اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

تأثیر تجرد نفس بر ادراک حقایق عقلی

نقش سنخیت میان مدرک و مدرک در درک معانی کلی

0
اسفار
اسفار

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین کیفیت ادراک نفس انسانی و رابطه میان تجرد نفس با درک حقایق کلی می‌پردازند. محور اصلی بحث بر این پایه استوار است که ادراک امور عقلی، نه از طریق انتزاع ذهنیِ صرف، بلکه در گروِ ایجاد سنخیت و قرب وجودی میان مدرِک و مدرَک است. استاد با استناد به آیۀ «وَلَقَدۡ عَلِمۡتُمُ ٱلنَّشۡأَةَ ٱلۡأُولَىٰ»، توضیح می‌دهند که چگونه نفس با عبور از تعلقات دنیوی و نشئۀ اولیٰ، به عالم مثال و سپس به عالم عقول و اسماء الهی صعود می‌کند. در این مسیر، معاشرت‌های دنیوی و اشتغال به امور مادی به عنوان عواملی برای انحطاط نفس و کاهش قدرت ادراک معرفی می‌شوند. در نهایت، جلسه با تأکید بر این نکته به پایان می‌رسد که هرچه نفس با ریاضت و مراقبت، لطافت و تجرد بیشتری یابد، عقل در قیاسات و استنتاجات خود به واقعیت نزدیک‌تر شده و حقایق را با شفافیت بیشتری مشاهده می‌کند.

تأثیر تجرد نفس بر ادراک حقایق عقلی

8
  • کالعقولِ الفعّالَةِ و ربَّما یَغلِبُ فَرطُ جَمالِه و جَلالِه على القوةِ المدرِکةِ و یَجعلُها مَقهورةً مَبهورةً مِن شِدةِ نوریَتِه و فَرطِ قوَّتِه و استیلائِه و قهرِه بِحیثُ لا یُمکِنها إدراکُهُ عَلى التَّمام کَما فی إدراکِ العقل لِواجبِ الوجود جلَّ کبریاؤُه.

  • مانند عقولی که مدیر و مدبر عالم وجود هستند. چه‌بسا شدت جمال و جلال پروردگار بر قوای مدرکۀ انسان غلبه می‌کنند و این قوا را مقهور و مبهور از شدت نوریه و فرط قوۀ استیلاء و قهر خودش قرار می‌دهد به حیث اینکه انسان نمی‌تواند او را علی التمام ادراک کند. انسان هرچه در ذات الهی تفکر و تعمق کند به یک نقطه‌ای می‌رسد که نمی‌تواند آن حقیقت را کما هی هی و آن وجود را کما هو هو ادراک کند! چرا نمی‌تواند ادراک کند؟ چون در محدودۀ ادراک گرفتار است. مگر اینکه آن جنبه‌های دیگر و مسائل دیگر پیش بیاید.

  • وَ الحاصِلُ أنَّ النَّفسَ عندَ إدراکِها لِلمعقولاتِ الکلیةِ تُشاهدُ ذَواتاً عقلیةً مجردةً لا بِتجریدِ النَّفس إیّاها و انتزاعِها مَعقولِها من مَحسوسِها کما هو عندَ جمهورِ الحُکماء بَل بإنتقالٍ لَها مِن المحسوسِ إلى المتخیَّل ثمَّ إلى المعقولِ و ارتحالٍ مِن الدُّنیا إلى الآخرة ثمَّ إلى ماوراءِهما و سَفرٍ مِن عالمِ الأجرامِ إلى عالمِ المثال ثمَّ إلى عالمِ العقول.

  • وقتی که نفس می‌خواهد معقولات کلیه را ادراک کند، یک ذوات عقلیۀ مجردی را می‌بیند ولی دیدن این ذوات، امور عقلیه، عالم عقول، عالم اسماء و صفات بنا بر تعبیر عرفا به تجرید نفس ایّاها نیست. اینکه نفس این ذوات عقلیه را مجرد کند و معقول اینها را از محسوسش انتزاع کند و بتواند از محسوس، آن معقول را بفهمد که طریق ادراک معقول را عبور از حس و تجرید ذکر می‌کنند که ما‌به‌الاِشتراک را می‌گیرد و ما‌به‌الاِختلاف را رها می‌کند که بتواند یک جنبۀ مشترک را که جنبۀ عقلانی این محسوسات است ادراک کند. نفس از محسوس به خیال و از خیال به معقول منتقل می‌شود و از دنیا به آخرت ارتحال پیدا می‌کند و از آخرت به ماوراء آخرت که عالم مشیت و عالم قضا و قدر و عالم اسماء و صفات کلیه است که ماوراء دنیا و آخرت است و دنیا و آخرت از آنها نشئت می‌گیرد. نفس می‌تواند از عالم اجرام به عالم مثال و عالم صور مسافرت و حرکت و کوچ کند و از عالم صور به عالم عقول که دیگر در آنجا صورتی وجود ندارد بلکه فقط حقایق است برود. انسان حقایق را ادراک می‌کند ولی آن حقایق دیگر صورت ندارند. در عالم مثال صورت دارند، وقتی که می‌خوابید با صور سر و کار دارید مثلاً زید می‌آید و عمرو می‌آید ـ حالا چه مرده و چه زنده ـ یا انسان درخت [را در خواب] می‌بیند و مانند اینها درحالی‌که اینها صور هستند و بعد ممکن است که انسان از عالم مثال بالاتر برود و ادراک معانی کند، ادراک یک معانی را می‌کند که آن ادراک معانی شکل و رنگ و کمیّت ندارد ولی آن‌چنان این معانی عجیب و دقیق و رقیق است که تمام وجود او را می‌گیرد و بعد وقتی که از آدم سؤال می‌کند چیست؟ آدم نمی‌تواند بگوید! چون لفظ نمی‌تواند آن معنا را بیان کند. واضع لغت برای آن عالم لفظ جعل نکرده است و آنچه را که جعل کرده مربوط به عالم ماده است. می‌گویند: در آنجا چه دیدی؟! می‌گوید: نور دیدم. می‌گویند: نورش چند ولتی بود؟! می‌گوید: ولت مربوط به آنجا نیست. می‌گویند: در آنجا چه دیدی؟! می‌گوید: صفا دیدم. می‌گویند: مثلاً درخت بود یا سایه بود یا کنار نهر آب بود؟ می‌گوید: نه، هیچ چیزی نبود. می‌گویند: در آنجا چه دیدی؟! فرض کنید می‌گوید: انبساط دیدم. می‌گویند: خب چیزی خوردی و پیاله‌ای زدی؟! [می‌گوید که] این چیزها که مربوط به این عالم است و مربوط به آنجا نیست. در آنجا اصلاً این حرف‌ها نبود. اینجاست که باید یک قاموس جدید و لغت جدیدی برای آنها وضع بشود و چون لغت جدید وجود ندارد، انسان باید با مشاهده برسد و نمی‌تواند آنچه را که هست به لفظی بیان کند. در اینجا این مشکل فقط به این نحو قابل حل است و غیر از این‌هم قابل حل نیست. لذا می‌گویند: حلوای تن تنانی تا نخوری ندانی!