
اتحاد نفسانی در علم حضوری
تجلی وحدت وجود در ارتباط اولیاء الهی
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین مبانی حکمی پیرامون حقیقت تشخص و علم حضوری میپردازند. بحث با نقد وابستگیهای افراطی به اطرافیان و تأثیرات سوء آن بر نفس آغاز شده و سپس به تحلیل فلسفیِ علم حضوری و اتحاد نفسانی میان مدرِک و مدرَک منتقل میشود. ایشان با بهرهگیری از شواهد عرفانی، تفاوت میان علم حصولی و حضوری را تشریح کرده و با ذکر نمونههای تاریخی همچون اتحاد اویس قرنی با پیامبر اکرم (ص) و کیفیت احرام امیرالمؤمنین (ع)، حقیقتِ وحدت وجود را در مراتب سلوکی تبیین میکنند. در نهایت، این مباحث بهعنوان اسرار ولایت معرفی شده و بر ضرورت پرهیز از ظن و گمانهای شخصی در انتساب آراء به بزرگان تأکید میگردد تا حقیقتِ ولایت از تحریفات مصون بماند.
اتحاد نفسانی در علم حضوری
3فرق برنامۀ اهل دنیا با برنامۀ سالک راه خدا
خلاصه بهخاطر اینکه از آقا داییاش خوب استقبال کند همۀ افراد را جمع کرده بود؛ علمای طهران، مردم، کسبه و غیرکسبه، یک بساطی راه انداخته بود که با اتوبوس و ماشین شخصی بروند! مثلاً چون قرار بود که از راه کهریزک بیایند آنها را به آنجا برده بود! اینها آنجا منتظر ایستادند و ایستادند ولی نگو این راننده از یک راه دیگر آمده بود! حالا آقا هم که خبر ندارد که این شخص این بساط را راه انداخته است! نمیدانم که از راه کرج آمدند یا از راه غیرکرج، از راه ساوه و قم و کهریزک! شک دارم و باید از والده بپرسم. خلاصه اینها را برده بود و اینها همینطور یک ساعت دو ساعت یا سه ساعت ایستادند و بعد معلوم شد که [ایشان نمیآیند]! این بندهخدا خیلی آنچنانی میشود ... که خلق خدا را برده بود و دست از پا درازتر برگشته بود! خلاصه دیگر به پدرمان هرچه میخواست گفت! ایشان هم گفت: من چه میدانستم که تو این کار را کردی؟! خب خبر میدادی! عجیب است که خواست خدا اینطور بوده است! کسی که در راه خدا هست، خدا هم برای او برنامه را تنظیم میکند! این برنامه برای اهل دنیاست! آن برنامه برای امیرالمؤمنین علیهالسّلام است و میگوید:
برای چه به استقبال من آمدید؟! من هم یکی مثل شما هستم و این کارهای شما در نفس من اثر میگذارد. برای چه آمدید؟!1
عجیب اینجاست که رانندۀ اتوبوس هم میخواست از این راه بیاید، نمیدانم چطور یکدفعه رأیش برگشت و از یک راه دیگر آمد! ایشان میگفتند که او تا آخر عمر به ما این را میگفت، میگفت که آقادائی گرچه میدانم حق با شماست ولی از شما چیزی در دل من آمده که دیگر ازبین نمیرود! بالأخره علاج آن دیگر با خداست!
خلاصه مرحوم آقای بروجردی قبول نکردند و رفتند و گفتند که من بمانم و زیارت امام رضا علیهالسّلام نروم تااینکه اینطور بشود؟!
- . نهج البلاغه (صبحی صالح)، ص 475، با قدری اختلاف.
