
فلسفه فناء و بقای اعیان ثابته
تحلیل جایگاه صورت نوعیه در سیر تکاملی انسان
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق مبانی فلسفی پیرامون حقیقت «فناء» و «بقای اعیان ثابته» میپردازند. بحث با بررسی مفهوم ماده و صورت در فلسفه آغاز شده و به این پرسش کلیدی پاسخ میدهد که آیا در مقام فناء، صورت نوعیه و هویت شخصی انسان از بین میرود یا خیر. استاد با نقد دیدگاههای موجود در تبیین فناء، بر این نکته تأکید دارند که فناء به معنای نابودی عین ثابت نیست، بلکه به معنای تغییر در نوع ادراک سالک است. در این مسیر، با بهرهگیری از مثالهای ملموس و تحلیلهای عقلی، تفاوت میان ادراک استقلالی و ادراک کلی در مقام فناء تبیین میشود. در نهایت، این نتیجه حاصل میگردد که حقیقت وجودی انسان با حفظ تعیّن خود، در ذات پروردگار فانى است و این فناء، منافاتی با بقای هویت و حقیقتِ خارجی او ندارد.
فلسفه فناء و بقای اعیان ثابته
1درس ششصد و شصت و ششم
تأثیر فلسفه در فهم حقائق دین و کلام اهل بیت علیهمالسّلام
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسمِ الله الرَّحمنِ الرَّحیم1
الجنسُ مأخوذٌ فى المُرکبات الخارجیةِ مِن المادةِ و الفصلِ مِنَ الصورة.2
این بحثى که مرحوم آخوند در اینجا مطرح کردند بسیار بحث دقیقى است و بحث مفیدى است. نسبت به مسائل اخلاقى و مسائل اجتماعى و کیفیت استحصالِ حالِ فعلى از قرائن و از شواهد و موقعیت انسان، ـ بعداً راجع به آن قضیه صحبت مىشود ـ علىٰکلّحال همانطورىکه مستمراً خدمت رفقا عرض کردم این مباحث فلسفى یک مباحث واقعى و خارجى است. این را مىخواهم عرض بکنم که اگر همین مسئله و همین مطلب براى ما روشن شود دعاى ابىحمزۀ حضرت سجاد علیهالسلام که مىفرماید: «إذا رأیتُ مولاىَ ذنوبى فَزِعتُ»3 براى ما کاملاً حل مىشود که حضرت در چه وضعیت و در چه موقعیتى این را فرمودند. فعلیت جنس و فعلیت فصل بهواسطۀ فعلیت هیولا و فعلیت صورت که چطور فعلیت صورت در استعدادیّت محض است و فعلیت هیولا و فعلیت ماده در امتداد و در نمود خارجى و ظهور خارجى محضه است. اگر این مطلب روشن شود انسان مىتواند به وضعیت و موقعیت خودش پى ببرد.
مبانى فلسفى؛ حقایق خارجیۀ منطبق بر وجود انسان
بهطورکلى مبانى فلسفى همۀ اینها یک حقایق خارجیه هستند که بر وجود خود انسان منطبق هستند؛ وجود خود انسان و عالم وجود و مبدأ هستى و آنچه را که انسان درقبال مبدأ هستى مىتواند آن روشی را اتخاذ کند.
لزوم اکتفاء نکردن به برداشتِ صرفِ مفاهیمِ فلسفی
لذا انسان در این مبانى فلسفى و مباحث فلسفى فقط نباید بهدنبال صرف برداشت یک مفهوم فلسفى باشد بلکه باید همان مفهوم و همان حقیقت مُتَعَقِّله را در وجود خودش و در مسیر خودش پیاده کند. این یک واقعیت خارجى است یعنى یک واقعیتى است که در این مسئله وجود دارد و هر کسى که بهتر بتواند به این مفاهیم و به عمقش دسترسى پیدا بکند بهتر مىتواند از آن حقایق خارجیه بهرهمند شود.
- .
