
استلزام ممکن بالذات به ممتنع بالذات
بررسی رابطه امکان، امتناع و علیت در فلسفه
استلزام ممکن بالذات به ممتنع بالذات در این جلسه به بررسی این ادعا میپردازد که آیا هر ممکنِ ذاتی میتواند در برخی فروض مستلزم ممتنع ذاتی باشد یا نه. آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در آغاز، دیدگاه گروهی از اندیشمندان را توضیح میدهد که هرگونه ملازمه میان ممکن و ممتنع را بهطور کلی انکار میکنند و آن را مستلزم تناقض میدانند. سپس با تحلیل دقیق مفهوم «نفسالامر» و تمایز میان وجود و عدم، نشان داده میشود که این استدلالها دچار خلط در سطوح امکان و امتناع هستند. در ادامه، بحث به اشکالات وارد بر این دیدگاه و نیز نسبت میان علت و معلول کشیده میشود و روشن میگردد که نمیتوان از امکان یک طرف، امتناع طرف دیگر را بهصورت مطلق نتیجه گرفت. در نهایت، جلسه بر این نکته تأکید دارد که خلط میان امکان ذاتی، امکان بالقیاس و امتناع ذاتی، منشأ بسیاری از خطاهای فلسفی است.
استلزام ممکن بالذات به ممتنع بالذات
توضیحات:
استلزام ممکن بالذات به ممتنع بالذات در این جلسه به بررسی این ادعا میپردازد که آیا هر ممکنِ ذاتی میتواند در برخی فروض مستلزم ممتنع ذاتی باشد یا نه. آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در آغاز، دیدگاه گروهی از اندیشمندان را توضیح میدهد که هرگونه ملازمه میان ممکن و ممتنع را بهطور کلی انکار میکنند و آن را مستلزم تناقض میدانند. سپس با تحلیل دقیق مفهوم «نفسالامر» و تمایز میان وجود و عدم، نشان داده میشود که این استدلالها دچار خلط در سطوح امکان و امتناع هستند. در ادامه، بحث به اشکالات وارد بر این دیدگاه و نیز نسبت میان علت و معلول کشیده میشود و روشن میگردد که نمیتوان از امکان یک طرف، امتناع طرف دیگر را بهصورت مطلق نتیجه گرفت. در نهایت، جلسه بر این نکته تأکید دارد که خلط میان امکان ذاتی، امکان بالقیاس و امتناع ذاتی، منشأ بسیاری از خطاهای فلسفی است.
استلزام ممکن بالذات به ممتنع بالذات
8سالک به آن کسى مىگویند که حواسش جمع باشد! در تمام آن مسائلى را که من تابهحال انجام دادم ـ این را به شما نگفتم ولى الآن دارم مىگویم! ـ در تمام اینها قبلاً استخاره کرده بودم نه صرف مشورت؛ تمام اینها را استخاره کردم! اگر یک استخاره بد یا میانه میآمد انجام نمىدادم. و خیلى از کارها را من مىخواستم در این چند سال بکنم، خیلى از کارها! به کسى هم نگفتم و نخواهم گفت! براى چه؟! ما براى چه کسى داریم این کارها را مىکنیم؟! آیا براى خودمان مىخواهیم بکنیم یا برای کسى دیگر؟! برای آن کسی که مىگوید: نمىخواهم، بنده نمىخواهم این کار را بکنید؟! چه مىگویى؟! بنده دلم مىخواهد بیست و پنج سال على برود و در خانهاش بنشیند! دلم نمىخواهد بیاید! شما دلت براى من میسوزد که خدا هستم یا برای خودت میسوزد؟! دلت براى خودت برود بسوزد، براى ما نمىخواهد بسوزد! ما به یک ساعت همه چیز را از این طرف به آن طرف مىکنیم! این از ما! به یک دقیقه تمام مسائل را برمىگردانیم! به یک دقیقه تمام مسائل را از این طرف مىکنیم! بیست و پنج سال امیرالمؤمنین علیهالسلام در خانه نشست! بیست و چند سال امیرالمؤمنین براى اسلام چهکار کرد؟ پدر خودش را درآورد دیگر! اما به یک ساعت این پیغمبر که ازدنیا رفت قضیه اینطور شد! برو در خانهات بنشین! عجب از این مردم عجب! تو که دیروز این را به من مىگفتى که یا على شمشیر تو، یا على چه! تو که دیروز همین را به من مىگفتى خب چرا دارى مىروى با او بیعت مىکنى؟! میگوید: اى على، اى على ... ! این از هزارتا فحش براى على بدتر است! میگفتند: اى على، سخت نگیر! او مىخواهد مشت در دهان همینها بزند! آخر اى گوساله، تو که خودت مىگفتى اینها در رفتند و اینها فلاناند آیا حالا مىروى و با اینها بیعت مىکنى؟! میگفتند: اى على، سخت نگیر! امیرالمؤمنین میخواهد خودش را پارهپاره کند! میگفتند: حالا بگذریم، مسئلهاى نیست! عین حرفهایى که به ما زدند؛ عین حرفها! میگفتند: آقا سید محسن سخت مىگیرید، حساسیت نشان مىدهید! چه کسى میگفت؟ همین دامادهاى خود ما به من مىگفتند! گفتم: همه چیز رفت، چه میگویید: حساسیت نشان مىدهید؟! بیایید ببینید چه ادعاهایى هست! یعنى آدم، نهاینکه جوابى اصلاً ندارد به اینها بگوید بلکه مىخواهد صندلى را بردارد و بر سر این طرفی بزند که اصلاً هیچ نمىفهمد! و اصلاً چه بگوید! من چندى پیش به بنده خدایی گفتم: دیوانه ما هستیم که اصلاً داریم با اینها حرف مىزنیم! ما باید یکخرده در عقل خودمان تجدید نظر کنیم در اصلاً آمدن و صحبت کردن با کسى که اینطور با چشمش دارد مىبیند! عین همینها را میگفتند که بگذرید! به جان شما، تاریخ آنچنان تکرار شد! حالا براى همه تکرار شد؛ هر کسى به نوبۀ خودش دیگر! میگویند: طرف آبرو دارد، طرف از کذا بلند شده که حالا اسم نمىبرم! یعنى نظیر قضیهای که شما نقل کردید إلیماشاءالله بوده! شخصی از یک کشور خارج پیش بنده خدایى رفته گفته: بعد از آقا چه کسی هست؟ گفتند: فلان جا! به آنجا رفته، نیم ساعت بعد گفته: «هیچ خبرى نیست! تمام شد، آن علامه بود و رفت، بعدش هم خبرى نیست!» نظیر این قضیه خیلى هست! ما اینها را مىدیدیم و مىگفتیم که بیخود ادعا نکنید! آخر مردم شیر خر که نخوردهاند! مردم بلند مىشوند مىآیند صحبت مىکنند مىآیند چه مىکنند مىآیند فلان مىکنند! یکدفعه چهکار کردند؟! بیست و پنج سال امیرالمؤمنین در خانهاش رفت و این اوضاع آمد، ابوبکر آمد، عمر آمد، عثمان آمد، کار به آنجا که رسید همین مردم ریختند و عثمان را تکهتکه کردند؛ همینها! خب حالا هرچه گشتند نیافتند گفتند: اى داد بیداد، حق با على بود، ما این وسط او را خانهنشین کردیم و فلان کردیم، او هم رفت و در خانه نشست و به کسى هم اعتنا نکرد، حالا دیگر سراغش برویم! حالا میآیید؟! حالا که دیگر کار به اینجا رسیده است؟! آمدند، حضرت فرمود: «دَعونی و التَمِسوا غَیری»1، بلند شوید بروید و کسى دیگر را خلیفه کنید، سراغ من نمىخواهد بیایید! دوباره از این طرف آمدند و امیرالمؤمنین را با چه وضعی خلیفه کردند! مگر حرفش را گوش دادند؟! امیرالمؤمنین زحمت کشید و کشید و با معاویه هجده ماه جنگ کرد و... ، اما تا امیرالمؤمنین ازدنیا رفت یکدفعه دوباره ورق برگشت و اوضاع به کام معاویه افتاد، امام حسن علیه السلام در خانه رفت! به یک ساعت، دوتا کیسه طلا براى این فرستاد، براى آن گفت: وعدۀ دخترش را به تو میدهم و به ابنعباس آنطور و خلاصه صبح همه بلند شدند دیدند اصلاً فرمانده ندارند! فرماندههانشان همه رفتند و هیچ تنها ماندند! بعد کار به جایى رسید که امام حسن فرار کرد، مىخواستند ایشان را تسلیم کنند! بعد هم معاویه بهخاطر همان جریان «اذهبوا أنتم الطلقاء»2 که در امام حسن هم تصریح کند و بگوید: این به آن در، اسیر دست ما هستى و ما آزادت کردیم! همین مردم! براى خدا چهکار دارد؟! یک دقیقه از این طرف به آن طرف و از آن طرف به این طرف میکند! این وسط ما باید کلاه خودمان را داشته باشیم، ما باید مواظب باشیم که تحت تأثیر جریان قرار نگیریم! کارى را که مىکنیم روی آن فکر کنیم! حالا به آن مقدارى که مىتوانیم، مدام خلوصش را دوتا بالاتر ببریم، سه درجه بالاتر ببریم، چند درصدى اضافه کنیم. آنوقت دراینصورت [یک چیزی میشود]، و از آن طرف هم اعتراف بکنیم که خدایا از سر تا پای ما تقصیر است و از سر تا پاى ما نقص است و به همین مقدار! چون غیر از این کارى از دستمان برنمىآید، این اعتراف هم داشته باشیم، إنشاءالله دیگر او هم یک کارى بکند. این هم بحث امتناع ذاتی که کار ما را به اینجا کشاند!
- . مناقب آل أبیطالب علیهمالسلام، ج 2، ص 110.
- . قرب الإسناد، ص 384:
«قال و سَمِعتُه یَقولُ: إنّ أهلَ الطّائِفِ أسلموا فأعتقَهم رسول اللهِ صلّى اللهُ علیه و على آله و جَعَلَ علیهم العُشرَ و نِصفَ العُشرِ و أهلُ مکةَ کانوا أسرَى فأعتَقَهم رسولُ اللهِ صلى اللهُ علیه و آله قال: ”أنتم الطّلقاءُ“.»
؛ منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغة، ج 18، ص 275:
«و کان معاویةُ و أبوه فی زمانِ مهاجرةِ الرّسول و الوصیِّ علیهما السّلام مشرکین و قد أسلَما یومَ فتحِ مکّة إما رغبةً و إما رهبةً و لمّا ظَهَرَ رسولُ اللّه صلّى اللّه علیه و اله علىٰ أهلِ مکّة قال لهم: ”فاذهَبوا و أنتم الطلقاءُ“ فمعاویةُ طلیقُ بن طلیق.»
