
فلسفه فناء و بقای اعیان ثابته
تحلیل جایگاه صورت نوعیه در سیر تکاملی انسان
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق مبانی فلسفی پیرامون حقیقت «فناء» و «بقای اعیان ثابته» میپردازند. بحث با بررسی مفهوم ماده و صورت در فلسفه آغاز شده و به این پرسش کلیدی پاسخ میدهد که آیا در مقام فناء، صورت نوعیه و هویت شخصی انسان از بین میرود یا خیر. استاد با نقد دیدگاههای موجود در تبیین فناء، بر این نکته تأکید دارند که فناء به معنای نابودی عین ثابت نیست، بلکه به معنای تغییر در نوع ادراک سالک است. در این مسیر، با بهرهگیری از مثالهای ملموس و تحلیلهای عقلی، تفاوت میان ادراک استقلالی و ادراک کلی در مقام فناء تبیین میشود. در نهایت، این نتیجه حاصل میگردد که حقیقت وجودی انسان با حفظ تعیّن خود، در ذات پروردگار فانى است و این فناء، منافاتی با بقای هویت و حقیقتِ خارجی او ندارد.
فلسفه فناء و بقای اعیان ثابته
16توصیف مقام هوهویت در شعر ابنفارض
اگر ملاحظه کرده باشید در اشعارى که بزرگان در این زمینه دارند هم همین را مىگویند مثلاً در آن قصیدهاى که از ابنفارض رسیده میگوید:
یَقولونَ لى صِفها فَأنتَ بِوَصفِها *** خَبیرٌ أجَل عِندى بِأوصافِها عِلم1 اینکه مىگوید: «أجَل عِندى بأوصافها علم» این الآن دارد در مقام بقاء، فنا را توصیف مىکند، بقاء را که توصیف نمىکند. بقاء را که داریم خودمان مىبینیم زید و عمرو و بکر و اشیاء و عوالم را داریم در خارج مىبینم. آن فناء را مىگوید، «یقولون لى صِفها» یعنى مقام هوهویت را براى ما توصیف کن، مظاهرش که مشخص است. این عالم دنیا که مشخص است، برزخ و مثالش هم مشخص است. حالا هر کسی بر طبق مراتب اشرافى که دارد و سعۀ وجودى که دارد به آن مىرسد. آن «هو» چیست؟ آن «هاء» در «صفها» چیست؟! آن را مىگوید که براى من بگو! این باید چه بگوید؟! این باید بگوید: من که چیزى نمىفهمم که بخواهم برایت بگویم، چیزى ادراک نکردم که بخواهم برایت بگویم ولى نه، مىگوید و توضیح مىدهد:
یَقولونَ لى صِفها فَأنتَ بِوَصفِها *** خَبیرٌ أجَل عِندى بِأوصافِها عِلم بعد مىگوید:
صَفاءٌ وَ لا ماءٌ وَ لُطفٌ وَ لا هَوا *** وَ نورٌ وَ لا نارٌ وَ روحٌ وَ لا جِسم «صَفاءٌ وَ لا ماءٌ» یعنى صورت ندارد عین ثابت ندارد. «صفاء» بهواسطۀ «ماء» پیدا میشود. «وَ لُطفٌ و لا هَوا» شما در یک هوایى از کجا احساس انبساط مىکنید؟ عجب هوایى دارد! این هوا چقدر هواى سبکى است! چقدر هواى لطیفى است! اکسیژنش چقدر زیاد است! آن صفایى را که احساس مىکنید و آن لطفى را که احساس مىکنید باید هوا باشد. حالا این هوا، هواى خارجى نیست پس چیست؟ ایشان مىگوید: من چگونه با شما صحبت کنم که شما الفاظ و کلماتتان با اشیاء خارجى در ارتباط است و این تسمیه بهواسطۀ این ربط و ارتباطى است که شما با اشیاء خارجى برقرار کردید درحالىکه آنجا مافوق خارج است و نمىشود براى آنجا اسم گذاشت و تعیّن ندارد. البته تعیّن به معناى صورت خارجى ندارد والاّ تعیّن که باید داشته باشد. وجود مساوى با تعیّن و تشخّص است. «و نورٌ و لا نارٌ» نور همیشه از نار مىآید؛ نور خورشید باشد منبعش نار است، نور چراغ باشد منبعش نفت و همان شعله است هرچه مىخواهد باشد بستگى به نورش دارد. آنجا نور هست ولیکن نار نیست! شما نار احساس نمىکنید ولى نور را احساس مىکنید که از لوازم ذاتى وجود است. نور لوازم ذاتى وجود است. روح و صفا لوازم ذاتى است، لطف لوازم ذاتى است. «و روحٌ و لا جسمٌ» قضیه این است.
- . دیوان ابن فارض، قصیده میمیّه، ص 142.
