
حقیقت ولایت تکوینی و سیطره امام بر عالم
اتحاد وجودی عالم هستی با حقیقت نفسانی امام
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه، با تبیین مبانی فلسفیِ کیفیتِ اخذ جنس از ماده و فصل از صورت، به تحلیل دقیقِ ارتباط میان حقایق ذهنی و اعیان خارجی میپردازد. ایشان با عبور از مباحثِ دقیقِ فلسفی در بابِ انغمار و فنای ماده در صورت، بحث را به مرتبهای عالیتر یعنی «ولایت تکوینی» ارتقا میدهد. محور اصلی این سخنرانی، تبیینِ سیطره و احاطه وجودیِ امام بر تمامِ عالم هستی است؛ بهگونهای که تمامی پدیدههای عالم، جزئی از پیکر و حقیقتِ نفسانیِ امام محسوب میشوند. استاد با استفاده از مثالهای ملموس، نشان میدهد که چگونه امام بدون نیاز به ابزارهای مادی یا واسطههای خارجی، از طریقِ رجوع به نفسِ خویش، بر تمامیِ تحولات عالم آگاهی و تسلط دارد. در نهایت، این بحث به تبیینِ معنای تأثر و دردِ اولیای الهی در عینِ برخورداری از مقامِ ولایت ختم میشود که نشاندهنده جامعیتِ وجودیِ آنان است.
حقیقت ولایت تکوینی و سیطره امام بر عالم
5طرح دو کرامت از مرحوم نخودکی اصفهانی
شخصی به مرحوم حاج حسنعلى نخودکى اصفهانى - رحمةاللهعلیه - گفته بود که این خانواده دارد از هم پاشیده مىشود و این زن بچهدار نمىشود، اشکال هم پیدا شده و عمل هم شده است و دیگر امکان ندارد و خلاصه امید براى بچهدار شدن ندارند و دارند از هم جدا میشوند چهکار کنیم؟ مرد هم مىگوید که ما بچه مىخواهیم و دارد کار به متارکه کشیده مىشود. آن شخصی که به کرامت ایشان بهدنیا آمد هنوز هست یعنى تا چند سال پیش که زنده بود و حیات داشت. ایشان هم دوتا انجیر برمىدارد و مىگوید که بدهید یکى را زن بخورد و یکى را هم شوهر بخورد و إنشاءالله بچهدار مىشوند. نفری یک انجیر مىخورند [زن حامله می شود]. ایشان انجیر داشت یا نبات داشت یا خرما داشت معمولاً انجیر داشت. حالا این قصه بماند.
مرحوم پدر ما ـ رضوان الله تعالی علیه ـ خودشان تعریف کردند و مىگفتند که این انجیر را یکى دیگر مىخورد و یکى دیگر خوب مىشد! ایشان خودشان تعریف مىکردند و مىگفتند که پسرخالۀ ما مریض شده بود؛ ایشان دوتا خاله داشتند که خالۀ بزرگشان را من دیده بودم و دوران طفولیت یادم هست. اتفاقاً خیلى هم دوستش داشتیم، هر وقتى خانۀ ما مىآمد برایمان آجیل و اینها مىآورد و دوستش داشتیم. براى ما قصه مىگفت. او سهتا پسر داشت که تا قبل از مرحوم آقا هر سه هم فوت کردند، سنشان بزرگتر از ایشان بود. سهتا برادر بودند؛ احمدآقا و محمودآقا و عباسآقا؛ یکى از اینها ـ عباسآقا یا احمدآقا ـ مریض مىشود و رو به موت بهطورى که بدن او را رو به قبله مىکنند و اطباء همه در تهران عاجز مىمانند. برادرش در همان زمانِ حیات مرحوم حاج شیخ حسنعلى به مشهد مىآید ـ مرحوم آقا مىگفتند: من خودم شاهد قضیه بودم ـ و به منزل مرحوم حاج شیخ حسنعلی مىرود، منزل ایشان هم بهخاطر همین قضایا صف بود خلاصه هر کسى بالأخره گرفتارى در این دنیا داشته آنجا میآمد و مردم هم در اینطور موارد استقبال خیلى خوب و اقبال بسیار خوبى دارند! حالا اگر بگویند که آنجا یک ذره معرفت به شما یاد مىدهند آن فقط باید بنشیند و مگس بپرانند و باد بزند!! ولى اگر بگویند که نبات مىدهند و دلدرد را خوب مىکنند و قرض را درست مىکنند و زن و مرد را باهم آشتى مىدهند و مرض را خوب مىکنند یک صف از اینجا تا تهران تشکیل مىشود! خلاصه مردم دنبال این حرفها مىروند. اگر بگویند: رفتى آنجا دلدرد هم پیدا مىکنى اینکه دیگر اصلاً مىگذارد از ایران بیرون میرود! میرود در امریکا زندگى مىکند که اقلاً این یکى را پیدا نکنیم! شفایت را نخواستیم، دلدرد برایمان نیاید! مرض برای ما نیاید! اینها مراتبى دارد دیگر، مراتب مختلف است!
