
حقیقت وجود و تشخص آن در فلسفه اسلامی
تبیین وحدت وجود و جایگاه ماهیت در هستیشناسی
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به واکاوی یکی از عمیقترین مباحث فلسفی یعنی حقیقت وجود و نحوه تشخص آن میپردازد. بحث با طرح پرسشهای بنیادین درباره کلی یا جزئی بودن حقیقت وجود آغاز میشود و با نقد دیدگاههای مختلف، به تبیین دیدگاه راسخین در علم میرسد. در ادامه، تفاوت میان مفهوم وجود و حقیقت خارجی آن بررسی شده و با عبور از مباحثی همچون تساوی وجود و وجوب، به جایگاه وجود در مقولات جوهر و عرض پرداخته میشود. استاد با تأکید بر اینکه وجود، بسیطالحقیقه بوده و در تحت هیچ مقولهای نمیگنجد، سیر صعودی صور جزئیه به سوی اسم کلی را ترسیم میکند. در نهایت، این جلسه با تبیین تفاوت میان مقام بقا و فنا و تأکید بر اینکه درک حقیقت وحدت وجود، فراتر از استدلالهای ذهنی و نیازمند شهود قلبی است، به پایان میرسد.
حقیقت وجود و تشخص آن در فلسفه اسلامی
3اما در مسئلۀ وجود، جنبۀ عام نیست که یک وجود جهت عمومی داشته باشد و محقق عمومش افراد خارجی باشند بلکه خود او تحقق خارجی دارد. در وجود خود نفس وجود تحقق خارجی دارد و این ظواهر و مظاهر محقق آن وجود نیستند بلکه محقق به تحقق وجود هستند. مسئله عکس است!
بنابراین تمام آنچه که در این عالم وجود دارد ـ اعم از ماده و مجرد ـ همۀ اینها مرایا و ظلال یک حقیقت واحده هستند که آن حقیقت واحده تعدد برنمیدارد. هرچه افراد و مظاهر بر او اضافه بشود باز از وحدت شخصیه بیرون نمیآید و در آن وحدت شخصیه باقی میماند. شما اگر در کنار آینهها بایستید یک آینۀ قدی در جلویتان بگذارید جلویش بایستید بعد یک آینه هم اینطرفتان بگذارید و یک آینه هم عقب بگذارید، این تعدد آینهها ظهورات شما را زیاد میکند ولی آن اصل حقیقت شما را که دیگر زیاد نمیکند! اصل و حقیقت شما یکی است!
این ملا نصرالدین یک کتابی دارد ما آن موقع میخواندیم. یک دفعه به مشهد رفتیم، داشتیم میگشتیم دیدیم کنار همین کوچهها از همین کتاب فروشیهای کوچک هست کتاب میخرند، ما هم یک [کتاب] ملا نصرالدین خریدیم و به خانه آوردیم. آن موقع کوچک بودیم ـ مثلاً به سن آقا سید مرتضی بودیم ـ [کتاب را] به خانه آوردیم میخواندیم و میخندیدیم. یک دفعه یادم هست که یکی از آن را آقا گفتند که بده ببینم چه چیزی دستت هست؟ گفتم که آقا ملا نصرالدین است. گفتند که خب بده ما هم استفاده کنیم! خواندند و این [داستان] بود:
ملا نصرالدین رفت یک زن گرفت. زنش هم چپول و چپ بود! به اصطلاح به آن لوچ میگویند دوتا میدید. ملا نصرالدین فردا رفت و یک نان سنگک خرید و در خانه آورد بعد سر سفره نشستند یکدفعه زن ملا گفت که چرا دوتا نان خریدی؟! اسراف کردی! لوچ بود دیگر! گفت که ای داد بیداد نمیدانستیم این لوچ است و چشمش اینطوری است!