اهمیت اخلاص در عمل (ت)
چقدر اخلاص مهم است! از آنجایى که این مسئله موافق با فطرت انسان است همیشه با وجودش حک مىشود و عجین و قرین مىشود، امیرالمؤمنین علیهالسّلام حکومت کرد، معاویه هم حکومت کرد، هردو حکومت کردند ولى وقتى امیرالمؤمنین را ضربت زدند همان معاویه بر علىِ دشمن خودش گریه مىکرد. همان معاویه با آن همه شیطنت و نفاق! این را مىگویند: حکومت! معاویه اول کَلَک و حُقهباز عالم که دیگر در کلک و حقهبازى رودست نداشت [گریه میکرد]! با حقهبازى آمدند جنگ صفین را پیش بردند؛ حرکت کردند و پیش بردند و غلبه کردند، او با آن رفیقش باهم این کار را کردند، با آن همبحثی و هم مباحثهاش باهم پیش بردند!! ولى امیرالمؤمنین طورى حکومت کرد که وقتى معاویه شنید که امیرالمؤمنین را شهید کردند گریه کرد و گفت: خدا أباالحسن را رحمت کند!* و این گریهاش گریۀ دروغ نبود. بالأخره بشر بود، معاویه از ما صداقت را بهتر مىفهمید. عجیب اینجاست! ما نباید از این مسئله غافل باشیم! معاویه و سیاستمداران، صداقت را بهتر از ما مىفهمند چون خودشان در دروغ و کلک و مکر از همه بالاترند و راههاى مکر و کلک و نفاق را بهتر از بقیه مىدانند و إعمال مىکنند و به همان میزان، میزان صداقت و میزان خلوص را هم که در نقطۀ مقابل است بهتر تشخیص مىدهند ولی عمل نمىکنند. عمل نمیکنند یک طرف، ولى آنها در تشخیص این مسئله بهتر از ما مىفهمند! نمىتوانیم ادعا کنیم کسى نمىفهمد. خوب مىفهمند چه کسى صادق است و چه کسى کلک است، چه کسى دارد با ظواهر فریبنده دورشان مىزند و چه کسى دارد راست و درست با آنها معامله مىکند.
وقتى اسم امام رضا علیهالسّلام مىآمد همین مأمون فلان فلان شده گریه مىکرد و اشکش درمىآمد.** همین مأمون که خودش امام رضا را کشته است! خود این، این کار را انجام مىداد! او بهتر از هر کسى امام رضا، صدق، اخلاص، قرب، صفا و حقیقتش را مىفهمید. او خودش ختم روزگار بود خودش از همه چیزتر بود.
عدم انکار فضیلت ائمه علیهمالسلام حتی توسط دشمنان (ت)
ائمۀ ما اینطور بودند یعنى طورى در میان مردم بودند که اول دشمنشان هم نمىتوانست آن حقیقت نورانیتشان را انکار کند، نمىتوانست! آیا معاویه مىتوانست به امیرالمؤمنین بگوید: حُقهباز؟! در وجدان خودش مىتوانست بگوید؟! حالا جلوى مردم مىرفت پیراهن عثمان بالا مىبرد یک حرفی، دروغهایی که جلوى مردم میگفت آن یک مطلب دیگری است. کلکش یک مطلب دیگری است. پیراهن عثمانش، جنگ راه انداختنش یک مطلب دیگرى است. ولی در باطن خودش و خلوت خودش و در آنجایى که کسى نبود و خودش و خدا و وجدان خودش بود آنجا چه قضاوتى راجع به امیرالمؤمنین مىکرد؟! آن مهم است!
همۀ ما جلوى مردم یک طور هستیم، الآن که ما آمدهایم در اینجا نشستهایم با چه آمدهایم؟! با عمامه و قبا و عبا و با هزار ژست و اینها آمدیم. یک کدام از ما با پیراهن و شلوار آمدهایم؟ انسان لباسى را که در جلوی مردم مىپوشد همین لباس را در منزل درمىآورد. با لباس منزل که جلوى مردم نمىآید تا با مردم ارتباط داشته باشد. کارهایمان همین است. ژست گرفتنهای ما همین است. طرز صحبت ما همین است. نماز پشت دوربین با نماز غیر دوربین ما خیلى فرق مىکند؛ از زمین تا آسمان فرق مىکند! طرز صحبت کردن هم خیلى فرق مىکند. اینها همه فیلم است! چیزهایى ظاهرى است که انسان انجام مىدهد! البته بعضىها خوب است و رعایت ادب و احترام و آداب خوب است تا یک مقداری ولى 97 درصدش تظاهر است.
