
اتحاد نفسانی در علم حضوری
تجلی وحدت وجود در ارتباط اولیاء الهی
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین مبانی حکمی پیرامون حقیقت تشخص و علم حضوری میپردازند. بحث با نقد وابستگیهای افراطی به اطرافیان و تأثیرات سوء آن بر نفس آغاز شده و سپس به تحلیل فلسفیِ علم حضوری و اتحاد نفسانی میان مدرِک و مدرَک منتقل میشود. ایشان با بهرهگیری از شواهد عرفانی، تفاوت میان علم حصولی و حضوری را تشریح کرده و با ذکر نمونههای تاریخی همچون اتحاد اویس قرنی با پیامبر اکرم (ص) و کیفیت احرام امیرالمؤمنین (ع)، حقیقتِ وحدت وجود را در مراتب سلوکی تبیین میکنند. در نهایت، این مباحث بهعنوان اسرار ولایت معرفی شده و بر ضرورت پرهیز از ظن و گمانهای شخصی در انتساب آراء به بزرگان تأکید میگردد تا حقیقتِ ولایت از تحریفات مصون بماند.
اتحاد نفسانی در علم حضوری
5یکی از عجائب وجود!
در بعضی از اشعار مجنون (قیس بن عامر) هم این حالات دیده میشود که از او میپرسند چرا به دیدن لیلی نمیروی؟! میگوید: من نیازی [به رفتن] ندارم، من همیشه پیش او هستم!1
این همان علم حضوری است که بهواسطۀ اتحاد نفس و رقّتی که بهخاطر آن محبت در نفس پیدا میشود، وجود محبوب را در نزد خود ـ نه وجود مادی ـ [میبیند]! او وجود مادی خودش را دارد و این قابل اتحاد نیست، قابل انضمام هست ولی قابل اتحاد نیست و نمیشود متحد بشود؛ بالأخره هرچه باشد یک وقتی انفصال پیدا میشود! ولی در آن وجود [اینطور نیست]. در مجردات [اینطور] نیست؛ در مجردات مسئلۀ اتحاد حاصل میشود و این یکی از عجائب وجود است که به این وسیله انسان میتواند به مسئلۀ وحدت وجود پی ببرد و انسان میتواند از همین قرائن و مصادیق و شواهد آن جنبۀ وحدت را بهنحو اعلیٰ و الطَف و اَدَق ترسیم کند حالا صرفنظر از برهان عقلی انسان میتواند از نقطهنظر احساسِ نفسی یک همچنین مسئلهای را برای خودش احساس کند.
مثلاً در اشعار او داریم که میگوید: من با او غیبت و حضور ندارم و دیگر نیازی به دیدن محبوب (لیلی) ندارم! اینکه میگوید: نیاز ندارم یعنی با او هستم! با او چهکار دارم که پیش او بروم؟! او دارد در قبیلهاش زندگی میکند و من هم در قبیلهام هستم، من همیشه پیش او هستم و او در قلب من هست، برای چه بخواهم او را ببینم؟! این احساسی را که آدم [حس] میکند و انتظار رؤیت و شوقی که دارد بهخاطر فراق است و وقتی که فراق نباشد دیگر او چه چیزی را میخواهد ببیند؟! مگر اینکه باز به جنبۀ کثرت توجه کند که آن جنبۀ عادی مسئله است که درآنصورت باز برایش این حالت رؤیت ظاهری هم پیدا بشود و انسان این مسئله را در سلوک هم احساس میکند؛ در مراتب سلوکی انسان در بعضی موارد دیگر خودش را با اشیاء متحد میبیند نهاینکه صورتی از آنها در وجودِ خودش هست، در وجود خودش این را احساس میکند؛ احساس میکند که الآن این حقیقتی که در وجود هست سرش درد گرفته است، در همان لحظه سر خودش درد میگیرد! احساس میکند که این حقیقتی که الآن در وجود هست به فلان چیز متألم شده است، او هم الآن متألم میشود؛ یعنی یک وحدت میآید و برای هردو یک حالت را میبیند و بعد خودش مشاهده میکند که آن نفحات، فیض، بارقهها و انواری که میآید و میخورد، به یک حقیقت میخورد منتها یک حقیقت واحده است حالا چه آن فرد طرف [مقابل] این را بفهمد یا نفهمد ولی اینکه دارای این مسئله است میفهمد؛ این حقیقت واحده دو مصداق پیدا میکند که یکی این است و یکی آن شخص و طرف دیگر است که وجود دیگری دارد ولی به یک واقعیت و به یک هدف میخورد، این را علم حضوری میگویند.
- . بوستان سعدی، باب سوم در عشق و مستی و شور، بخش ۱5: حکایت مجنون و صدق محبت او، با قدری اختلاف.
