
ماهیت و ضرورت وجود در فلسفه اسلامی
تحلیل تساوی ماهیت نسبت به وجود و عدم در فلسفه
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق جایگاه ماهیت در نسبت با وجود و عدم میپردازند. بحث با این پرسش آغاز میشود که آیا ماهیت در هنگام تحقق خارجی، همچنان استواء طرفین خود را حفظ میکند یا خیر. استاد با تفکیک میان «وجوب بالغیر» و «وجوب ذاتی»، توضیح میدهند که چگونه ماهیت در عین حال که به واسطه علت موجود میشود، همچنان در ذات خود ممکنالوجود باقی میماند. در ادامه، تفاوت میان «ماهیت به شرط وجود» و «ماهیتِ موجود» بررسی شده و این نکته تبیین میگردد که ضرورتِ وجود، امری است که بر ماهیت عارض میشود، نه اینکه ذاتیِ آن باشد. در نهایت، این نتیجه حاصل میشود که هرگونه اتصاف ماهیت به وجود یا عدم، در ظرف تحقق، مستلزم نوعی ضرورت است که از قیدِ وجود یا عدم ناشی میشود، در حالی که خودِ ماهیت همچنان در ذات خود، فارغ از این قیود، نسبت به هر دو طرف متساوی است.
ماهیت و ضرورت وجود در فلسفه اسلامی
3منبابمثال سیاهی با سفیدی در یک جا جمع نمیشوند. حالا آن سیاهی از ناحیۀ علت در آن مکان آمده است مثلاً نقاش آمده اینجا را سیاه کرده است یا نه، خودبهخود اصلاً سیاه شده است فرض کنید ذغال آمده این کاغذ را سیاه کرده است. ما میگوییم که سیاهی با سفیدی جمع نمیشود پس تا وقتی که سیاهی هست، این سیاهی برای او ضرورت دارد. ندارد؟! اگر ضرورت نداشته باشد معنایش این است که سیاهی، در ظرف سیاهی و در زمان سیاهی با سفیدی جمع بشود درحالیکه جمع شدن سیاهی با سفیدی اجتماع نقیضین است! پس سیاهی تا وقتی که هست طارد سفیدی و بیاض از خود است و طارد بیاض به معنای امتناع بیاض برای او است امتناع بیاض بر او، اثبات نقیضش را میکند که وجوب سواد برای این محل است. این معنای ضرورت به شرط لاحق است لهذا در این مسئله ما اصلاً به علت کار نداریم. بحث را در واجب الوجود میبریم.
مرحوم آخوند در اینجا اقسام موضوع را هم مدّنظر قرار دادند؛ چه موضوعی که وجود برای او ضرورت داشته باشد به ضرورت ازلیه یا موضوعی که وجود برای او ضرورت داشته باشد به ضرورت ذاتیه یا به ضرورت وصفیه، داخلیه، خارجیه یااینکه وجود برای او ممکن باشد مثل ماهیات. آن که وجود برای او ضرورت دارد مثل خود وجود خارجی که نظر به آن نفس وجود خارجی است. آن که امکان ذاتی دارد همان ماهیت است.
بناءًعلیٰهذا این مسئلۀ وجوب لاحق اصلاً صرفنظر از افاضۀ علت مورد نظر قرار میگیرد. بله، طبیعی است اگر علت نباشد این وجود عدم محض است و این یک امر طبیعی است.
بسم الله الرحمن الرحیم
و ممّا یَجبُ أن یُعلَمَ أنَّه کما أنَّ الوجوبَ السابقَ لِلممکنِ بِالغیرِ فَکذلِکَ وجوبُه اللاحقُ أیضاً و هکذا قیاسُ الامتناعین فی کونِهما جمیعاً بِالغیرِ إذا أرید مِن الممکنُ ماهیتُه.1
از آن مسائلی که باید روشن بشود این است که وقتی ما نظر به خود ماهیت ـ نه نظر به وجود ماهیت یا ماهیت موجوده ـ میکنیم، گفتیم که ماهیت نسبت به وجود و عدم استواء طرفین دارد و این استواء طرفین اقتضاء میکند که ماهیت هیچگونه تمایلی به وجود یا به عدم نداشته باشد. بنابراین حتی این ماهیت وقتی که وجود پیدا کند باز از استواء طرفین خودش بیرون نمیآید. پس وجوبی را که شما به ماهیت نسبت میدهید و میگویید: الماهیةُ یَجبُ بِوجودِه، همانطوریکه اگر از ناحیۀ علت متصف به وجوب میشد این وجوبش بالغیر بود، اکنون هم وجوبش بالغیر است منتها بالغیر بودن این وجود با بالغیر بودن وجوب اول تفاوت میکند. در بالغیر بودن وجود اول، وصف به حال متعلق موصوف بود که علت باشد. یعنی وجوب اولاًبلااول متعلق به علت بود و از ناحیۀ علت، معلول ما وجوب پیدا کرد. پس این وجوبی که الآن بر سر معلول آمده در واقع برای علت است. چون علت تام است لذا معلول هم تمام است و تمامیت یعنی وجوب! این وجوب لاحق که الآن بر سر ماهیت آمده اینهم باز بالغیر است ولی دیگر بالغیر بودنش از ناحیۀ علت نیست اتفاقاً بالغیر بودنش از ناحیۀ معلول است یعنی چون وجوب اولاًبلااول به وجود نسبت داده میشود و ثانیاً و بالعرض به ماهیت، از این باب وجوبی را که ما وصف برای ماهیت میآوریم در واقع وصف برای وجود ماهیت است، نه وصف برای خود ماهیت!
- . الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 224 و 225.