یکدفعه در مشهد بودیم یک نفر مىخواست دیدن مرحوم پدر ما بیاید با زن و بچهاش هم بود. من او را مىدیدم که از ماشین پیاده شدند و او من را نمىدید. مىخواستم از منزل مرحوم پدرمان به جایى بروم بعدازظهر هم بود و مىخواستیم جایى برویم ـ اگر بگویم همۀ شما او را مىشناسید ـ از دور که مىآمدند طرز صحبتش با بچههایش و اینها براى من خیلى عجیب بود! یک حرکات و اطوارى درمیآورد که براى من خیلى عجیب بود. آدم با زن و بچهاش حرف مىزند نه دیگر اینطور! اینطور شکلک دربیاورد و اینها! حتى آنجا هم خیال مىکنم حساب و کتاب دارد. در کوچه یک حالاتى یک خصوصیاتى! خلاصه خیلى براى من عجیب بود! یکدفعه چشمش در وسط کوچه به من افتاد اینقدر مستغرق بحارِ انوار بود که نفهمید! من که فامیلش مىشوم مىخواستم دوباره به خانه برگردم، همانطور گیر کرده بودم. تا چشمش به ما افتاد چنان رنگش پرید و خودش را گرفت و سر را پایین انداخت و همان فیلم و همان نقش همیشگى و فلان و این حرفها را شروع کرد! به ما رسید و باهم سلام و علیک کردیم. البته مرحوم پدرمان که گفتند: «من حال ندارم و ملاقات نمىکنم»، تکلیفش را روشن کردند ولى زن و بچهاش داخل آمدند چون بچههایش محرم بودند.
این دو قسم مختلف و متضادى که آدم میبیند، مىفهمد مسئله چیست. مسئله و حقیقت قضیه را مىفهمد، گاهى اوقات مىشود، عجیب است که انسان با یک واقعه برایش فضاى وسیعى روشن و باز مىشود یعنى چشمش به یک افق خیلى وسیعى باز مىشود. با دیدن یک قضیه! امیرالمؤمنین طورى در میان مردم بود و طورى حکومت کرد که هیچ کسی نتوانست بر او ایراد بگیرد حتى دشمنترین افراد، اشعث هم نتوانست به او ایراد بگیرد، ابنملجم هم نمىتوانست به او ایراد بگیرد. خود ابنملجم هم نتوانست ایراد بگیرد، فقط بهانۀ او چه بود؟ همان زَنَک بود، همان زن کذایى بود! هیچ کسی نتوانست ایراد بگیرد. معاویه و عمروعاص نتوانستند به امیرالمومنین علیهالسّلام ایراد بگیرند. مىگویند: عمروعاص وقتى خبر شهادت امیرالمؤمنین را شنید در تاریخ داریم که گریه کرد.فطرت انسان نمىگذارد انسان راحت باشد. هر کسی که مىخواهد باشد، فطرت انسان نمىگذارد. اشکالى که به امام حسین علیهالسّلام گرفتند چه بود؟! آیا یزید مىتوانست به امام حسین ایراد بگیرد؟!
حضرت فرمودند: مَردَک! برادر من با باباى تو صلح کرد، با تو که صلح نکرد و قرار بر این بود که طبق صلحنامه وقتى که او مُرد، مسئلۀ خلافت به من برسد. بلندشو برو پى کارت! کسی نمىتوانست به امام حسین ایراد بگیرد که امام حسین تخطی کرده است و عهد بسته، زیرش زده است و ما را دور زده است و طبق توافقى که انجام دادیم طور دیگر انجام داده است! این کار را یزید نتوانست بکند، این کار را مأمون نتوانست بکند، مأمون یک نقطهضعف از امام رضا علیهالسّلام نتوانست بگیرد. امام رضا را مىکشد بهخاطر اینکه مانع براى مسائل خودش مىبیند ولى فطرت خودش را که نمىتواند بکشد، فطرت همراهش است و گریبانش را مىگیرد و رها نمىکند. به چه جرمى این مرد بیگناه را کشتی؟! اینکه با تو کارى نداشت! این کارى با تو نداشت چرا ازبین بردی؟! چرا کشتی؟! بعد هم وقتى آن قضیۀ ولایت عهدى را نگاه مىکند إعراض از ریاست را نگاه مىکند چه را نگاه مىکند همه را نگاه مىکند. این نحوه، نحوۀ حکومت امیرالمؤمنین بود.
*. كشف الیقین، ص 117.
**. عیون أخبار الرضا علیهالسّلام، ج 2، ص 245؛ بحار الأنوار، ج 49، ص 296. - . الحکمة المتعالیة، ج 2، ص 37.
- . مصباح المتهجد، ج 2، ص 584.
- .
