
معیار شناخت اولیاء الهی و تفاوت آن با تظاهر
تمایز میان ملکات نفسانی و رفتارهای ظاهری در سلوک
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه با بهرهگیری از مباحث دقیق فلسفی در باب جنس و فصل، به تبیین حقیقتِ جوهریِ انسان و تفاوت آن با اعراض و ظواهر میپردازد. ایشان با نقدِ اکتفا به رفتارهای ظاهری همچون نماز، روزه یا تواضعهای نمایشی، تأکید میکنند که این امور بهتنهایی نشاندهنده حقیقتِ باطنی فرد نیستند و ممکن است صرفاً رفتارهایی کنترلشده و ابزاری باشند. محور اصلی بحث، ضرورتِ شناختِ «ملکه» در مقابل «حال» است؛ بدین معنا که صفاتِ اولیاء خدا، آثارِ لوازمِ ذاتِ آنهاست و در فراز و نشیبهای زندگی و مواجهه با منافع شخصی، بهطور ثابت و فارغ از جهتگیریهای نفسانی بروز میکند. در نهایت، ایشان با هشدار نسبت به استفاده ابزاری از دین و انتسابِ منافع شخصی به مقدسات، راهکارِ رسیدن به حقیقت را در عبور از نفس و رسیدن به ثباتِ درونی در مسیرِ حقطلبی معرفی میکنند.
معیار شناخت اولیاء الهی و تفاوت آن با تظاهر
2اشاره و تعیّن و تشخص ماده درصورتى است كه صورت داشته باشد، منظور از صورت به معناى عَرَض و اینها نیست بلكه صورت به معناى آن هویتى است كه شما مىتوانید آن هویت را تسمیه كنید حالا كارى به رنگ، شكل، طول، عرض و پهنای او ندارید بلکه به همان هویتى كه مىتوانید روى آن اسم بگذارید و او را از بقیه جدا كنید [کار دارید] البته هر هویت خارجى داراى یك اعراضی هم خواهد بود و این لا محال است ولكن این تسمیه به لحاظ عرَض نیست بلكه به لحاظ نفس آن ماهیتى است كه اولاً و بالذات خود همان ماهیت از سایر ماهیات جدا است، انسان اول روى او تمركز مىكند و بعد آنوقت مىرود سراغ اینكه حالا این هویت خارجى چه رنگى و چه شكلى و چه طول و عرضى دارد. اینها دیگر در مرتبۀ بعد ملاحظه مىشود.
این هویت خارجیه كه الآن داراى همچنین خصوصیت و وضعى است، باید در مقام تصور از اعراض و از آن چیزى كه در اطراف اوست و مىتواند او را از سایر افراد متمایز كند مجرد بشود تا شما بتوانید آن مابهالاِشتراك را در آنجا نسبت به او اعمال كنید و برای او اسم بگذارید.
تعریف جنس
به این مادهاى كه در اینجا زمینۀ براى تسمیۀ اسم مشترك است، جنس گفته مىشود؛ یعنى مادهاى كه مىتواند بین همۀ افراد مشترك باشد و آن ماده قابلیت براى صورتپذیرى دارد، آن ماده عبارت از جنس است.
اگر یادمان باشد در منطق در تعریف جوهر، جوهر را بهعنوان یك حقیقت خارجى مبهم تعریف كردند كه مىتواند براى عروض سایر مقولات موضوع قرار بگیرد و اعراض مىتواند بر این جوهر عارض بشود، این جوهر بهعنوان یك واقعیت و حقیقت مبهم در اینجا خواهد بود.
حیثیتِ ابهام و استعداد؛ نفس فعلیت حقیقت مبهمه
حال سؤال این است كه وقتى كه یك واقعیت مبهم بهعنوان ماده كه زمینه و بستر براى صورتپذیرى دارد چطور انسان مىتواند از او استحصال و انتزاع جوهریت بكند؟! شیئى كه صورت فعلى ندارد بلكه فعلیتش عبارت از محوضت در استعداد است، چگونه انسان میتواند از او یك حقیقتى را انتزاع كند و او را موضوع قرار بدهد و قِسم جزئى از نوع قرار بدهد، نوعى كه واقعیت خارجى دارد و هویت خارجى اشیاء منوط به او است و این نوع ماهیت هویت خارجى است چطور میشود جسمش یك حقیقت مبهمه باشد؟
