
فلسفه فناء و بقای اعیان ثابته
تحلیل جایگاه صورت نوعیه در سیر تکاملی انسان
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق مبانی فلسفی پیرامون حقیقت «فناء» و «بقای اعیان ثابته» میپردازند. بحث با بررسی مفهوم ماده و صورت در فلسفه آغاز شده و به این پرسش کلیدی پاسخ میدهد که آیا در مقام فناء، صورت نوعیه و هویت شخصی انسان از بین میرود یا خیر. استاد با نقد دیدگاههای موجود در تبیین فناء، بر این نکته تأکید دارند که فناء به معنای نابودی عین ثابت نیست، بلکه به معنای تغییر در نوع ادراک سالک است. در این مسیر، با بهرهگیری از مثالهای ملموس و تحلیلهای عقلی، تفاوت میان ادراک استقلالی و ادراک کلی در مقام فناء تبیین میشود. در نهایت، این نتیجه حاصل میگردد که حقیقت وجودی انسان با حفظ تعیّن خود، در ذات پروردگار فانى است و این فناء، منافاتی با بقای هویت و حقیقتِ خارجی او ندارد.
فلسفه فناء و بقای اعیان ثابته
18شما با یک رفیقتان مىنشینید و صحبت مىکنید؛ رفیقى که سالها او را ندیدهاید و علاقۀ عجیبى بههم دارید، وقتى مىنشینید با او حرف مىزنید شیرینى بههم میدهید؟! شیرینى در دهان همدیگر مىگذارید؟! شیرینى نمىخورید چیزى را استشمام نمىکنید! فقط همان لذت ارتباط هست همانکه به این رفیق چندساله رسیدهاید و چقدر باهم دوست بودید و حالا بههم رسیدید! همینکه صحبت مىکنید بدون آنکه صداى او صداى زیبایى باشد مثل بلبل از استماعش لذت میبرید و بدون اینکه این طعمش مثل طعم باقلوا باشد لذت میبرید فقط نشستهاید به همدیگر نگاه مىکنید صحبت مىکنید و این احساسِ لذت مصاحبت در چه قالبى مىآید؟! آیا در قالب شیرینى مىآید؟! یا در قالب ترشى مىآید؟! یا در قالب استشمام مىآید؟! یا بویایى است؟! چشیدنى است؟! دیدنى است؟!
شما یک گل را مىبینید از آن زیبایى گل لذت مىبرید حالا آن رفیقتان فرض کنید خیلى قشنگ هم نیست، شما خیلى به او علاقه دارید بقیه اصلاً به او نگاه هم نمىکنند ولى همین علاقهاى که هست آن علاقه موجب مىشود که شما احساس لذت کنید! ببینید پس هیچکدام از اینها نیست. این مثالی است که مىتوان بر آنجا منطبق کرد که احساس لذت بدون هیچ عاملی! بدون هیچ عاملی از این عوامل خارجى که در آنجاست! آنهم همین است. در آنجا وقتى که شخص فناء پیدا کند ذات است که خود را ادراک مىکند و خود را شاعر و مُحِسّ است. محسِّ خویش هست محسِّ ذات خودش هست. عالم و شاعر و مُدرِک نسبت به ذات خود هست و مُلتَذّ به ذات خودش هست.
تلمیذ: فرمودید که سالک ادراک مىکند یعنی نحوۀ فناء را تعبیر فرمودید به ادراک؟
استاد: به یک ادراک کلى! یعنى الآن دوتا سالک هستند که این براى خودش یک ادراک جدا دارد ارتباطى با آن ندارد آنهم یک ادراک دارد ارتباطى باهم ندارند. هردو بالا مىروند بالا مىروند این مىگوید: تو چه مىفهمى؟ مىگوید: من این را میفهمم، آن یکی مىگوید: تو چه مىفهمی؟! مىگوید: عجب، من هم که همین را فهمیدم! مدام بالا مىروند. هردو باهم به مرتبۀ ذات مىرسند وقتى به ذات رسیدند دیگر تو چه مىبینى نیست! هردو ذات مىبینند یعنى نه ادراکِ این استقلالى هست نه ادراک آن یکی! اینکه مىگوید: تو مىبینى آنجا برداشته مىشود و مىشود من! هم او مىگوید: من، هم این مىگوید: من! دیگر او را درقبال خودش نمىبیند که از او سؤال کند، هردو یکى مىشوند و هردو یک ادراک دارند. سهتا هم باشند همین مىشوند؛ سهتا علم مستقل تا مرتبۀ فناء، در مرتبۀ فناء سهتا ازبین مىرود یکى مىشود! دهتا و بیستتا و صدتا هم همینطور میشوند.
