اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

بررسی عدم وجود ضد و مثل برای حقیقت وجود

تحلیل دیدگاه مرحوم آخوند درباره رابطه وجود و عدم

0
اسفار
اسفار

این جلسه از سلسله‌مباحث آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی به تبیین دقیق مسئله «عدم وجود ضد و مثل برای حقیقت وجود» اختصاص دارد. بحث با بررسی استدلال‌های مطرح‌شده در کتب فلسفی آغاز می‌شود که تلاش دارند با تکیه بر اشتراک معنوی وجود، هرگونه ضدیت یا مثلیت برای آن را نفی کنند. در ادامه، استاد ضمن نقد و بررسی دیدگاه مرحوم مرحوم آخوند، به چالش‌های موجود در عروض وجود بر مفاهیم عدمی می‌پردازد. محور اصلی این تحلیل، تفکیک میان «مفهوم ذهنی عدم» که خود متلبس به لباس وجود است و «مابإزاء خارجی عدم» است که اساساً شیئیت ندارد. در پایان، با تبیین نحوه ارتباط مفاهیم سلبی با حقیقت وجود، این نتیجه حاصل می‌شود که منافات میان وجود و عدم، نه در مقام مفهوم ذهنی، بلکه در مقام مصداق خارجی و عقدِ غیربتّیِ عقل است که مانع از تحقق هم‌زمان آن‌ها می‌شود.

بررسی عدم وجود ضد و مثل برای حقیقت وجود

6
  • ما یک وقتی در این [انجمن‌ها] بودیم. آقا اینها وقتی می‌نشستند باهم شور می‌گرفتند و صحبت خط می‌کردند، انگار اصلاً زمین، آسمان، جبرائیل و ملائکه خلق شدند که این انجمن خط را درست کنند و هیچی در عالم، وجود ندارد! نه پیغمبری وجود دارد، نه عالمی، نه دکتری و نه مهندسی وجود دارد فقط خط و خطاط هست! آن‌وقت ما می‌نشستیم به اینها [نگاه می‌کردیم] خلاصه حال‌وهوای [آنها] خیلی برایمان جالب بود! آن‌وقت تازه اگر یک کسی می‌آمد یک چیزی [می‌گفت] می‌گفتند که آقا شما به خط و ادبیات بی‌احترامی کردید و دست‌کم گرفتید و توجه نکردید و چه نکردید! جدّی ها! یعنی عالم فقط در خط، این انجمن، این اطاق، دکان و دارالکتابه خلاصه شده است و هرچه ارزش‌ها در عالم هست فقط در قالب خط است و از این خط آن‌طرف‌تر نمی‌رود و خیلی حال‌وهوایی دارند و واقعاً هم هنر بسیار جاذبی است و جهت جاذبیت آن بسیار مهم است. خلاصه قضیه هم‌چنین شوخی هم نیست و یا مثلاً فرض کنید نقاشی، این‌هم واقعاً هنر، هنر عجیبی است!

  • من یک وقتی در احوالات کمال‌الملک می‌خواندم که یک قضیه‌ای ‌بود برایش پیش آمده بود که بسیار قضیۀ عبرت‌آمیزی حتی برای ما بود و در ضمن آن یک تابلویش را آورد نشان آن مهمانان خودش [داد]. ظاهراً در نیشابور بود یک باغ و مزرعه‌ای‌ خارج از نیشابور داشت و آنجا بود. در زمان رضاشاه هم بود. خلاصه وقتی که از مهمان‌هایش با همان بساط پذیرایی فلان پذیرایی کرد، رفت یک تابلویی آورد و نشان اینها داد و اینها همین‌طور نگاه کردند و به‌به و فلان و این چیزها کردند. گفت: نه! این‌طوری نیست و این‌طوری نباید به این نگاه کرد. بعد رفت یک لوله آورد، دیده‌اید مقوا را لوله می‌کنند مثلاً به این مقدار، لولۀ بسیار نازک شاید حدود یک سانت یا یک سانت و نیم بود درست کرد آن‌وقت نور را انداخت و گفت که باید با یک چشم از این سوراخ به نقاشی نگاه کنید تا ببینید من چه کردم! اینها که وارد نبودند یک‌دفعه دیدند اِ حالا داریم یک چیز دیگری می‌فهمیم. گفت: هان! حالا باید بفهمید و ببینید که من چه هنری در اینجا [داشتم].