
تبیین حقیقت تشخص و نقش وجود در تعین اشیاء
تحلیل رابطه جعل الهی با ماهیت و وجود خارجی
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق مفهوم «تشخص» و عوامل ایجادکننده آن در عالم خارج میپردازند. بحث با بررسی دیدگاههای مختلف حکما پیرامون جزء تحلیلی اشیاء آغاز شده و این پرسش اساسی مطرح میشود که چه عاملی باعث میشود یک حقیقت واحد، در خارج از قابلیت تکثر خارج شده و به یک موجود مشخص تبدیل شود. استاد با نقد دیدگاههای رایج درباره ماهیت و جعل، تبیین میکنند که ماهیت به تنهایی فاقد هویت خارجی است و آنچه در مقام جعل و افاضه الهی رخ میدهد، تصرف در وجود بسیط و ظهور بخشیدن به آن است. در ادامه، با استفاده از مثالهای ملموس، کیفیت ارتباط اشیاء با مبدأ اعلی و نقش وجود در محدود کردن ماهیت و رفع قابلیت کثرت از آن تشریح میشود. این مباحث در نهایت به درک عمیقتری از معنای جعل، اضافات اشراقیه و چگونگی قوام موجودات به فاعل حقیقی منجر میگردد.
تبیین حقیقت تشخص و نقش وجود در تعین اشیاء
2نفس وجود خارجی علت برای تشخّص
علیٰکلّحال در این مسئله با علم احساسی تفاوتی پیدا نمیکند جز نفس مرتبۀ ادراک و اثبات که آن مرتبه مبتنی بر ثبوت است و اثبات و ثبوت در اینجا حکم شیء واحد را پیدا میکنند ولی باز در اینجا خود آن علم حضوری علت برای تشخّص نیست بلکه علت تشخّص، نفس وجود خارجی است و به علم حضوری کاری ندارد. حالا این مدرِك بهواسطۀ علم حضوری بر آن تشخّص خارجی هیمنه و سیطرۀ عینی ـ نه علمی ـ پیدا میکند یا نمیکند، آن یک مطلب دیگر است. در اتحاد و علم حضوری هم قبلاً باید یک تشخّص خارجی باشد، اگر نباشد میخواهد به چه چیزی علم و اطلاع و احاطه پیدا کند؟! احاطۀ یک ذات به ذات خود؛ حتی در مرتبۀ علم حضوری خود مدرِک نسبت به ذات خود احاطۀ علمی هست.
اگر بگوییم: منظور ایشان این است که خود ذات مدرِک نسبت به ذات خودش در اینجا حضور دارد، خب این همان تشخّص است و دیگر نیاز ندارد بهاینکه تشخّصی در خارج باشد تا این فرد با آن شیئی که در خارج هست تشخّص پیدا کند. خود من الآن یک وجود واحد هستم و تشخّصم یک تشخّص است که ربطی به آن علم ندارد. نفس خود همان وجود، عالم و شاعر نسبت به خودش است و شعور دارد و خودش را ادراک میکند پس نفس همین حضور شیء عند المدرِك خودش موجب تشخّص خواهد بود.
باز در اینجا آن اشکال پیش میآید که نفس علم گرچه علم حضوری است ولی حکایت از یک بینونیّتی میکند که بهواسطۀ آن بینونیّت به آن علم اطلاق علم میشود و اگر آن بینونیّت نباشد دیگر علم نیست. منبابمثال یک وقت یک شخص هست که اصلاً غافل از خود هست و در مقام نسیان هست، آنجا که علم حضوری نیست بلکه حضور بدون علم هست. یک وقتی علم هست و باز در آنجا حضور نیست فرض کنید که برای انسان نسبت به یک امر دیگری که علم حصولی خارجی است ارتباطی برایش حاصل میشود. یک وقت علم هست و حضور، مثل اینکه ذات به خود ذات اشراف دارد و این اشرافش عن شعورٍ و ادراکٍ هست ولو اینکه آن به نظر نیاید، مثل اینکه یکدفعه هوا سرد میشود و میگویید: هوا سرد شده است و این احساس سردی که الآن در خودم میکنم علم حضوری میشود، جدای از این است که شخصی بهطورکلی غافل باشد و هیچ نفهمد و مثل فرد خوابیده باشد؛ کسی که خواب است علم ندارد و غفلت کرده و برای او بهواسطۀ انقطاع فی الجملهای که بین او و نفس و بدن حاصل شده است نسیان عارض شده است. این مطلب تمام شد.
