
تبیین حقیقت فقر و غنا در هستی
تحلیل رابطه جعل و ماهیت در پرتو توحید افعالی
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق جایگاه فقر و غنا در هستی و نحوه تعلق جعل به موجودات میپردازند. بحث با نقد دیدگاه مشهور درباره امکان آغاز میشود و استاد با تفکیک میان ذات وجود که عین غنا و رافع فقر است و ماهیت که ظرف ظهور فقر است، به تحلیل چگونگی تعلق اراده و جعل صانع میپردازند. در این مسیر، با استفاده از مثالهای ملموس، تفاوت میان ثبات ذاتیِ وجود و افتقارِ ماهویِ موجودات تبیین شده و روشن میشود که جعل نه به اصل ماده، بلکه به صورتبندی و تشخص ماهوی تعلق میگیرد. در نهایت، این نتیجه حاصل میشود که فقر ذاتی، همان حلقه اتصال میان مفاض و مفیض است که در قالب قضایای امکانی بروز مییابد و تفاوت میان انتساب وجود به واجب و ممکن را آشکار میسازد.
تبیین حقیقت فقر و غنا در هستی
2آن نکتهای که از اینجا به بعد باید به آن خیلی دقت کرد همانطوریکه قبلاً صحبت شد این است که به خود هستی جعل تعلق نمیگیرد چون جعل به امری تعلق میگیرد که آن امر نبوده و بهواسطۀ جعل میخواهد «بود» بشود. اگر شیئی باشد که دیگر تعلق اراده به او معنا ندارد. وقتی کتاب هست تعلق ارادۀ صانع به کتاب مستحیل است و در وقتی اراده به کتاب تعلق میگیرد که کتابی نیست؛ موادش در خارج هست ولی آن مواد به کتاب تبدیل نشده است، کارخانه در خارج هست و آن مواد تشکیلدهندۀ کاغذ موجود هست و صانع این مواد را در قالب و کارخانه میریزد و از آنطرف کاغذ و قرطاس بیرون میآید.
پس جعل به خود مواد تعلق نگرفته جعل به کارخانه هم تعلق نگرفته است؛ آنچه که جعل به آن تعلق گرفته است، تبدیل و تحویل مواد به کاغذ میباشد، به آن جعل تعلق گرفته است. پس آیا در خود مواد، نقصان راه دارد؟! ابداً! آیا در مواد نقصیه و فقر راه دارد؟! نهخیر، مواد در سر جای خودشان هستند و با کمال افتخار میگویند که ما هستیم! کارخانه هم در سر جای خودش موجود است و او هم میگوید که من هستم! هیچکدام نمیگویند که ما نیستیم! آنچه که در اینجا فقر و احتیاج او ملاحظه میشود مسئلۀ کاغذ است، کاغذی وجود ندارد، موادش را در این پیتها کنار گذاشتهاند و از آنطرف دستگاه و مکینه برای سازندۀ او هم در آنجا هست. هیچ جنبۀ افتقاری در هردو راه ندارد؛ از نظر تقریب مثال میخواهم عرض کنم. ماده میگوید که من هستم و صورت نوعیۀ من هم به همین شکل است حالا صورت نوعیه از هرچه هست؛ منبابمثال صورت نوعیۀ من خشب است یا مایع است یا کنف است یا قطن است، هرچه میخواهد باشد. آن کارخانه هم صورت نوعیه دارد؛ منبابمثال حدید و سیم است. پس هرکدام خصوصیات و صورت نوعیۀ خودشان را دارند. آنچه که در اینجا مناط برای انجام این امور است و آنچه که در اینجا فقرش ملاحظه میشود و آنچه که در اینجا نبود و خلأاش احساس میشود ماده نیست بلکه کاغذ است. کاغذ کجاست؟! نیست! پس چه چیزی در اینجا فقر و احتیاجش ملاحظه میشود؟! آن کاغذی که در شکم این ماده مخفی است و درنیامده است و الآن دیده نمیشود؛ الآن دست بزنید شما به کاغذ دست نمیزنید بلکه به ماده دست میزنید، به آن محلولی دست میزنید که میخواهد به قرطاس تبدیل شود. آن ارادۀ مدیر کارخانه و صاحب این مصنوع به خود ماده تعلق نگرفته است بلکه به یک امر ذهنیای تعلق گرفته است که آن امر ذهنی از تحول این ماده در یک همچنین ظرفی به آن امر ذهنی [وابسته است]. بنابراین آنچه که در اینجا نبودش محسوس است عبارت از صورت و ماهیت و خصوصیت قرطاسیت است، فقر او در اینجا محسوس است.
