
لازمه قول به بساطت و صرافت وجود
نسبت وجود بسیط با تعینات و عالم کثرت
بساطت و صرافت وجود در این جلسه به عنوان لازمه نگاه توحیدی در فلسفه تبیین میشود و نشان داده میشود که پذیرش وجود بسیط چگونه به نفی اصالت ماهیت منتهی میگردد. آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی توضیح میدهد که اگر وجود حق متعال بسیط و غیرقابل تجزیه باشد، همه تعینات و موجودات نمیتوانند اجزای جداشده از او باشند بلکه ظهورات او خواهند بود. در ادامه با مثالهایی مانند صوت و نسبت آن با اسم و فعل و حرف، روشن میشود که یک حقیقت واحد میتواند در قالبهای متعدد ظاهر شود بدون آنکه ترکیب یا تجزیه در ذات آن راه یابد. همچنین قاعده «بسیط الحقیقه کل الاشیاء» به عنوان نتیجه منطقی این مبنا بیان میشود. این بحث در نهایت اشکال اصالت ماهیت را پاسخ داده و وحدت وجود را تقویت میکند.
لازمه قول به بساطت و صرافت وجود
1درس دویست و یکم
لازمۀ قول به بساطت و صرافت وجود
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
اشکال اصالة الماهویها به تعلق مظاهر خارجی و صفات به ذات بحت و بسیط
مطلب دیروز راجع به عینیت و عدم عینیت صفات ذاتیۀ حق متعال و اختلافى که در دو نحوۀ بیان این صفات از نقطه نظر تعلق این صفات به ذات بهلحاظ وجود صرافت و بهلحاظ عدم تعلق به مظاهر و به معالیل صفات بود. و نکتۀ دوم تعلق این صفات به مظاهر ذات و به تعینات خارج از صرافت ذات بود. عرض شد اشکالى که موجب شده است که بسیارى از بزرگان و اَعلام منجمله مرحوم شیخ اشراق قائل به اصالت ماهیت شدهاند مسئله به صرافت وجود در ذات پروردگار و ذات بارى تعالى برمىگردد؛ به این نحو که اگر چنانچه ما قائل به صرافت و بساطت وجود در ذات حق متعال بشویم که همینطور هم هست، لازمۀ این قول، عدم تعیّن این ذات است به هیچ حدّى و به هیچ قیدى و در هیچ ماهیتى. به جهت اینکه لاشک و لا شبهه در اینکه ماهیاتى که در عالم خارج هستند، این ماهیات ولو مجردات از این ماهیات مانند عقول و ملائکه و عالم مجردات، اینها داراى حدود هستند و داراى تعیّن هستند. و همین حدّ ذاتى آنها رتبۀ وجودى آنهاست. یعنى مرتبۀ وجودى آنها عبارت است از همان حد ماهوى آنها که هوهویّت آنها را و حقیقت آنها را همان مرتبۀ وجودىِ خارجی شدّةً و ضعفاً و قوّةً و ضعفاً و امثالذلک تشکیل مىدهد. روىاینحساب این معالیل و این ماهیاتى که در خارج موجود هستند این ماهیات نباید متراوش و مترشح از ذات محقّق متعال باشند، چون اگر اصل و حقیقت در این ماهیات، وجود است خب ما مشاهده مىکنیم که این وجود، وجود محدود است بنابراین ذات حق متعال، آن وجود بسیط و بالصرافۀ او متبدل و متغیر به یک وجود محدود شده و این لازمهاش ترکّب در ذات است. یا اینکه یکمقدار از این وجود مجزا مىشود و از آن ذات جدا مىشود، این لازمهاش قول به عدم صرافت وجود است، چون صرافت در وجود و بساطت در وجود، قابل تجزیه و قابل تقسیم نیست. با قول به صرافت و بساطت منافات دارد. منبابمثال اگر شما یک لیوان ماء را بخواهید در چند اناء تقسیم بکنید، این قابل تقسیم است چون ماء یک مسئلۀ مادى است و یک وجود مادى است که آن وجود مادى قابل تقسیم است. اما یک وجود مجرد قابل تقسیم نیست تا اینکه بخواهد الآن در اینجا تقسیم بشود، منبابمثال آن علم شما علمى که در نفس هست آیا قابل تقسیم است؟ قابل تقسیم نیست که نصفى از آن علم را با یک چاقو و با سکّینى شما جدا کنید، این قابل تقسیم نیست. آن عطوفت و رحمت و شفقت شما که در نفس هست آیا قابل تقسیم است؟! قابل تقسیم نیست. تفکّر و تعقل قابل تقسیم نیست. غضب و شهوت، تمام اینها قابل تقسیم نیستند. شدت و ضعف دارند ولى قابل تجزیه و قابل تقسیم نیستند، بهواسطۀ اینکه اینها وجودات مجرده هستند. تقسیم در وجودات غیرمجرده که مادى هستند سارى و جارى است اما در یک وجود مجرد، تجزیه و تقسیم در آنجا راه ندارد. البته برهان این مسئله بعداً مىآید. در بحث عقول و همینطور در بحث تجرد نفس و امثالذلک در آنجا برهان بر این مسئله مىآید.
