
فلسفه فناء و بقای اعیان ثابته
تحلیل جایگاه صورت نوعیه در سیر تکاملی انسان
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق مبانی فلسفی پیرامون حقیقت «فناء» و «بقای اعیان ثابته» میپردازند. بحث با بررسی مفهوم ماده و صورت در فلسفه آغاز شده و به این پرسش کلیدی پاسخ میدهد که آیا در مقام فناء، صورت نوعیه و هویت شخصی انسان از بین میرود یا خیر. استاد با نقد دیدگاههای موجود در تبیین فناء، بر این نکته تأکید دارند که فناء به معنای نابودی عین ثابت نیست، بلکه به معنای تغییر در نوع ادراک سالک است. در این مسیر، با بهرهگیری از مثالهای ملموس و تحلیلهای عقلی، تفاوت میان ادراک استقلالی و ادراک کلی در مقام فناء تبیین میشود. در نهایت، این نتیجه حاصل میگردد که حقیقت وجودی انسان با حفظ تعیّن خود، در ذات پروردگار فانى است و این فناء، منافاتی با بقای هویت و حقیقتِ خارجی او ندارد.
فلسفه فناء و بقای اعیان ثابته
17اشکال اینجاست که روح باید به جسم تعلّق بگیرد ولى در آنجا جسم نیست، نه جسم طبیعى و نه جسم برزخى و مثالى، هیچ چیز در آنجا نیست، جسم مثالى هم در آنجا نیست. جسم مثالى که در خواب مىبینید و در کشف و شهود مىبینید آنهم حتى نیست پس روح در آنجا هست چون روح به بدن تعلّق مىگیرد. یعنى عالم روحانیت را شما در آنجا احساس مىکنید و آن لطافت را احساس مىکنید و نور را احساس مىکنید ولى منشأهاى خارجى را احساس نمىکنید منشأ آن، همان وجود مطلق، همان وجود بالصرافه است که آن را احساس مىکنید و از آن تعبیر به هوهویت شده است. آنوقت از این هوهویت یکى تعبیر به عماء مىکند یکی تعبیر به نور سواد مىکند یکی تعبیر به نور اسود میکند؛ یعنى آن عدمش، تشکّل خارجى، خودش عبارت از عدم اللونیه که آن عدم اللونیه خودش مساوق با سواد است. اینکه در بعضى از عبارات تعبیر به سواد شده است بهخاطر این است. نهاینکه خود سواد هم خودش یک نوع نورى هست نه، چون لونیّتى نیست با عدم اللونیه این سواد جایگزین مىشود. وقتى شىء، نه سفید باشد نه قرمز باشد نه زرد باشد نه سبز باشد پس چیزى نیست، دیگر سیاه است. شما وقتى که چراغ را خاموش مىکنید براى شما چه رنگى حاصل مىشود؟ آیا سیاهى حاصل مىشود؟ سیاهى حاصل نمىشود؛ چون شما چیزى را نمىبینید اسم ندیدن را سیاهى مىگذارید نهاینکه خود سیاهى چیزى است بلکه چون نمىبینید اسمش را سیاهی مىگذارید. در آنجا چون نورى را نمىبینید اسم آن حقیقت را حقیقت سیاه مىگذارید که آن حقیقت سواد خودش از همۀ چیزها قویتر است.
وجودِ ادراکِ بدونِ شکل و رنگ در مقام هوهویت
پس در آنجا ادراک هست و آن ادراک شکل ندارد رنگ ندارد. شما در آنجا لذت را احساس مىکنید ولى آن لذت در ترشی و حموضت، حلاوت، مرارت و سایر شیرینى و اینها نیست که احساس کنید! لذتى احساس مىکنید بدون آن لذت شیرینی! چطور اینکه در لذات جسمیه، احساس حلاوت و اینها هست ولکن شیرینی، ترشى، شورى و امثالذلک نیست، این یک مثالى است که انسان را مىتواند به آن حقیقت نزدیک کند.
