این نداریم که چه صفتى بر این مترتب است یا مترتب نیست. یک‌وقت من‌باب‌مثال مى‌گوییم: جناب آقاى کذا فقیه نیست و چون فقیه نیست قرینه بر این است که عالم هست، قرینۀ دیگرى وجود ندارد که صفت دیگرى دارد. فقط گفتیم که صحبت در این است که شما گفتید که ایشان فقیه است، ما مى‌گوییم: فقیه نیست، حالا چه صفت دیگرى دارد؟ ما نمى‌دانیم. این مى‌شود سالبۀ محصلۀ بسیطه. ولى شقّ دیگرى که مى‌تواند مصداق براى سالبۀ محصله هم باشد این است‌ که حالا که این صفت را ندارد پس صفت دیگرى دارد. سالبۀ محصله ساکت از او است ولى منافى با او هم نخواهد بود. یعنى درواقع سالبۀ محصله، ممکن است که به سالبۀ معدولة المحمول یا به معدولة الموضوع بر‌گردد و با آنها بتواند اجتماع پیدا کند، منافاتى ندارد. مرحوم علامه مى‌فرماید که در سالبۀ محصله‌اى که در اینجا مرحوم آخوند براى امکان ذکر کرده‌اند و فرموده‌اند: امکان، سلب ضرورت وجود است و سلب ضرورت عدم است، ممکن است اینکه مى‌گوییم: «سلب ضرورت وجود و سلب ضرورت عدم»، یعنى اثبات یک وصفى در او که آن اثبات وصف اقتضاى عدم ضرورت وجود و عدم ضرورت عدم را در خودش مى‌کند. یعنى یک وصفى را دارد، یعنى در خارج ضرورت یا امتناع ندارد. این‌طور نیست که ما لباسى بر قامت ماهیت نپوشانیم. نه، خود ماهیت هم لباسى دارد منتها لباس ماهیت لباس بى‌رنگی است. یک‌وقت مى‌گوییم: اصلاً لباسى نپوشیده، طرف جزو مجردات است. احتمال این مى‌شود و در بعضى از اوقات هم لابد شما دیده‌اید دیگر. اما گاهى اوقات لباس مى‌پوشند ولی انگار لباس نپوشیدند مثل کاسیاتٌ عاریاتٌ هستند که اصلاً این در عین تلبس درعین‌حال عاریات‌اند. از اخبار آخرالزمان است دیگر. تا وقتى که این لباس‌‌هاى نایلونى و... نیامده بود، مى‌گفتند که چطور ممکن است مثلاً کاسیات و عاریات و سافرات و امثال اینها؟! علائم آخر الزمان چطور است؟! وقتى که لباس‌هاى نایلونى آمد دیدند که این درست است.