
لازمه قول به بساطت و صرافت وجود
نسبت وجود بسیط با تعینات و عالم کثرت
بساطت و صرافت وجود در این جلسه به عنوان لازمه نگاه توحیدی در فلسفه تبیین میشود و نشان داده میشود که پذیرش وجود بسیط چگونه به نفی اصالت ماهیت منتهی میگردد. آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی توضیح میدهد که اگر وجود حق متعال بسیط و غیرقابل تجزیه باشد، همه تعینات و موجودات نمیتوانند اجزای جداشده از او باشند بلکه ظهورات او خواهند بود. در ادامه با مثالهایی مانند صوت و نسبت آن با اسم و فعل و حرف، روشن میشود که یک حقیقت واحد میتواند در قالبهای متعدد ظاهر شود بدون آنکه ترکیب یا تجزیه در ذات آن راه یابد. همچنین قاعده «بسیط الحقیقه کل الاشیاء» به عنوان نتیجه منطقی این مبنا بیان میشود. این بحث در نهایت اشکال اصالت ماهیت را پاسخ داده و وحدت وجود را تقویت میکند.
لازمه قول به بساطت و صرافت وجود
توضیحات:
بساطت و صرافت وجود در این جلسه به عنوان لازمه نگاه توحیدی در فلسفه تبیین میشود و نشان داده میشود که پذیرش وجود بسیط چگونه به نفی اصالت ماهیت منتهی میگردد. آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی توضیح میدهد که اگر وجود حق متعال بسیط و غیرقابل تجزیه باشد، همه تعینات و موجودات نمیتوانند اجزای جداشده از او باشند بلکه ظهورات او خواهند بود. در ادامه با مثالهایی مانند صوت و نسبت آن با اسم و فعل و حرف، روشن میشود که یک حقیقت واحد میتواند در قالبهای متعدد ظاهر شود بدون آنکه ترکیب یا تجزیه در ذات آن راه یابد. همچنین قاعده «بسیط الحقیقه کل الاشیاء» به عنوان نتیجه منطقی این مبنا بیان میشود. این بحث در نهایت اشکال اصالت ماهیت را پاسخ داده و وحدت وجود را تقویت میکند.
لازمه قول به بساطت و صرافت وجود
11تلمیذ: آن کجاست؟ آیا در مرحلۀ ذات هم عین ثابت وجود دارد؟
استاد: آن که دیگر ذات نیست، دیگر در مرتبۀ ذات نیست. مرتبۀ ذات عبارت است از وجود مجرد. در مرتبۀ ذات اسماء هم نیست دیگر، علم و قدرت و... هم نیست.
تلمیذ: پس در اینها هم باید بگوییم: بسیطة الحقیقة کلّ الاشیاء.
استاد: همین، احسنت! آن مثالى که من زدم، اینجا دیگر شما باید خودتان استفادهاش را بکنید؛ استفادهاش در اینجا است که مسئلۀ بسیط الحقیقة کل الاشیاء یعنى اصل و حقیقت همۀ اشیاء، آن وجود مجردِ صرف و بسیط است که نه لون و نه کم و نه کیف و نه اعراض و نه هیچگونه حدى برنمىدارد. آن وجود مجرد و بسیط در مقام تنازل و در مقام بروز و ظهور، دلش میخواهد به من چه مربوط است؟! دلش میخواهد بروز و ظهور پیدا بکند و در مقام تنازل خود را به محدودیت دربیاورد، چطور اینکه شما در مقام بیان، آن صوت را تبدیل به اسم و فعل و حرف مىکنید، آن وجود هم در مقام بیان، در مقام بیان خارجى، در مقام کتاب بیّنات خارجى، در مقام کتاب بینّات تکوین در آنجا خود را به مرحلۀ بروز و ظهور درمیآورد، یک ظهورش زید است، یکى عمرو است، یکى خالد است، یکى جبرائیل است، یکى پیغمبر است و یکى امیرالمؤمنین است. این ظهورات و بروزات چه هستند؟ همان وجود بسیط هستند که دیگر با این ظهورات تفاوتى ندارند. یعنى دیگر اختلاف و منافاتى با اینها پیدا نمىکند. پس اشکال دیگر از این نقطه نظر به اصالة الوجود و وحدت وجود وارد نمىشود تا ما از آنها فرار کنیم، و [اصل وجود] بهحال خودش در آن تجرّد خودش باقى هست پس
او به سر ناید ز خود آنجا که اوست *** کی رسد عقل وجود آنجا که اوست1 معنایش این است. آن وجود بسیط و حقیقى هیچوقت به صورت و محدودیت خارجى درنمىآید. یعنى نهاینکه محدود بشود. بله، این محدودیت خارجى جداى از او نیست، و این محدود باید خودش را بردارد و به آن لاحدّى برساند، یعنى از نظر تعلق به ماده باید خود را به آن لاحدّى برساند. به آن لاحدّى که رساند اسمش را فناء مىگذارند.
- . منطق الطیر عطار، طبع مطبعۀ شفق، تصحیح محمدجواد مشکور، مجمع مرغان، ص 47 و 48.
